لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته
لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

گذشتن و رفتن پیوسته

لیوان دمنوش اسطوخدوسم رو یک نفس سر کشیدم و همزمان به تمام حرف های مامانم و رفیق قدیمی راجع به اینطوری آب خوردن فکر کردم لیوانم رو که روی میز برگردوندم خودم رو با فکر به اینکه "دمنوش بود نه آب" متقاعد کردم. هنوز هم مثل بچگیم که تا دارویی رو میخوردم منتظر میموندم تا تاثیرش رو ببینم، منتظرم تا آرامشی که  روی بسته دمنوش کیسه ای قول داده بود رو حس کنم. در لحظه صدای همکارم که شماره مشتری رو پشت تلفن میگیره  و برای یادداشت تکرار میکنه با صدای چوب تی که جایی از شرکت به دیوار میخوره با یکسری صداهای واضح از همکاران دیگه که مشغول صحبت  های متفاوت کاری هستند با هم آش شله قلمکاری رو توی ذهنم راه انداخته که فقط صدای زنگ تلفن یا روی اسپیکر بوق خوردن رو کم داره که طولی نمیکشه اون هم حاصل میشه. چشمم هم به نوشته ی چاپ شده کاغذی روی دیوار بیفته هم  که دیگه نور علی نور میشه. از صبح درگیر اضطرابی ام که دقیقا نمیدونم حاصل کدوم یکی از رفتارهای اطرافمه اما میدونم یکی از ناراحتی هام از کی شروع شد. دو روز پیش وقتی از بنیاد نیکوکاری برگشتم و خواستم برای تکمیل لوازم تحریر باقی مانده به پک های آموزشی از اینستاگرامم کمک بگیرم چشمم به استوری های قدیمیم افتاد. انگار از یک دید دیگه به خودم نگاه میکردم که چه منفعل و خموش شدم. که چقدر این من دیگه منی که میشناختم نیست. نمیدونم این بهتره یا نه اما مطمئنم که تغییر کردم و متاسفانه اون من پرشور تر سابق رو خیلی دوست داشتم. انگار تمام اضطراب های این مدت دونه به دونه توی رودخونه ی چشمم ته نشین شدن و سطح آب رو انقدر بالا آوردن که به اشاره ای سرازیر میشه.  با جلو رفتن و طولانی تر شدن رابطه م با آبی هم مسلما سطح توقعات و احساس نیاز به درک و کلی احساسات و منطق دیگه داره برام بیشتر میشه  و به زوایای خصوصی تری از روان و احساساتش مشرف میشم. تمام تلاشم رو میکنم و حس میکنم اون هم همینطوره اما همین اضطراب های روزانه و دلمشغولی ها معادلات رو بهم میزنه. و دیگه چی بگم حس میکنم یک غرنامه پر و پیمون نوشتم. از اینکه مدام غمگین باشم خوشم نمیاد اما خب آدمی تا حدود زیادی بنده هورمونهاست و من مدام این جمله رو توی ذهنم بالا وپایین میکنم چون نمیدونم میتونم تمام تقصیر ها رو به گردن اون فلک زده بندازم یا نه. فیلمهای خوبی که این مدت دیدم زیاد بودن اما حس میکنم به غرنامه نمیاد پس عجالتا این پست رو منتشر میکنم و اونها رو در پستی جدا توضیح میدم.

دامن کشان

شنبه به مناسبت روز پزشک یک ویروس زدم زیر بغلم و با تب و بدن درد و سایر علائم مشهود ابتدا به بیمارستان و سپس به درمانگاه مراجعه کردم. پزشکی که معاینه م  کرد خیلی زیاد به تصویر ذهنیم از دکتر ربولی نزدیک بود و بسیار هم خوش اخلاق بود و اگر حال و اوضاع درست و حسابی داشتم شاید مصاحبت خوبی میشد اما متاسفانه دیدار به این شکل بود که ایشون سوال میکرد من گریه میکردم، شوخی میکرد من گریه میکردم، دستور مینوشت من گریه میکردم. البته استرس آبی رو کم کرد و با هم شروع به شوخی و خنده کردند! بعد از اون بازدید یک سرم و دو آمپول نوش جان کردم که لااقل عدد فشارم دو تا بره بالا و از حال مرگ دربیام. مثل همیشه و کاملا کلیشه ای در تمامی لحظات بدن درد فهمیدم چقدر سلامتی مهمه و باید قدرش رو در روزهای عادی! بدونم اما خب میدونید که همیشه اینطور چیزها فقط توی اون موقعیت برای آدم نمود داره و بعدش اثری از آثارش توی ذهن نمیمونه. خلاصه که روز پزشک مبارک، من رو که نجات دادند واقعا.

با توجه به تعریف هایی که شنیده بودم فیلم بن بست رو دیدم. واقعا قشنگ بود و البته یک کم نسبت به ماجرا طولانی، شبیه داستانهای کوتاه داستایوفسکی ( شبهای روشن و الخ) و البته خود داستان هم بر اساس یک داستان کوتاه از آنتوان چخوف بود. فیلم بر فراز آسمانها رو هم بخاطر اینکه آهنگ تیتراژش رو دوست داشتم و البته حقیقتهایی از این دست که کل فیلم توسط آقای فردین جلو رفته یا اینکه واروژان عزیز در حین آهنگسازی همین فیلم فوت شده؛ دیدم، فیلم لطیف و بانمکی بود اما از شدت کلیشه خنده دار شده بود ماجرا. فیلم Julieta  رو دیدم و باید بگم تقریبا از اونطور فیلمهاست که دوست دارم. آروم و زیبا به همراه نتیجه گیری. هر سکانس از فیلم چنان بازی زیبایی با رنگبندی راه میندازه که چشم رو نوازش میده. مورد جذابی هم که چشمم شکار کرد پوستر یک فیلم ایرانی روی دیوار سینما در یکی از سکانسها بود :) فیلم Annie Hall  رو برای بار دوم دیدم و فکر میکنم از اون دسته فیلمهاست که باید هر از گاهی دید. وودی آلن خیلی ذهنش باز بوده برای این فیلم. اینکه یک رابطه رو بشکافی و فراتر از اون خودت رو، کودکیت رو کنکاش کنی خیلی ایده آله. باز هم مثل همیشه فیلمهای جدید ناامیدم کرد. فیلمهای Cleaner ، Eenie Meanie و Back in Action کاملا به این نامیدی دامن زد. کتاب مرگ ایوان ایلیچ رو هم خوندم، فکر کنم آقایون درک بیشتری ازش داشته باشن اما بعنوان یک خواننده حسش کردم. و همین دیگه امیدوار از بیماری دور باشید و سلامتی در آغوشتون باشه. روز پزشک هم با تاخیر مبارک.