دیشب قبل خواب تقریبا ساعتهای یک یا یک و نیم، فکر هایی یه سرم زده بود. مثل همون وقت ها که قبلا گفتم؛ داشتم پست رو توی ذهنم مینوشتم و ویرایش میکردم و کلمات پشت سر هم چیده میشدند اما متاسفانه با ننوشتنشون جملات کاملی توی ذهنم نمونده. یادمه که دلتنگ بودم، خیلی دلتنگ. یکی دو قطره اشکی هم قبل از رفتن به تخت خواب ریخته بودم. دوست داشتم باز هم برات از همه چیز بگم، بی ارتباط و پراکنده فقط برای خالی شدن ذهنم و تو باشی و گوش بدی و بگی بهترین تعریف کننده ایم که میشناسی. هنوز یادمه میگفتی دوست داری فیلم رو نبینی، بدی به من ببینم تا برات تعریف کنم چون حتی از خودش بهتر میگم. ( همیشه فکر میکردم فقط تملقه اما از یادم نرفته) آهنگ بفرستم و توی سر و کله ی هم بزنیم. آهنگ بفرستی و حظ ببرم که این قدر سلیقه ی من رو بلدی. اصلا هیچ کدوم؛فقط یکبار دیگه بشینیم پشت میز با دو تا کاپوچینو و تو لبخند بزنی. بگی که تنها آدم امنی که میتونی اتفاق عجیب غریبی که برات افتاده رو براش تعریف کنی منم. سردرگم بشی و اون حیرت رو توی صورتت ببینم که زیر لب میگی اصلا نتونستم برای کسی بگم نمیدونم چرا به تو میتونم بگم! و من باز دوباره دلتنگ تر بشم که حتی نمیتونم گوشی رو بردارم و ازت بپرسم چی شد؟ کاری که گفتم کردی؟ اصلا سالمی؟ دلت خوشه؟ شونه به شونه میشم و دوباره لعنتی به این بزرگسالی و غرور و تصمیماتش میفرستم. چی شد که اینطوری شد؟ همه ما رو با هم میشناختن. همه ی دوستهات و خانواده ت . کاش بچه تر بودم. کاش هنوز میتونستم کاری که در لحظه دلم میخوادرو انجام بدم. کاش میشد هر وقت دلتنگ شدم بزنم زیر همه چیز و از خیر تمام بند های روابط و باید و نباید ها بگذرم. صدای بارون میاد و دلم رو به هم میزنه. من عاشق بارونم، اینکه قدم بزنم و آهنگ گوش کنم، اینکه اگر دلم گرفته با قطرات بارون، بدون فکر گریه کنم. دلم خیلی تنگه، خیلی گرفته.
پی نوشت: اسم پست از آهنگ Yesterday when I was young از اندی ویلیامز عزیزه که به حالم خیلی نزدیکه.
چند وقتیه برای بدست آوردن مجدد تمرکزم، استفاده از گوشی علی الخصوص شبکه های اجتماعی رو به شدت کم کردم و دوباره رو به کتاب خوندن آوردم و تازه فهمیدم چقدر دلم برای این دنیای جادویی تنگ شده بود. یک زمانی که شاید بشه بهش گفت اوایل جوونی خانواده از کتاب خوندنم به تنگ اومده بودند و گوشه و کنار اخطارهایی میگرفتم که نباید بیدار بمونم تا کتاب بخونم. من اما مدهوش بودم، خورشید رو میدیدم که طلوع میکرد و هوا روشن میشد اما نمیتونستم در باغ جادو رو ببندم و دل ببرم. بهترین خاطره ی خوندن کتابم برمیگرده به سال 93 که در تعطیلات عید به شمال رفتیم و من یک روز بصورت پیوسته کتاب سرگذشت ندیمه رو خوندم. توی ماشین خوندم، کنار دریا خوندم، حتی یادمه سر ناهار به زور چشم از روی کلمات برداشتم. بعد از ناهار دقیقا وقتیه که بخاطرش این خاطره رو شروع کردم. روی علفهای تازه سبز شده بهار _ و شاید همیشه سبز شمال_ جدا از خانواده یک زیرانداز کوچک پهن کردم و دوباره غرق شدم. لحظات خیلی آهسته و زیبا میگذشت. کلمات در ذهنم بود و نور خورشید تنم رو گرم میکرد. صدای جیرجیرکها و حشره های ریز از لابلای صدای گذر هوا بین برگهای درخت ها به گوشم میرسید. اواخر کتاب بودم و غم به وجودم رسوخ کرده بود اما وقتی سر بلند میکردم انگار رهاترین مخلوق بودم. و اون حس و اون لحظات _ بی اونکه بدونم از بهترین لحظات عمرم هستن _ گذشت و هیچوقت در هیچ حالتی دوباره برنگشت. جمعه قبل از ظهر خونه در خاموش ترین حالت ممکن بود. از اون وقت ها که زمان کش میاد و من کتاب سقوط رو شروع کردم. قبلا بیگانه ، افسانه سیزیف و کالیگولا رو خونده بودم و کمابیش با آثار کامو آشنا بودم. بعد از یک ساعت و نیم حس کردم اینکه توی تخت و زیر پتو ام خیانت بزرگی به چشمهامه که حتی نور طبیعی روز رو ازشون دریغ کردم. یک پتو ضخیم، یک پتوی مسافرتی و یک بالشت تمام چیزهایی بودند که من رو تا ساعت سه ظهر روی بالکن همراهی کردند. دوباره توی کتاب غرق بودم و باد توی موهام میپیچید. خودم رو توی ژان باتیست کلمانس میدیدم. نور خورشید روی دست و پاهام می افتاد و من کلمات رو میبلعیدم. برای چند ساعت دوباره تونستم به اون خوشی دست پیدا کنم و حتی این خاطره ی خاک گرفته دوباره جون بگیره و به یادم بیاد.
پی نوشت : این روزها بیشتر مشغول به دیدن فیلم هایی که قبلا دیدم برای بار دومم اما چندتایی فیلم ایرانی دیدم. گلدن تایم مجموعه ی چند داستان کوتاه بود که واقعا ارزش دیدن رو داشت و من رو به یاد کتابهای مجموعه داستانهای کوتاه مینداخت. پارتی رو تا نیم ساعت دیدم اما زیاد برام جذاب نبود که ادامه بدم. آب و آتش جدید و البته غمگین بود و من رو خیلی زیاد به یاد سالاد فصل انداخت. انگار دقیقا توی همون فضا ساخته شده بود که مطمئنا بخاطر کارگردانی یکسان هر دو فیلم بود.
امروز آخرین روز از مردادماهه و دو روزه که هوا پاییزی شده، درسته میگن کوتاهه اما به اندازه همین دو روز من حالم خوبه. وقتی تابستون شروع میشه زیبایی بصری روز من از طریق گلهای زیبای همسایه آغاز و تکمیل میشه. گلهای قشنگی که هربار میبینمشون به یاد هم نامم می افتم که طی صحبتی باعث شد برم سرچ کنم و اسمشون رو پیدا کنم. گل Angels Trompet که صبح ها باز میشه و شب بسته. خیلی ناز و لطیفن. در مقابل دیدن این نشاط صبحگاهی اتفاقات ناخوشایند محل کار بود. بدقولی کارفرما در حق و حقوق و از اون بدتر درگیر بودن با همکار بد! بله مینویسم بد چون واقعا خسته و ناراحتم کرد. هر کاری که کرد اهمیت ندادم و گذر کردم و بعد متوجه شدم تک تک وقایع رو با تحریف به سود خودش تحویل مدیرمون داده. شانسی که داشتم این بود که شاهد برای رفتار درست خودم داشتم اما خب این از بار بد بودن ماجرا کم نمیکنه و میدونید بدتر از همه چی بود؟ اول اینکه کارفرما خواهش کرد باهاش کنار بیام چون نیروی قدیمیه و الان حسودیش شده. یعنی به این امر واقف بود اما جلوش رو نگرفت. دوماینکه دلم براش میسوزه. بله. همه ش به یاد جمله کلاه قرمزی می افتم که: نمیدونم اول بداخلاق بوده بعد تنها شده یا اول تنهابوده بعد بداخلاق شده. واقعیتش ایشون توی محیط کار کاملا تنهاست که دلیلش همین رفتارهای تکانشیه و خب من اینطوری نیستم، شوخی میکنم و میخندم که گویا ناراحتش میکنه.
