میخواستم فردا شبیه یه خانم متشخص لپ تاپ رو بردارم و پست جدید رو بنویسم اما دیدم این مدت نه تنها متشخص نبودم که تا حدودی به سوی بی معرفتی هم رفتم و همین لحظه که بی خوابی در حال درآوردن دمار از روزگارمه هم اگر ننویسم شرم بر من. اصلا به قول بانوی بزرگوار یه امشب شب عشقه، همین امشبو داریم؛ پس همین حالا و با گوشی مینویسم. متاسفانه آرشیو اردی بهشت از دست رفت و اگر بگم وقتی کامنت دکتر رو دیدم تازه متوجه شدم، شاید فکر کنید شوخی میکنم؛ اما اینطور نیست. داستان از این قراره که من همیشه سر کار تایم تقریبا مشخصی رو به اینجا اختصاص میدادم و شغلم که تغییر کرد کل روتین زندگیم بعد سه سال به هم ریخت. ساعت کاری، خواب، خوراک، تفریح، ورزش و باشگاه و اعصاب چیزهایی بودند که به کلی دچار تغییر شدن و منم تخته پارهای بر آب. تمام نیروم رو گذاشتم روی همسو شدن. تقریبا یک هفته ست که به حالت نسبتا نرمال تری در کار رسیدم و اگر تسویه حساب شغل قبلی انجام بشه دیگه میتونم بصورت شرطی نفس راحتی بکشم و رسما اعلام کنم روتین جدید زندگیم شروع شده. البته دلایلم تموم نشده و اتفاقا بخش بزرگ ، شخصی و وقت گیر این مدتم مونده که میام و مینویسم. فعلا کلی اتفاق اینجا افتاده که نخوندم. از فردا برنامه مدوّنی چیدم برای خوندن وبلاگها ی دوستان، انگار صدساله خبر ندارم از هیچکی علی الحساب بدونید که زنده ام و برای بقا و شادی میجنگم به سبک و سیاق قدیم میام میخونمتون و کامنت میگذارم. راهم بدین لطفا
پی نوشت: ممنون آشناهای نادیده که به یادم بودین. این محبت خیلی زلاله امیدوارم توی زندگیتون جاری باشه همیشه.