-
رنگ آسمون
پنجشنبه 23 اسفندماه سال 1403 12:47
خب گویا با اینکه شیفته ی هوای ابری ام اما با پدیدار شدن دوباره آفتاب حال من هم روشن تر و آفتابی تره. کلا حس میکنم آبله مرغونی که دو سه هفته از زندگیم رو بلعید و تمام برنامه های روزانه م رو به هم ریخت هنوز آثارش محو نشده. البته که خودم میدونم هربار این دلتنگی ها رو به زور زیر تمام وسایل کشوهای دلم پنهان میکنم اما خب چو...
-
بازی مسخره
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1403 13:13
دیشب قبل خواب تقریبا ساعتهای یک یا یک و نیم، فکر هایی یه سرم زده بود. مثل همون وقت ها که قبلا گفتم؛ داشتم پست رو توی ذهنم مینوشتم و ویرایش میکردم و کلمات پشت سر هم چیده میشدند اما متاسفانه با ننوشتنشون جملات کاملی توی ذهنم نمونده. یادمه که دلتنگ بودم، خیلی دلتنگ. یکی دو قطره اشکی هم قبل از رفتن به تخت خواب ریخته بودم....
-
دل دیوانه
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 11:53
چند وقتیه برای بدست آوردن مجدد تمرکزم، استفاده از گوشی علی الخصوص شبکه های اجتماعی رو به شدت کم کردم و دوباره رو به کتاب خوندن آوردم و تازه فهمیدم چقدر دلم برای این دنیای جادویی تنگ شده بود. یک زمانی که شاید بشه بهش گفت اوایل جوونی خانواده از کتاب خوندنم به تنگ اومده بودند و گوشه و کنار اخطارهایی میگرفتم که نباید...
-
مو به مو دارم سخن ها
یکشنبه 30 دیماه سال 1403 15:38
دیروز تا رسیدم خونه دمای اتاق خواب رو بردم بالا و کلی لباس پوشیدم. بعدشم خزیدم زیر دو تا پتو و تا قرص اثر کنه خواب بودم. وقتی بیدار شدم همونطوری توی اون حال خلسه و بیماری وبلاگ رو باز کردم و پیام آقای دکتر رو دیدم. و بله دیدم که ای وای باز هم بارها توی ذهنم پست نوشتم و برای ثبت کردن اینجا مدام به خودم وعده و وعید دادم...
-
همگناه
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1403 00:27
همین حالا که مینویسم تازه تماشای فیلم نیمه ی پنهان رو تموم و حس میکنم جدای از تمام مفهوم و حرف این فیلم، چقدر دلم میخواد صحبت کنم. چقدر دلم میخواد جملات کلیدی نقش اول که کلیشه به نظر میاد اما حقیقیه رو توی تمام زندگی مرور کنم. چقدر مهمه خوب قضاوت کردن نه سریع قضاوت کردن و بالطبع خوب شنیدن. چند درصد از ما این شانس رو...
-
این روزها
یکشنبه 27 آبانماه سال 1403 15:47
چند روزی هست که دلم میخواد صفحه یادداشت جدید رو باز کنم و بنویسم. از فشارهایی که هست، از کارهایی که به تعویق می افته اما صدای درونم مجبورم میکنه که خجالت بکشم. که اینها چیزی نیست و میگذره. که واقعا چه اهمیتی داره از لحاظ کاری فلان دل مشغولی رو دارم. یکی دو هفته ی گذشته بد بود، منظورم از بد افتضاح بودن نیست؛ منظورم...
-
یک میلیون سال پیش
دوشنبه 7 آبانماه سال 1403 16:21
با همکارها بحث انتخاب یک استخر یا مجموعه آبی خوب برای آخر هفته ست. چندباری توی سیستمم سرچ میکنم و شرایط و نظرات هر مورد انتخابی رو میخونم. بار آخر که مرورگر رو باز میکنم اشتباهی به جای نوشتن اسم استخر، فامیل خودم رو مینویسم و بعد که متوجه میشم با خنده روی دکمه ی اینتر میزنم که ببینم چی قراره بیاد. با توجه به اینکه نام...
-
آزاد مثل باد
پنجشنبه 5 مهرماه سال 1403 14:45
همیشه برام کوچه و مسیرها معنای خاصی دارند. یکجور حس خاص که موقع رد شدن ازشون ناخودآگاه به کوچه پیدا میکنم. بعضی ها آرامش بخش و دوست داشتنی ان و بعضی ها شلوغ کثیف. قسمتی از مسیر محل کار به خونه ام هست که اگر همت کنم و پیاده بیام ازش رد میشم. به فاصله تقریبا دویست متر (اگر درست بگم! من معمولا در حدس اعداد چه تاریخ و چه...
-
چلچراغ
شنبه 17 شهریورماه سال 1403 19:18
چند روزه که خیلی هوای نوشتن دارم اما ذهنم منسجم نیست. دو شب پیش یک خاطره خاک گرفته توی ذهنم روشن شد که حتی جزئیات دقیقش رو به یاد نمی آوردم اما حال و هوای اون زمان رو چرا. با توجه به اخلاقم حالا بعد از کلی سال تاثیرپذیری خاصی از خاطرات ندارم اما موردی که نظرم رو جلب کرد این غیرمنتظره بودن زندگیه. اینکه نمیشه هیچوقت...
-
ظهر تابستون
چهارشنبه 31 مردادماه سال 1403 18:08
امروز آخرین روز از مردادماهه و دو روزه که هوا پاییزی شده، درسته میگن کوتاهه اما به اندازه همین دو روز من حالم خوبه. وقتی تابستون شروع میشه زیبایی بصری روز من از طریق گلهای زیبای همسایه آغاز و تکمیل میشه. گلهای قشنگی که هربار میبینمشون به یاد هم نام م می افتم که طی صحبتی باعث شد برم سرچ کنم و اسمشون رو پیدا کنم. گل...
-
غنچه بیارید
یکشنبه 31 تیرماه سال 1403 14:58
آخرین روز تیرماهه و هوا بسیار گرم. در حالی مینویسم که شب گذشته از فکر و خیال از دست دادن آرشیو تیرماه خوابم نمیبرد و همزمان حس بیرون اومدن از تخت و روشن کردن لپ تاپ رونداشتم. از طرفی حس ناخوشایندی که هنوز وقت نکردم به همه سر بزنم و بخونمشون هم همراهم بود اما چه میشه کرد زندگی جریان داره و اگر ننویسم همین آرشیو هم شبیه...
-
شورِ هستی
شنبه 12 خردادماه سال 1403 03:13
میخواستم فردا شبیه یه خانم متشخص لپ تاپ رو بردارم و پست جدید رو بنویسم اما دیدم این مدت نه تنها متشخص نبودم که تا حدودی به سوی بی معرفتی هم رفتم و همین لحظه که بی خوابی در حال درآوردن دمار از روزگارمه هم اگر ننویسم شرم بر من. اصلا به قول بانوی بزرگوار یه امشب شب عشقه، همین امشبو داریم؛ پس همین حالا و با گوشی مینویسم....
-
شلوغ پلوغ
چهارشنبه 29 فروردینماه سال 1403 09:13
الان که دو روز از تولدم گذشته و بیست روز هم از سفری که میخواستم تعریف کنم، تازه فرصت کردم بیام بنویسم. اول سال گفتم این چه سالیه که هیچ برنامه ای براش نداشتم و حالا یه جوری جریان امسال داره من رو با خودش میبره که صد رحمت به سیلاب! اتفاقاتی که باید تعریف کنم تند تند از ذهنم میگذرند و من سعی میکنم جریان رو آروم کنم و...
-
نوبهار
دوشنبه 6 فروردینماه سال 1403 10:13
هیچوقت توی زندگیم برنامه ای برای شروع سال ۱۴۰۳ نداشتم. یعنی شاید بارها در مورد سالهای مختلف فکر کرده باشم و خیالپردازی اما بصورت عجیبی این عدد برام غریبه به نظر میرسه. البته خب زندگی هیچوقت منتظر ما و برنامه ریزیمون نمی مونه پس سال نو مبارک :) نو شدن سال برای من بوی آبرنگ و مداد شمعی و مداد رنگی هامه وقتی شب عید برای...
-
با ستاره ها
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1402 10:13
تقریبا دو هفته ست که این دور و بر نبودم. اینجا نبودم اما هزاران کلمه و پست توی سرم با خودم صحبت کردم. هزاران دقیقه و میلیونها ثانیه رو بلعیدم و زل زدم به پرواز پرنده ها توی برف، عقربه ها و تیک تاک ساعت یا حتی لاستکیهای ماشین ها و اون صدای حاصل از اصطکاکشون با آسفالت. نمیدونم جمله ی ثمر عزیزم بود یا اِلفی یا یکی دیگه...
-
شاید شاید شاید
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1402 20:46
یک ربع ساعت از تموم شدن تماشای فیلم " در دنیای تو ساعت چند است؟ " میگذره و من با تناوب و تکرار ترانه متن فیلم (که به گمونم یه کاور شمالی زیبا از آهنگ Quizás آندره بوچلی عزیزم هست) این پست رو مینویسم. این فیلم آنچنان برام تاثیرگذار بود و من رو به گذشته برد که خواب عصر نازنینم رو با رغبت فداش کردم و واقعا کمتر...
-
خیال خوش
پنجشنبه 5 بهمنماه سال 1402 13:52
اگر در شهر شما هم برف میاد، شاید پشت پنجره یک خونه؛ دختری رو ببینید که با بافت قرمز و شوار خاکستری و یک شال دور گردنش (برای گرم نگه داشتن گلوی متورمش) نشسته پشت لپتاپ و افکار و احساسات عجیب و غریبش رو می نویسه. اون منم؛ لیمو. نمیدونم همه موقع بارش برف به چه چیزهایی فکر میکنن. مثلا صاحب خونه در حال ساخت نزدیک خونمون به...
-
تن سپرده به تبر
شنبه 9 دیماه سال 1402 18:14
واقعیت امر این بود که خیلی خسته بودم. شب دیر خوابیده بودم و صبح طبق معمول زود بیدار شده بودم. سرکار هم حسابی سرم شلوغ بود و اولین باری که وقت کردم ساعت رو ببینم از ۱۱ گذشته بود. توی مسیر برگشت به خونه افکارم خیلی پیچیده عجیب غریب شده بود. خیلی جدی به مراسم ازدواجم فکر میکردم. بصورت کاملا دقیقی خودم رو توی یه لباس سفید...
-
چون تو مهمون منی
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 10:38
خب مثل چند نوشته اخیر پست رو با گزارش آب و هوا شروع میکنم: هوا سرد همراه با تابش ملایم خورشیده. صبح زمان مراجعه به محل کار حتی با لباس گرم یخ میزنی، ظهر بدون لباس گرم تبخیر میشی و شب مجددا با لباس گرم به پروسه یخ زدنت ادامه میدی. با عرض و طول پوزش من از این آب و هوا استقبال میکنم و حتی این چرخش قهرمانانه ش هم بنظرم...
-
بگو ای یار بگو
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:21
امروز یه روز ابری و بارونی خوشگله که با تمام روزهای آفتابی و گرم فرق داره و خب این میتونه یه دلیل باشه که کمی، تنها کمی از تنبلیم بکاهم و بر نفس خودم فایق آیم و خواسته ی دلم رو برآورده کنم که چیه؟ بله نوشتن. نمیدونم چه رازیه که نوشتن همین کلمات چرند و پرند، گاز زدن به یه کروسان پر شکلات یا یه فنجون نسکافه آبکی که عجله...
-
راز همیشگی
شنبه 13 آبانماه سال 1402 12:01
امروز مینویسم چون هوا ابری و مورد علاقمه و تقریبا وسط پاییزیم. چی میتونه از این نارنجی تر و خوشگلتر باشه؟ دلم میخواد همش برم بیرون و علیرغم اینکه کلی لباس پاییزه و زمستونی دارم، انقدر بخرم که خفه شم! البته احتمالا چون خدا نگرانم بوده پول کافی بهم نداده که خودکشی کنم. (یاد اون کامنتی که وایرال شده بود افتادم که آقایی...
-
صدای باد و بیشه
شنبه 29 مهرماه سال 1402 09:31
مهر ماه امسال خیلی عجیب غریب بود. برعکس همیشه که با برگ ریزون و بارون و هوای یه نموره سرد می اومد و من عشق میکردم بارونی و چکمه بپوشم برم پیاده روی، با سیل عظیمی از اتفاقات اومد که من اگر خیلی هنرمند بودم نهایتا میتونستم بدون فروپاشی روانی بگذرونمشون. (البته بگم که همه اینها باعث نمیشد آرشیو مهر ماه رو از دست بدم. ولی...
-
زوال اطلسی ها
یکشنبه 26 شهریورماه سال 1402 14:18
چند روزه که درونم ساکته. برخلاف ظاهرم که میخنده و کار میکنه و مهمونی میره از درون خالی ام. شبیه عروسک های چینی که قبلا گوشه ی خونه ها بود. ضربه که میخورد و یه تیکه ش میشکست تازه میدیدی چقدر خالیه. به ذهنم رسید که بنویسم. ذهنم؛ شبیه یه برهوته با ماسه های نرم سفید. از توی فیلترش حتی نور خورشید رو هم نمیبینم. اتفاقات و...
-
حریق سبز
دوشنبه 6 شهریورماه سال 1402 12:51
شبیه اون تبلیغه شدم که هی میگفت این چیه، اون چیه؛ بعد میگفتن تازه بیناییش رو به دست آورده. انگار یهو به خودم اومدم و دارم میبینم عه چقدر فلان حس عجیبه. چقدر فلان کار سخته. چقدر مشکلات آزاردهنده ست. اصلا من چطوری تا اینجای زندگی اومدم؟ یعنی همین من بودم که اتفاقهای بدتر از این رو هم پشت سر گذاشتم؟! دلم میخواد برم یه...
-
هر جا برم هر جا بری یاد توام من
شنبه 21 مردادماه سال 1402 09:44
نمیدونم حس بقیه به خاطره ها چیه اما برای من حتی خاطره های بقیه ارزشمند و جذابه. خاطره چیه شما بگو حتی گذران روزهای ساده عمر. مثلا یکی از فکرهام همیشه اینه که فلان درخت چه چیزهایی دیده یا فلان ماشین چه جاده هایی رو رفته، چه خنده ها و گریه هایی رو دیده حالا شما تعمیم بدین به همه اشیا و اجسام و جانداران. قابل حدسه آلبوم...
-
تابستون کوتاهه؟!
شنبه 31 تیرماه سال 1402 11:05
یعنی تیرماه امسال برای اینجانب به کلی ماهی برای (ویرایش شده: ملاقات و دیدار) با اعضای محترم کادر درمان در تمامی رشته ها و زمینه ها بود لذا از اینکه الان نسبتا (اگر کبودی بزرگ ۳×۷ روی ساعدم رو به حساب نیارم!) سالمم خدا را شاکرم.از همین تریبون از تمامی دکترهای داخلی و عمومی، اورژانس بیمارستان و پرستاران و دنداپزشک محترم...
-
همون کوهی که ...
شنبه 17 تیرماه سال 1402 11:02
حس میکنم شدم آقوی همساده. هر جا میرم به جای یه سفرنامه شیک و پر آرامش و برنامه ریزی ، یه سری اتفاقات عجیب غریب برای تعریف کردن دارم! آخر هفته پیش مطابق معمول خانواده مادریم میخواستن قرار باغ بذارن که یکی گفت بیاین بریم یه جای خوش آب و هوا، باغ که همیشه هست. و حتما میدونین وقتی این صحبت پیش میاد همه میشن طبیعتگرد و...
-
دنیای وارونه
سهشنبه 30 خردادماه سال 1402 12:52
تقریبا یک ماه پیش که هنوز هوا خوب بود (و گرما انسانها و سایر موجودات رو کباب نمیکرد)، درختها سبز خوشرنگ بودن، آسمون آبی کمرنگ بود و پر از ابرهای قلنبه ی سفید. با خانواده نمیدونم داشتیم کجا میرفتیم که طبق معمول همینطوری که از شیشه ماشین داشتم قشنگی ها رو میدیدم به مامانم گفتم: یعنی چندبار دیگه میتونم انقدر طراوت و...
-
قرارمون یادت نره، با اعمال شاقه!
سهشنبه 16 خردادماه سال 1402 10:48
خیلی وقت بود که میخواستیم با رفیقامون به جای دانس تو طبیعت بالانس بشیم اما هربار یه اتفاقی مانع میشد؛ چمیدونم یه بار هوا گرم بود و میرفتیم خونه زیر باد کولر باشیم! یه بار بنظرمون تجهیزات نیست و اذیتیم پس بریم باغ! یه بار من سرماخوردم یه بار آبی و خلاصه روزها رفت تا پنج شنبه گذشته یعنی ابتدای تور تعطیلات ملت راه...
-
سکوتت گفتن تمام حرفهاست
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1402 13:51
بعضی وقتها مثل الان خیلی از دست خودم حرصم میگیره. اینکه یه چیزی که میدونم راجع به چیه و کی گفته و اصلا همین هفته پیش اتفاق افتاده بوده و میخواستم بیام اینجا بنویسم رو فراموش میکنم! بعد با خودم میگم چیه این ذهن انسان. دو تا جمله رو به این زودی فراموش میکنه (طوریکه وقتی به خاطره اون روز فکر میکنم انگار تصاویر صامته) ولی...