-
ابرهای پنبه ای؛ خورشید انبه ای
دوشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1402 09:46
نمیدونم هر سال چطوری شروع میشد و میگذشت اما امسال از همون اولش برام جدید بوده و هنوزم هست. از اون سالها که احتمالا بعدها رقمش یادم میمونه و بی حواسیم هم نمیتونه کاری کنه فراموش کنم. خوب و بد رو نمیتونم استفاده کنم براش فقط میدونم که قبلا نبوده و تجربه نکردم؛ من هم که سرم درد میکنه برای تجربه کردن و یکی نیست بگه آخه...
-
سبد سبد گلهای سرخ و میخک
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1402 10:41
من آرشیو فروردین رو از دست نمیدم؛ اصلا از لحاظ فیزیکی و شیمیایی هم امکانش نیست چون ماه خودمه! همیشه روز تولدم شادم اصلا هم فکر نمیکنم که عمرم رفت و یکسال پیرتر شدم و این حرفها. از سر صبح هم به همه میگم میدونین امروز باید خوشحال باشین؟ میدونین امروز تولدمه؟ و چون یه کم زورگو هم هستم مجبور میشن قبول کنن.D: پارسال یه جشن...
-
ما و سالی که گذشت
شنبه 27 اسفندماه سال 1401 09:43
سال نو برای من دیدن خانم هایده توی تلویزیونه که میخونه: نوروووز آمددد و پشت بندش آهنگ تا میگی سلام نوش آفرین، به لحظه سال تحویله که همیشه ی خدا اشک تو چشمهام جمع میشه، به سفره هفت سینهای خوشگلیه که خاله م پهن میکنه، به اسکناسهای نویی که پدربزرگم میداد که همیشه عادت داشت و میگفت دوست ندارم فقط به بچه ها عیدی بدم. عیدی...
-
غر نامه
شنبه 13 اسفندماه سال 1401 10:08
چندوقتیه که عجیب توی سردرگمی دست وپا میزنم هرچی هم که میخوام سخت نگیرم و اهمیت ندم واقعا نمیشه چون حس میکنم جدا بااهمیته. توی این جدالِ خودم با خودم بیشتر از همه اعصابم تاوان پس میده چون مجبوره کلی استرس و سرزنش رو تحمل کنه اما در عمل هم کاری ازش برنمیاد. آخر این هفته یک آزمون مهم دارم که شش جزوه سخت داره و خدا میدونه...
-
تو قلب آبهای سبز و آبی جنوبی
یکشنبه 30 بهمنماه سال 1401 10:00
این اصطلاح از دست دادن آرشیو ماه رو اولین بار توی وبلاگ آقای ریورا دیدم و باید بگم بله امروز مینویسم تا آرشیو بهمن رو از دست ندم! خیلی وقت بود که میخواستم بنویسم تقریبا دو یا سه هفته پیش اما بصورت عجیبی دچار بحران شده بودم و کلمات از ذهنم خارج نمیشد. طوری نبود که بگم فقط غم بود و نمینوشتم؛ نه. شوک بود انگار. نه...
-
طوفان
دوشنبه 26 دیماه سال 1401 09:14
از چهارشنبه صبح فقط سکوت ترسناک صبحش بین برف و خیابونهای خالی به یادم مونده و رقص دونه های برف در آفتاب که از پشت پنجره محل کارم بهشون نگاه میکردم. نفهمیدم چی شد، دقیقا شبیه یک طوفان زندگیم توی ثانیه ها زیر و رو شد. نفهمیدم چجوری باخبر شدم فقط یادمه با اینکه بهم نگفته بودن چی شده کل راه تا خونه رو گریه کردم. زیر برف...
-
رنگ ها
یکشنبه 4 دیماه سال 1401 11:19
بعضی وقت ها که نه تقریبا بیشتر وقت ها همه چیز رو رنگی میبینم. رنگی دیدن نه به معنی گل و بلبل و خوشگل دیدن؛ ( هیچوقت نفهمیدم اصلا چرا وقتی میگیم رنگی ذهن میره به سمت رنگهای شاد و زرد و آبی و صورتی و قرمز؟! چرا هیچوقت سفید و مشکی رو جزو رنگها به حساب نمیاریم؟ مثلا میخوایم لباسها رو تفکیک کنیم میگیم رنگی ها و مشکی ها! یا...
-
رویای تبت من!
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:53
من: کاش یه دختر فرانسوی بودم. الان که داره بازی پخش میشه آنتوان گریزمان رو میدیدم و پیش خودم حساب میکردم از اولین باری که دیدمش و قهرمان جام جهانی شدیم چند سال میگذره. هنوزم خوشگله حتی با موی رنگ کرده که جزو علایقم نیست و بطور عجیبی برام شباهت داره به چارلز لکلرک راننده ی فرمول یک فراری. وسط این فکرها گوشیم زنگ میخورد...
-
چشمهای واقعی، دروغهای واقعی رو میفهمن.
چهارشنبه 25 آبانماه سال 1401 11:10
چند وقته از هر طرف میشنوم دروغ دروغ دروغ. خیلی عجیبه که همه از دروغ بدشون میاد، میدونن بده و باهاش مشکل دارن اما نه تنها استفاده میکنن بلکه پنهان کاری رو هم جزئی از اون به حساب نمیارن. اصلا یه جورایی انگار پنهان کردن حقیقت یه امر عادیه و باید همینطوری باشه! یادمه وقتی دخترخاله ام که متولد بلاد کفره بعد سالها اومده بود...
-
لایت بالب!
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1401 09:11
درست همون لحظه که حین احوال پرسی بهم گفت حالش خوب نیست و از زندگی ناامید شده به خودم اومدم! یه لحظه صفحه گوشی رو خاموش کردم و گفتم چی؟ من هم اینطوری ام اما اینکه من نیستم! منی که همیشه راهم رو پیدا میکنم حتی به سختی، اصلا مگه ممکنه آدم برای زندگیش هدف داشته باشه و براش تلاش نکنه؟ اون که دیگه اسمش هدف نیست. مسلما خیلی...
-
شکلِ حالِ ژوکوند بی لبخند
یکشنبه 24 مهرماه سال 1401 11:34
دیروز رو اگر به عنوان یک روز عادی در نظر بگیریم صبح با استرس شروع شد تبدیل به غم شد تا ظهر تبدیل به ناراحتی ، بعداز ظهر عصبانیت، عصر خنده، شب دلتنگی و بامداد با بی حسی به پایان رسید. فکر میکنم آخر ترک میخورم از این همه احساساتی که توی یک روز با دوز بالا تجربه میکنم! از طرفی حال اکثر اطرافیانم هم این روزها خوب نیست و...
-
به تمام دوستان نادیده ی عزیزم
پنجشنبه 14 مهرماه سال 1401 12:57
سلام نمیدونم از کجا شروع کنم، مدام جملات رو پس و پیش میکنم تا متن منسجم بشه و نمیدونم چقدر موفقم! معمولا روزهای تعطیل، خصوصا آخر هفته ها به وبلاگ سر نمیزنم. این روزهای سیاه هم که اصلا دستم به نوشتن نمیره اما امروز... خنده های یک دختر شونزده ساله که بعد از کلی زجر الان زیر خروارها خاک خوابیده رو میدیدم و اشک میریختم و...
-
ای دریغ از من
شنبه 2 مهرماه سال 1401 13:43
چند دقیقه ست که چونه ام رو به دستهام تکیه دادم و زل زدم به کیبورد؛ انگار منتظرم چشمهام با کمک ذهنم محتویات قلبیم رو به شکل کلمات در بیارن و اینجا ثبت کنن اما نشد، نمیشه. اینهمه تصویر و صدا توی ذهنم تبدیل به نوشتار نمیشه. انگار نمیتونم این حجم از غم ، نفرت و حتی ترس رو توی کلمه های ناتوان و کوچیک جا بدم. مینویسم و پاک...
-
خاطرات محال شماله یادم بره!
دوشنبه 28 شهریورماه سال 1401 12:25
هر بار که پست های سفرنامه دوستان رو میخوندم خیلی غبطه میخوردم که به به ببین لیمو دو سال بعد که دیگه یادت نیست حتی سال 1401 وجود داشته میان پست سفرنامه رو میخونن و خاطراتشون زنده میشه. پس به خودم قول دادم که پا جای پای بزرگان بذارم و من هم یه نیمچه سفرنامه بنویسم اما فراموش کرده بودم که دست تقدیر خیلی پرقدرته. از اوایل...
-
غنچه روی شاخه میگه: باز بهار اومد!
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 13:31
اگر کلمات و نوشتار این اجازه رو میداد دوست داشتم پست رو با یک نفس خیلی خیلی خیلی عمیق شروع کنم؛ نفسی که از اعماق قلب و وجود و روح و حتی ذهنم میاد! هفته ای که گذشت بدون اغراق جزو پرتنش ترین هفته های زندگیم بود. از لحاظ کاری به مشکلی برخوردم که در واقع گره کوری بود که دو نفر دیگه در طول یکسال زده بودند و حالا توقع...
-
نبرد من با من
چهارشنبه 9 شهریورماه سال 1401 11:28
بعضی روزها مثل امروز که فقط دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم درباره ی چی، موضوعات مختلف شبیه مورچه های سیاه ریز با یک صف منظم در ذهنم راه میرن اما عملا بار خاصی به مقصد نمیرسونن چون مداوم حس میکنم نه این که موضوع خوبی نیست یا بقیه چه گناهی کردن این رو بخونن یا... . به خودم میگم: خب لیمو! باید یه موضوعی انقدر ذهنت رو...
-
ستاره مُردگی
دوشنبه 31 مردادماه سال 1401 10:22
سلام صدای من رو از بالاترین شاخه درختم میشنوید. نه اینکه تصور کنید خیلی انرژی داشتم و خوشحال بودم که به سرم زده قلهها رو فتح کنم، نه؛ برعکس عمیقا غمگین، افسرده حال و پژمرده و دلتنگم. دلیل این بالا نشستنم هم فقط و فقط برای دیدن غروب خورشیده چون همونطور که اکثرا میدونید " هر چقدر بیشتر دلت گرفته باشه بیشتر غروب...
-
نوشتن به سبک بلاگ اسکای!
چهارشنبه 19 مردادماه سال 1401 10:51
از روزگاران قدیم من وبلاگ رو فقط با سیستم دوست داشتم. اصلا اینکه موقع کامنت گذاشتن یا نوشتن پست انگشتام روی کیبورد بخوره نیم بیشتر لذت وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی برای من رو تشکیل میده. خیلی اتفاقی چند روز پیش در حال تماشای فیلمی از لپ تاپم بودم که هوس باغ و بهارانم کرد اما چون حوصله خروج از فیلم و متصل شدن به اینترنت و...
-
دقیقه ها غزل میگن وقتی سکوت رو میشکنی ؟
شنبه 15 مردادماه سال 1401 12:02
چندوقته که با خودم دچار درگیری شدم. همهی ما خصوصیات و اخلاقهایی داریم که اکثرا ازشون اطلاع داریم (بعضی از اخلاقهامون رو خودمون هم نمیدونیم! عجیب نیست؟!) و گاهی ازشون راضی هستیم و گاهی نه. نمیدونم چندنفر دیگه ممکنه اینطور باشند اما در بعضی از موقعیتها واقعا نمیدونم باید چه رفتاری داشته باشم؛ خودم باشم یا چیزی که بقیه...
-
قدم زدن در یاد دیگران
یکشنبه 2 مردادماه سال 1401 09:22
دیشب یکی از دوستان (که تابحال بصورت حضوری ملاقات نداشتیم و فقط از روی عکس هم رو میشناسیم) بهم گفت : امروز یک مشتری داشتم که موهاش فر و بلند بود، از بدو ورودش یاد تو افتادم. این رو قبلا از دوست و آشنا و خانواده با ادبیات مختلف و موقعیت مکانی های مختلف و حتی سناریو های مختلف شنیده بودم اما دیشب با خودم گفتم واقعا از ما...
-
فیلم ؛ دیدن یا ندیدن، مسئله این است.
شنبه 18 تیرماه سال 1401 09:05
تا حالا پیش اومده که بگین کاش فلان فیلم رو نمیدیدم؟ یا اینکه یه فیلم رو بارها ببینین؟ معمولا آخر هفته سعی میکنم حداقل دو تا از فیلمهای لیست فیلمهایی که باید ببینم رو ببینم. این هفته نوبت رسید به se7en که اگر ندیدین حتما پیشنهادش میکنم. بعدی فیلم the ides of march که موضوعش جالب بود و mortdecai با بازی زیبای جانی دپ....
-
یه سکانس خاطره
چهارشنبه 1 تیرماه سال 1401 09:59
- عینکت رو میشه برداری؟ + باشه. -خب چرا چشماتو میبندی؟! میخوام ببینمشون. +آخه وقتی عینکی ها ، عینکشون رو برمیدارن تا چند دقیقه چشماشون ریزه. - مگه گفتم میخوام ببینم چه شکلیه؟ فقط میخوام ببینمشون. +چرا؟ (با خنده) -می خوام فراموششون نکنم و یادم بمونه تا برگردی. +(زیر لب) من که یادم میمونه ، عمرا یادم بره. - خب تو حافظه...
-
قفس شدی و ...
سهشنبه 17 خردادماه سال 1401 12:29
چندوقت پیش پرنده ی یکی از دوستانمون بصورت اتفاقی از پنجره پریده بود و رفته بود، بعنوان دلداری بهش گفتم اشکالی نداره در عوض الان آزاده. اون هم چیزی گفت که به فکر فرو رفتم. گفت : این پرنده ها قفسی ان از اول توی قفس بودن و بیرون از قفس اصلا زنده نمیمونن. در بهترین شرایط که خوراک بقیه حیوانات نشن خودشون از گرسنگی تلف...
-
یک همزاد در فراسوی مرزها
سهشنبه 10 خردادماه سال 1401 09:31
از لیمو به لیمو جانم روزی که از پیوند های یک وبلاگ، وبلاگِ دکتر رو پیدا کردم و هیجانزده از کشف قشنگم مشغول خوندن بودم، فکرش رو هم نمیکردم که باعث بشه تو رو پیدا کنم. خیلی اتفاقی بهم گفتن که از وبلاگ یک نفر هم اسم من دیدن کردن و من باز هم خیلی اتفاقی وقتی میخواستم پاسخ کامنتم رو ببینم اسمت رو توی کامنتها دیدم. وقتی...