نمیدونم براتون پیش اومده یا نه. وقتی توی سیاهی شب روی تخت خوابید و افکار و خاطرات توی ذهنتون چرخ میخورند چشمهاتون رو باز کنید و اون نور باریکی که از پنجره یا قسمت های خونه شکار کنید. توی چند لحظه هنگ کنید که کجایید، لان در کجاست، دیوار کجاست، موقعیت جغرافیایی تخت چطوریه و...؟! برای من زیاد پیش اومده. دیروز یکی از اون بارها بود و بعد از متوجه موقعیت شدن؛ افکار عجیبی داشتم. برای دقایقی ذهنم پرت شده بود به اون قسمت خلاء فکری که زیاد سر نمیزنم. به اینکه چقدر غمها زیاد شدن و عمر شادی کوتاه شده. متاسفانه پسردایی مامانم رو در تصادف از دست دادیم اون هم تصادفی که هیچ عضویتی داخلش نداشت و اتفاقا مثل همیشه در حال کمک به دیگران بود. چقدر از دست دادن آدمهای عزیز و مهربون سخته، چقدر دیر به یاد میاریم که از کسی هیچ بدی و ناراحتی ندیدیم هیچوقت و باید بیشتر قدرش رو بدونیم. جمعیت سر مزارش فکر میکنم از 300 نفر بیشتر بود. همکارها و دوستهای بیشمارش واقعا گریه میکردند و چه حیف بود این آدم برای خاک. در یک صبح گرم مردادماه بابت بی احتیاطی یک راننده، حیاتش در سی و چهار سالگی در قطعه هنرمندان برای همیشه به پایان رسید.
این مدت فیلم زیاد دیدم البته نه مثل همیشه ولی خب چون طولانی شده بود مدت نوشتنم روی هم جمع شده. به عادت همیشه بهترینهاش از نظر خودم رو مینویسم. فیلم اتوبوسی به نام هوس با نام اصلی A Streetcar named Desire که بعد پونزده دقیقه از فیلم متوجه شباهت بسیار زیادش با فیلم ایرانی بیگانه شدم و اگر با فیلم کلاسیک زیاد راحت نیستید برای اطلاع از داستان فیلم میتونید این کپی ایرانی رو ببینید. این فیلم جایزه اسکار رو برای دومین بار بعد از بر باد رفته برای ویوین لی زیبا به ارمغان آورده بوده و مارلون براندو هم همبازی این بانوی زیباست. فیلم Double Indermnity یک داستان منسجم معمایی خوب بود بنظرم. فیلم The Earing Of Madam De داستان لطیف با رگه های طنز داشت. فیلم High Noon که وطن پرستانه و در حال تحسین مردانگی بود و صدالبته جلوه های زیبایی از گریس کلی عزیزم که دیدنش خالی از لطف نیست. فیلم در دنیای تو ساعت چند است رو دوباره دیدم. فیلم Last Night که من رو به یاد انعکاس ایرانی انداخت اما شبیه فیلم بیگانه که بالاتر گفتم کاملا شبیه نبود و فقط پایه اصلی داستان یکی بود. فیلم Jurassic World: Rebirth که بنظر میرسید ادامه ای برای چندگانه پارک ژوراسیک باشه رو هم دیدم. برای من که قسمت های اول و دومش رو دوست داشتم زیاد دلپسند نبود.
یک تعدادی هم کتاب خوندم این مدت که فراموش کردم بنویسم: نجات استخوان ها، فردا، دریاچه شیشه ای ، هر دو در نهایت میمیرند ( که زیاد خوشم نیومد و از یک جایی فقط تصمیم داشتم تمومش کنم)، خرده جنایت های زن و شوهری و طلایی ترینشون که از بخت خوبم تونستم چاپ 1356 رو پیدا کنم ورق پاره های زندان نوشته بزرگ علوی که حقیقتا بسیاااار زیبا بود.
و همین :)