از وقتی صفحه ی یادداشت جدید رو باز کردم، سه بار رو به پنجره چرخیدم و دقت کردم که برف بند نیومده باشه و هنوز توی هوا پر از پنبه های ریز ریز باشه. در شگفتم چطور میشه یک مخلوق این قدر زیبا و ساده باشه. دو روزه مدام در حال پیاده روی ام و هربار باز از نو شگفت زده میشم. حس خاصی تو قلبم میجوشه و حس میکنم چقدر زیبا و آرومه. دیشب با آبی _همینطور که برف میبارید_ دو سه ساعتی قدم زدیم و با توجه به دومین بارش برف، مقدار قابل توجهی برف روی زمین هم نشسته بود.تنها چیزی که در روزهای برفی ناراحتم میکنه شکستن درختهاست از برف که دیشبم سعی مون رو کردیم و هر درخت خمی که دیدیم سبک کردیم. لحظاتی از شب صدای بارش برف رو میشنیدم، صدای فشرده شدن برف زیر چکمه هامون و توی اون ثانیه انگار دوباره به زندگی برگشتم. شبیه یک رفت و برگشت درونی. راه میرفتیم در سکوت. آبی گاهی مثل پسر بچه ها با دست آزادش برف ها رو از روی ماشین یا سطح تمیزی که میدید گلوله میکرد یا میریخت زمین ولی با یک رهایی خاص مخصوص به خودش یا شاید مخصوص بچه ها (بخاطر اون حالت سبکبار تشبیه به بچه ها میکنم چون انگار به هیچ دلیلی دیرش نیست.) چقدر ثانیه ها رو دوست داشتم، آبی رو، هوا رو، سلامتیم رو و اینکه یکبار دیگه تونستم این شگفتی رو زندگی کنم. خلاصه که آقا یه مشت برف ما رو نجات داد :)
پی نوشت: این مدت بیشتر از چند ماه اخیر کتاب خوندم و فیلم دیدم، دلیل نبودنم هم همین بود اما بابت نوشتنشون تنبلی گریبانگیرم میشه. و باز هم نظرم همونه که هرچه قدیمی تر بهتر!
پی نوشت دوم: خرم روز و یلداتون پیشاپیش مبارک. چقدر زیبا که مصادف شده با بارش های باران و برف توی کشور زیبامون. به اینکه ایرانی هستم و جشن های به این زیبایی دارم افتخار میکنم و شعف حاصل از این روزها رو از صمیم قلب برای تک تک دوستانم میخوام. امیدوارم انارها و آجیل ها رو در شادی و کنار عزیزانتون به خوشمزه ترین طعمی که به یاد دارید نوش جان کنید.