به هیچکدوم از حسهام اعتماد نکردم. بهش بی اعتنایی میکنم تا بفهمونم نباید بهم توهین میکرد حتی اگر دلم بسوزه :)
پی نوشت: دیروز به یاد آوردم که مرداد چیزی ننوشتم و آرشیو در خطره پس بدو بدو اومدم
بنویسم چون زیاد فرصت ندارم و آبی داره میاد دنبالم. میدونم دکتر از
نوشتنم قطع امید کرده و عمه عاصی شده که شوهرت رو ول کن بیا بنویس اما چه
کنم من بسیار آدم خونه نَمونی هستم و آبی هم از من بدتر و اینطور که از
شواهد امر برمیاد کم فرصت بیکار بودن دارم حالااز حق نگذریم من هیچوقت توی
خونه نمینوشتم. معمولا توی وقتهای ازاد کاریم سر میزدم که به تازگی در محل
جدید هم چنین میکنم. ولی زیاد حریم خصوصی ندارم که پست بنویسم.
بعد نوشت:رفتم توی مدیریت یادداشت دیدم چندوقته هی آخر ماه میام! چه بد از این به بعد باید از تنبلی بکاهم.
الان که دو روز از تولدم گذشته و بیست روز هم از سفری که میخواستم تعریف کنم، تازه فرصت کردم بیام بنویسم. اول سال گفتم این چه سالیه که هیچ برنامه ای براش نداشتم و حالا یه جوری جریان امسال داره من رو با خودش میبره که صد رحمت به سیلاب! اتفاقاتی که باید تعریف کنم تند تند از ذهنم میگذرند و من سعی میکنم جریان رو آروم کنم و بنویسمشون. اول اینکه اوایل سال یه سفر پیش بینی نشده داشتیم که کوتاه بود و خوش گذشت اما با تصادف خاله کوچیکه و ایراد پیدا کردن ماشین یه کم از خوشی زایل شد. کلی از خاله اسکن و عکس گرفتیم ولی خداروشکر سالم بود. ماشین هم که توی جاده ما رو گذاشت و مجبور شدیم با امداد به اولین تعمیرگاه ببریمش. بعد که برگشتم متوجه شدم توی نبودنم آبی یه تصمیم هایی گرفته که بعدا به تفصیل براتون شرح میدم و خب این حتی اگر بیخیال ترین آدم هم باشی شروع یه استرس پس زمینه ی ملو در تمامی روزهای زندگیه. وقتی هم تعطیلات تموم شد و برگشتم سرکار متوجه شدم شغلی که پنج ساله دارم و شرکتی که ۳ ساله باهاش کار میکنم رو باید به دست فراموشی بسپارم. مدیر مستقیمم به همراه مدیرعامل تصمیم گرفتند اتمام کار شعبه رو بزنند و با شعبه ی دیگه ادغام صورت بگیره. این وسط مدارک زیادی بدون امضا مونده که باید امروز تحویل شعبه بدم و همین لحظه که مینویسم مدیری که میگفت "با من" و " همه رو میارم براتون" صدای کلیپ های گوشیش که داره شباهنگی رو نگاه میکنه میاد. دلم میخواد خفه ش کنم فقط با این بیخیالی حرص دربیارش. -ــ- از طرفی دو هفته ای میشه که برای شغلی دیگه مصاحبه کردم و خواستند و بعد از ساعتهای کاریم در حد یک ساعت میرم اونجا. که از این هفته و با اتمام قراردادم بصورت رسمی میرم اونجا و دوباره شروع میکنم به کارآموزی و مراحل استخدام... اینها رو نوشتم که بگم خیلی استرس دارم، زندگیم داره زیر و رو میشه و دلم خیلی براتون تنگه. در اولین فرصت که یه کم شرایط معمولی تر بشه میام.
