-
بودن
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 08:57
سلام. من خوبم، تنم سالمه یعنی. دسترسی نداشتم. خیلی نگرانتونم، خوشبختانه کامنتهای تعداد زیادی رو دیدم بقیه رو هم سر میزنم. ممنون که به یادم بودید.
-
بهرام بیضایی
یکشنبه 7 دیماه سال 1404 11:08
خبر کوتاه و جانگداز بود. برای همچو من، کسی که نمیتونه فیلمهای این روزها رو تحمل کنه فیلمهای آقای بیضایی دریچه ای رو به دنیای جدیدی بود. سگ کشی ، وقتی همه خوابیم ، شاید وقتی دیگر ، چریکه تارا ، باشو غریبه کوچک ، مرگ یزدگرد و مسافران فیلمهاییست که من رو با هنر تصویر استاد بیضایی و صدابرداری استاد جهانگیر میرشکاری آشنا...
-
خرم روز
شنبه 29 آذرماه سال 1404 12:43
از وقتی صفحه ی یادداشت جدید رو باز کردم، سه بار رو به پنجره چرخیدم و دقت کردم که برف بند نیومده باشه و هنوز توی هوا پر از پنبه های ریز ریز باشه. در شگفتم چطور میشه یک مخلوق این قدر زیبا و ساده باشه. دو روزه مدام در حال پیاده روی ام و هربار باز از نو شگفت زده میشم. حس خاصی تو قلبم میجوشه و حس میکنم چقدر زیبا و آرومه....
-
صدای نرم سه تار و هجوم بی خوابی
یکشنبه 2 آذرماه سال 1404 19:44
از صبح توی فکرم رژه میره، هر چی خودم رو قانع میکنم یا سعی میکنم دورش بزنم باز هم هست. گوشه ای ایستاده و نگاهم میکنه و شاید کمی ترسناک بنظر برسه اما منتظره. هر لحظه امکان داره به دعوتش بله بگم و خودم رو بدون خودم جا بگذارم. انگار من ممکنه هر لحظه شبیه یک روح از وجودم بیرون بیاد و کالبدم رو همچنان نشسته در حال خندیدن،...
-
بی برگی
پنجشنبه 8 آبانماه سال 1404 10:29
نمیدونم این پاییز چه چیزش از همه برام آزاردهنده تره. بارونی که نمیباره، برگی که نمیریزه، شکلات داغی که نمیچسبه و نمیخورم، لباسهای تابستانه ای که هنوز میپوشم، قدم هایی که نمیزنم یا از همه بدتر نیمی ازش که گذشت و اصلا حس نشد. مهمونی هایی که نیست، مراسم های فوتی که رفتم. بهرحال میدونم که آزارم میده. میدونم دلم نمیخواد...
-
صدا ، دوربین ، حرکت
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1404 13:27
امروز صبح به این نتیجه رسیدم که هر چقدر دیرتر سراغ نوشتن این پست برم لیست بلند بالاتر میشه و نوشتن ازش سخت تر. پس وقت وفای به عهد فرا رسیده است. اولین فیلمی که میخوام اسم ببرم رو احتماالا دیده باشید. فیلم Kingdom of Heaven : فیلم نسبتا طولانی سه ساعته با مضمون تاریخی- واقعی از زمان جنگهای صلیبی در اورشلیم که پیام های...
-
گذشتن و رفتن پیوسته
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1404 14:22
لیوان دمنوش اسطوخدوسم رو یک نفس سر کشیدم و همزمان به تمام حرف های مامانم و رفیق قدیمی راجع به اینطوری آب خوردن فکر کردم لیوانم رو که روی میز برگردوندم خودم رو با فکر به اینکه "دمنوش بود نه آب" متقاعد کردم. هنوز هم مثل بچگیم که تا دارویی رو میخوردم منتظر میموندم تا تاثیرش رو ببینم، منتظرم تا آرامشی که روی...
-
دامن کشان
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1404 12:34
شنبه به مناسبت روز پزشک یک ویروس زدم زیر بغلم و با تب و بدن درد و سایر علائم مشهود ابتدا به بیمارستان و سپس به درمانگاه مراجعه کردم. پزشکی که معاینه م کرد خیلی زیاد به تصویر ذهنیم از دکتر ربولی نزدیک بود و بسیار هم خوش اخلاق بود و اگر حال و اوضاع درست و حسابی داشتم شاید مصاحبت خوبی میشد اما متاسفانه دیدار به این شکل...
-
فنجون طلا
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 09:23
نمیدونم براتون پیش اومده یا نه. وقتی توی سیاهی شب روی تخت خوابید و افکار و خاطرات توی ذهنتون چرخ میخورند چشمهاتون رو باز کنید و اون نور باریکی که از پنجره یا قسمت های خونه شکار کنید. توی چند لحظه هنگ کنید که کجایید، لان در کجاست، دیوار کجاست، موقعیت جغرافیایی تخت چطوریه و...؟! برای من زیاد پیش اومده. دیروز یکی از اون...
-
پشت صحراهای خالی
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1404 08:50
امروز صبح در حالیکه سعی میکنم حرکاتم آهسته تر باشه تا بر اثر تعلیقی که هنوز دارم چیزی رو خراب نکنم یا به خودم آسیب نزنم اومدم سرکار. حس میکنم هنوز ذهنم در تملک الکل قوی دیشبه و صد البته گریه های بعدش. نگاهم می افته به تقویم روی میزم و شعری که اول ماه یادداشت کردم رو میبینم. کاغذ و خودکار برمیدارم و چندبار رو نویسی...
-
تکیلا با شربت زغال اخته
دوشنبه 26 خردادماه سال 1404 14:13
همینطور که ناگهانی یک مصرع از یک ترانه قدیمی توی ذهنم میچرخه به این فکر میکنم چه توضیحی برای توصیف حالم درست تره. آمیزه ای از استرس، ناامیدی، ترس و بیخیالی توی سراسر بدنم پیچ میخوره و شبیه یک روح خبیث _ یک دود سپید بی بدن_ از دریچه های سرم خارج میشه. قسمت شگفت آورش برای من، اینه که ترس و استرسم بخاطر جنگ نیست یا حتی...
-
ماهی گلی
یکشنبه 4 خردادماه سال 1404 14:27
شاید سومین باری باشه که قسمت یادداشت جدید رو باز میکنم و در نهایت همینطور سفید میبندمش. انگار بخش نوشتاری ذهنم به کلی خاموش شده و بجز دقایقی پیش هیچ چیزی در عصبهام جریان نداره. انگار فقط به گذران همین امروزم فکر میکنم و این روز به روز گذروندن باعث این شده که به خودم بیام و متوجه شم هفته و ماه گذشته. حداقل یکبار در...
-
این کاسه لبریزه
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1404 15:24
صفحه ی پیامک رو بستم و گوشیم رو روی میز کنار کیبوردم گذاشتم. سرمو چرخوندم به سمت پنجره و یک هواپیمای سفید بین ابرها و آسمون آبی دیدم که بنظرم اومد برق میزنه از تمیزی. یاد حرف پریش افتادم و توی دلم گفتم : چی میشد هواپیماها ستاره دنباله دار باشن؟ یهو دیدم انقدر تو فکرم که داره از قاب پنجره رد میشه سریع گفتم میشه خوشبختم...
-
اومد بهارُ ...
سهشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1404 11:21
ساعت دوزاده و سی و نه دقیقه شب آخرین روز فروردین بلند گفتم وااای آرشیو از دست رفت! واقعیتش درگیر تماشای فیلم آناکارنینا بودیم و من سعی میکردم این بار طور دیگه ای فیلم رو ببینم. اینکه داستان نسبت به زمان خودش چقدر ساختارشکن و اعتراضی بوده و چقدر زیبا، چقدررر زیبا به نمایش در اومده. در نگاه اول شاید از شخصیت آنا بدتون...
-
رنگ آسمون
پنجشنبه 23 اسفندماه سال 1403 12:47
خب گویا با اینکه شیفته ی هوای ابری ام اما با پدیدار شدن دوباره آفتاب حال من هم روشن تر و آفتابی تره. کلا حس میکنم آبله مرغونی که دو سه هفته از زندگیم رو بلعید و تمام برنامه های روزانه م رو به هم ریخت هنوز آثارش محو نشده. البته که خودم میدونم هربار این دلتنگی ها رو به زور زیر تمام وسایل کشوهای دلم پنهان میکنم اما خب چو...
