همینطور که ناگهانی یک مصرع از یک ترانه قدیمی توی ذهنم میچرخه به این فکر میکنم چه توضیحی برای توصیف حالم درست تره. آمیزه ای از استرس، ناامیدی، ترس و بیخیالی توی سراسر بدنم پیچ میخوره و شبیه یک روح خبیث _ یک دود سپید بی بدن_ از دریچه های سرم خارج میشه. قسمت شگفت آورش برای من، اینه که ترس و استرسم بخاطر جنگ نیست یا حتی مرگ؛ بیشتر برای زنده موندن و زندگی بعد از این واقعه ست. اون حس خودخواه درونم که همیشه کل رو ول میکنه و به جزئیات میچسبه دست به کار شده و بابت زیست بدون امنیتم روحم رو میکوبه. بیخیال و سرخوش به تغییر رنگ موهام فکر میکنم و اخبار میخونم و از اینکه یک بمب بالاخره داستان زندگیم رو به پایان برسونه نمیترسم اما اما اما وحشت میکنم اگر زنده بمونم و بخوام خرابی رو تعمیر کنم. بمونم و بخوام این جاده دشوار و سر بالا رو دوباره طی کنم. دوباره برای همین حداقل ها بجنگم و بدتر از اون شاهد از دست رفتن تلاشهای سابقم باشم. این تکاپوی مردم و ترس و فرار بقیه رو ببینم و گریبانگیر آینده و رویاهام بشه. و این درد منه، نترسیدن از حال و بیخیالی و در عین حال ترسیدن از آِینده. مصرع آهنگ میاد توی ذهنم: تو فرض کن این درد تکیلاست که مینوشم... به دردی که توی قلبمه اما توی صورتم نیست فکر میکنم و باز ذهنم میپره به سمت یک ضرب المثل ترکی* که اتفاقی از اسم یک سریال آموختم. ایرادی نداره، به هرکی دید میگم شربت زغال اخته خورده بودم.
* ضرب المثل اشاره شده: خون بالا میارم اما هر کی پرسید میگم شربت زغال اخته خوردم.
شاید سومین باری باشه که قسمت یادداشت جدید رو باز میکنم و در نهایت همینطور سفید میبندمش. انگار بخش نوشتاری ذهنم به کلی خاموش شده و بجز دقایقی پیش هیچ چیزی در عصبهام جریان نداره. انگار فقط به گذران همین امروزم فکر میکنم و این روز به روز گذروندن باعث این شده که به خودم بیام و متوجه شم هفته و ماه گذشته. حداقل یکبار در هفته سعی میکنیم با آبی بریم پیاده روی. همون زمانی که خیابون و کوچه ها رو دوست دارم؛ شب. به خونه های قشنگ نگاه میکنیم. راه پله ها و گلدون ها. خونه های بزرگ و ویلایی توی مناطق خوب که احتمالا مالکینش در ینگه دنیا جز اسم کوچه و متراژ حدودی ملکشون هیچی ازش نمیدونند اما خونه به زیبایی و استواری پوچ و تهی شده از زنده بودن و زندگی. تنها نوید زندگی بخش اغلبشون درختها، بوته های یاس یا پیچکهای رونده و پاپیتال هاست و حتی گهگاهی میم های انگور که روی درهای بزرگ و زنگ زده یا رنگ شده توسط شهرداری خودنمایی میکنند. و چقدر زندگی عجیبه دوباره با خودم فکر میکنم این درختها چه زندگی ها که ندیدند.
خودم رو ملزم کردم کتابهایی که خریدم و به هردلیلی جذبم نکرده و کنار گذاشتم رو بخونم و تمومشون کنم که در صدر لیست کتاب به سوی فانوس دریایی نوشته ویرجینیا وولف هست که با ترجمه صالح حسینی میخونم. فقط میتونم بگم کتاب سختیه. در نقدهاش خوندم که نماد گرا و مدل سیال ذهنیه اما واقعا گاهی ذهن من رو میریزه داخل فرغون! گیج میشم و اصلا یادم میره چی داشتم میخوندم و بهتر بگم انگار دارم توی یه گرداب چرخ میخورم و سرگیجه میگیرم. خلاصه اینکه به هر حالتی هست دارم میخونمش. از الان هم برای جایزه کتاب گزارش یک آدم ربایی نوشته گابریل گارسیا مارکز رو گذاشتم روی میزم و به شوق رسیدن به اون تند تند این رو میخونم. چون هنوز نخوندم محتوا و سبکش رو بعدا مینویسم اما یکی از دلایل شوقم اینه که چاپی ازش رو خریداری کردم که همسن خودمه :) راستی چیزی که فراموش کردم کتاب قیدار بود. کتابی که بنظر من پر از گنده گویی و بزرگنمایی افراطی و تعصب بود. مثلا در قسمتی از کتاب شخصیت اصلی به بانک خون که تازه تاسیس شده بود میگفت خون فروشی پهلوی! شما خود حدیث مفصل بخوان از این دفتر:))))) در مورد فیلمهایی که میبینم چون یادداشت نمیکنم معمولا حضور ذهن برای نوشتن ندارم اما بارزترینهاش : Dead Ringer بود که پیچش داستانی و شخصیت پردازیش رو دوست داشتم. با ژانر تقریبا معمایی و درام. فیلم The Ballad of Buster Scruggs که مجموعه داستانهای کوتاه بدون ارتباط به هم بود به سبک وسترن. بنظرم بیشتر داستانهاش واقعی دیدنی و خوب بود. فیلم Funny Games که جزو فیلمهای روان شنختی و عمیق بود و البته کمی دلهره آور که اگر آدم محتاطی هستید توصیه میکنم نبینید ممکنه باعث اضطرابتون بشه (این نسخه اصلی و آلمانی بود و بعدا متوجه شدم یک نسخه اصطلاحا کاور هم از این فیلم در آمریکا ساخته شده که البته من تعریف همون اولی رو شنیده بودم و امتیازش هم بیشتره.) . When Harry Met Sally فیلم درام و عاشقانه آروم همراه با تحلیل و صحبتهای منطقی راجع به سبک زندگی. من رو به یاد فیلم Before Sunrise انداخت البته داستانش کاملا متفاوت بود اما همونقدر گفتگو محور بود. Drive رو برای چندمین بار دیدم و نمیدونم من اینطوری حس میکنم یا واقعا توی سکانسهای خاصی کارگردان بدون دیالوگ خواستن از بازیگرها کاری کرده پیام و مفهوم کاملا واضح و شفاف منتقل بشه. فیلم Delicious خوشمزه ی خوشرنگ فرانسویم که داستانش هم بدک نبود و پر بود از پخت و پز و گل و رنگ های روشن.
خب اینجا پست رو تموم میکنم. امیدوارم نطقم باز شه و بیام درست حسابی بنویسم اما فعلا همین.