+امسال حتی تولدم هم عجیب و استرسی بود، بعد سالها واقعا برای تولدم سوپرایز شدم. مامانم گفته بهشون نگم بدجنس ولی واقعا بودند! آبی من رو برد کافی شاپ و حواسم رو پرت کرد تا با کیک رسیدند.
یک ربع ساعت از تموم شدن تماشای فیلم "در دنیای تو ساعت چند است؟" میگذره و من با تناوب و تکرار ترانه متن فیلم (که به گمونم یه کاور شمالی زیبا از آهنگ Quizás آندره بوچلی عزیزم هست) این پست رو مینویسم. این فیلم آنچنان برام تاثیرگذار بود و من رو به گذشته برد که خواب عصر نازنینم رو با رغبت فداش کردم و واقعا کمتر وقتی چنین از خود گذشتگی در من پدیدار میشه. این فیلم من رو به یاد چندین باری که گلی بودم و فرهادهایی که دیدم انداخت و یکی از همه بیشتر چون حتی انتهای فیلم هم شبیه آخرین صحبتم باهاش بود. گیله گل خیلی من بود چون عاشق فرانسه و تمام ضمایمش بودم، سرم به کار خودم بود اما از گفتگو و لبخند زدن به دیگران خسته نمیشدم. درس میخوندم و همزمان دنبال موسیقی و هنر بودم. گاهی که عصبانی میشدم همینقدر تند و تلخ بودم و بعدش پشیمون اما عذرخواهی نمیکردم؛ فقط دوباره لبخند میزدم. فرهادی که مدنظرمه یکی از دوستان خانوادگی بود که اختلاف سنی ناچیزی هم با من داشت. مدتی در محل کار سابق من مشغول بود، کم حرف و بسیار آروم بود. اکثرا بعد از اتمام ساعت کاریش چند دقیقه ای پای میز من می ایستاد و در حد دو سه جمله کوتاه صحبت میکرد اگر هم حرفی نداشت ناظر صحبت و شوخی من و همکاران بود و الان که فکر میکنم به یادم میاد که میگفتم : چرا نمیری خونه؟ یا مگه دیوونه ای بیشتر می ایستی؟ هیچ صحبتی نبود اما نگاه و توجهاتش حتی دوست خانوادگی مشترکمون رو هم مطلع کرده بود. میون همکارام هم رفته بود توی لیست اونهایی که میان بهم پیشنهاد بدن و بعدش اوت میشن. که البته برعکس بقیه هیچوقت واقعا توی این لیست نرفت. دو سال بعد به دلایل مختلفی استعفا دادم که موافقت نشد و به شعبه دیگری منتقل شدم. یک روز پیک برام بسته ای آورد که ارسال کننده ناشناس بود. همکارام جمع شدن که بازش کنم و هر کس حدسی میزد. جعبه ی نسبتا بزرگی بود که هرچی باز میکردم داخلش یک جعبه کوچکتر و گل بود. در نهایت یک نوشته تک خطی به زبون انگلیسی بود در وصف عمق چشمهام. هر چه جستجو کردم فرستنده پیدا نشد. حتی بنا بر حدس و گمان تعدادی از مظنونین به همکاران و دوستهای سابق هم سپرده بودم.پیدا نشد و بعد از مدتی فراموش کردم. طی سالهای بعد چندباری دیدمش در حد سلام و احوال پرسی و یکبار که صحبت طولانی شد گفت کار من بود. وقتی از دلیلش پرسیدم گفت دلیلش همون تک خط بود. دلیل تمام ایستادن هام تماشای موهات که به شکل عجیبی خوشگل میبستی! بود و چشمهات. پرسیدم چرا همون موقع نگفتی؟ گفت زیبا بود همه چیز و نمیخواستم خرابش کنم و همین. دیگه صحبتی نکردیم و ندیدمش :)
پی نوشت: ترانه و ترجمه آهنگ رو اینجا براتون میذارم. یکی از موسیقی های محبوب منه.