-
بازی مسخره
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 13:13
دیشب قبل خواب تقریبا ساعتهای یک یا یک و نیم، فکر هایی یه سرم زده بود. مثل همون وقت ها که قبلا گفتم؛ داشتم پست رو توی ذهنم مینوشتم و ویرایش میکردم و کلمات پشت سر هم چیده میشدند اما متاسفانه با ننوشتنشون جملات کاملی توی ذهنم نمونده. یادمه که دلتنگ بودم، خیلی دلتنگ. یکی دو قطره اشکی هم قبل از رفتن به تخت خواب ریخته بودم....
-
دل دیوانه
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 11:53
چند وقتیه برای بدست آوردن مجدد تمرکزم، استفاده از گوشی علی الخصوص شبکه های اجتماعی رو به شدت کم کردم و دوباره رو به کتاب خوندن آوردم و تازه فهمیدم چقدر دلم برای این دنیای جادویی تنگ شده بود. یک زمانی که شاید بشه بهش گفت اوایل جوونی خانواده از کتاب خوندنم به تنگ اومده بودند و گوشه و کنار اخطارهایی میگرفتم که نباید...
-
مو به مو دارم سخن ها
یکشنبه 30 دیماه سال 1403 15:38
دیروز تا رسیدم خونه دمای اتاق خواب رو بردم بالا و کلی لباس پوشیدم. بعدشم خزیدم زیر دو تا پتو و تا قرص اثر کنه خواب بودم. وقتی بیدار شدم همونطوری توی اون حال خلسه و بیماری وبلاگ رو باز کردم و پیام آقای دکتر رو دیدم. و بله دیدم که ای وای باز هم بارها توی ذهنم پست نوشتم و برای ثبت کردن اینجا مدام به خودم وعده و وعید دادم...
-
همگناه
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 00:27
همین حالا که مینویسم تازه تماشای فیلم نیمه ی پنهان رو تموم و حس میکنم جدای از تمام مفهوم و حرف این فیلم، چقدر دلم میخواد صحبت کنم. چقدر دلم میخواد جملات کلیدی نقش اول که کلیشه به نظر میاد اما حقیقیه رو توی تمام زندگی مرور کنم. چقدر مهمه خوب قضاوت کردن نه سریع قضاوت کردن و بالطبع خوب شنیدن. چند درصد از ما این شانس رو...
-
این روزها
یکشنبه 27 آبانماه سال 1403 15:47
چند روزی هست که دلم میخواد صفحه یادداشت جدید رو باز کنم و بنویسم. از فشارهایی که هست، از کارهایی که به تعویق می افته اما صدای درونم مجبورم میکنه که خجالت بکشم. که اینها چیزی نیست و میگذره. که واقعا چه اهمیتی داره از لحاظ کاری فلان دل مشغولی رو دارم. یکی دو هفته ی گذشته بد بود، منظورم از بد افتضاح بودن نیست؛ منظورم...
-
یک میلیون سال پیش
دوشنبه 7 آبانماه سال 1403 16:21
با همکارها بحث انتخاب یک استخر یا مجموعه آبی خوب برای آخر هفته ست. چندباری توی سیستمم سرچ میکنم و شرایط و نظرات هر مورد انتخابی رو میخونم. بار آخر که مرورگر رو باز میکنم اشتباهی به جای نوشتن اسم استخر، فامیل خودم رو مینویسم و بعد که متوجه میشم با خنده روی دکمه ی اینتر میزنم که ببینم چی قراره بیاد. با توجه به اینکه نام...
-
آزاد مثل باد
پنجشنبه 5 مهرماه سال 1403 14:45
همیشه برام کوچه و مسیرها معنای خاصی دارند. یکجور حس خاص که موقع رد شدن ازشون ناخودآگاه به کوچه پیدا میکنم. بعضی ها آرامش بخش و دوست داشتنی ان و بعضی ها شلوغ کثیف. قسمتی از مسیر محل کار به خونه ام هست که اگر همت کنم و پیاده بیام ازش رد میشم. به فاصله تقریبا دویست متر (اگر درست بگم! من معمولا در حدس اعداد چه تاریخ و چه...
-
چلچراغ
شنبه 17 شهریورماه سال 1403 19:18
چند روزه که خیلی هوای نوشتن دارم اما ذهنم منسجم نیست. دو شب پیش یک خاطره خاک گرفته توی ذهنم روشن شد که حتی جزئیات دقیقش رو به یاد نمی آوردم اما حال و هوای اون زمان رو چرا. با توجه به اخلاقم حالا بعد از کلی سال تاثیرپذیری خاصی از خاطرات ندارم اما موردی که نظرم رو جلب کرد این غیرمنتظره بودن زندگیه. اینکه نمیشه هیچوقت...
-
ظهر تابستون
چهارشنبه 31 مردادماه سال 1403 18:08
امروز آخرین روز از مردادماهه و دو روزه که هوا پاییزی شده، درسته میگن کوتاهه اما به اندازه همین دو روز من حالم خوبه. وقتی تابستون شروع میشه زیبایی بصری روز من از طریق گلهای زیبای همسایه آغاز و تکمیل میشه. گلهای قشنگی که هربار میبینمشون به یاد هم نام م می افتم که طی صحبتی باعث شد برم سرچ کنم و اسمشون رو پیدا کنم. گل...
-
غنچه بیارید
یکشنبه 31 تیرماه سال 1403 14:58
آخرین روز تیرماهه و هوا بسیار گرم. در حالی مینویسم که شب گذشته از فکر و خیال از دست دادن آرشیو تیرماه خوابم نمیبرد و همزمان حس بیرون اومدن از تخت و روشن کردن لپ تاپ رونداشتم. از طرفی حس ناخوشایندی که هنوز وقت نکردم به همه سر بزنم و بخونمشون هم همراهم بود اما چه میشه کرد زندگی جریان داره و اگر ننویسم همین آرشیو هم شبیه...
-
شورِ هستی
شنبه 12 خردادماه سال 1403 03:13
میخواستم فردا شبیه یه خانم متشخص لپ تاپ رو بردارم و پست جدید رو بنویسم اما دیدم این مدت نه تنها متشخص نبودم که تا حدودی به سوی بی معرفتی هم رفتم و همین لحظه که بی خوابی در حال درآوردن دمار از روزگارمه هم اگر ننویسم شرم بر من. اصلا به قول بانوی بزرگوار یه امشب شب عشقه، همین امشبو داریم؛ پس همین حالا و با گوشی مینویسم....
-
شلوغ پلوغ
چهارشنبه 29 فروردینماه سال 1403 09:13
الان که دو روز از تولدم گذشته و بیست روز هم از سفری که میخواستم تعریف کنم، تازه فرصت کردم بیام بنویسم. اول سال گفتم این چه سالیه که هیچ برنامه ای براش نداشتم و حالا یه جوری جریان امسال داره من رو با خودش میبره که صد رحمت به سیلاب! اتفاقاتی که باید تعریف کنم تند تند از ذهنم میگذرند و من سعی میکنم جریان رو آروم کنم و...
-
نوبهار
دوشنبه 6 فروردینماه سال 1403 10:13
هیچوقت توی زندگیم برنامه ای برای شروع سال ۱۴۰۳ نداشتم. یعنی شاید بارها در مورد سالهای مختلف فکر کرده باشم و خیالپردازی اما بصورت عجیبی این عدد برام غریبه به نظر میرسه. البته خب زندگی هیچوقت منتظر ما و برنامه ریزیمون نمی مونه پس سال نو مبارک :) نو شدن سال برای من بوی آبرنگ و مداد شمعی و مداد رنگی هامه وقتی شب عید برای...
-
با ستاره ها
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1402 10:13
تقریبا دو هفته ست که این دور و بر نبودم. اینجا نبودم اما هزاران کلمه و پست توی سرم با خودم صحبت کردم. هزاران دقیقه و میلیونها ثانیه رو بلعیدم و زل زدم به پرواز پرنده ها توی برف، عقربه ها و تیک تاک ساعت یا حتی لاستکیهای ماشین ها و اون صدای حاصل از اصطکاکشون با آسفالت. نمیدونم جمله ی ثمر عزیزم بود یا اِلفی یا یکی دیگه...
-
شاید شاید شاید
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1402 20:46
یک ربع ساعت از تموم شدن تماشای فیلم " در دنیای تو ساعت چند است؟ " میگذره و من با تناوب و تکرار ترانه متن فیلم (که به گمونم یه کاور شمالی زیبا از آهنگ Quizás آندره بوچلی عزیزم هست) این پست رو مینویسم. این فیلم آنچنان برام تاثیرگذار بود و من رو به گذشته برد که خواب عصر نازنینم رو با رغبت فداش کردم و واقعا کمتر...