امروز صبح در حالیکه سعی میکنم حرکاتم آهسته تر باشه تا بر اثر تعلیقی که هنوز دارم چیزی رو خراب نکنم یا به خودم آسیب نزنم اومدم سرکار. حس میکنم هنوز ذهنم در تملک الکل قوی دیشبه و صد البته گریه های بعدش. نگاهم می افته به تقویم روی میزم و شعری که اول ماه یادداشت کردم رو میبینم. کاغذ و خودکار برمیدارم و چندبار رو نویسی میکنم تا اصطلاحا ملکه ذهنم بشه: در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا / ز پس صبر، تو را او، به سر صدر نشاند / و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذر ها/ ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند...