لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته
لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

چلچراغ

چند روزه که خیلی هوای نوشتن دارم اما ذهنم منسجم نیست. دو شب پیش یک خاطره خاک گرفته توی ذهنم روشن شد که حتی جزئیات دقیقش رو به یاد نمی آوردم اما حال و هوای اون زمان رو چرا. با توجه به اخلاقم حالا بعد از کلی سال تاثیرپذیری خاصی از خاطرات ندارم اما موردی که نظرم رو جلب کرد این غیرمنتظره بودن زندگیه. اینکه نمیشه هیچوقت پیش بینی کرد فردا چی میشه. میدونم. میدونم حالا با خودتون میگید این برای همه چیز نیست و خیلی چیزها رو میشه حدس زد. بله اما فقط حدس. کی میدونه فردا دقیقا چی میشه؟ هیچوقت به سرنوشت به صورت قطعی اعتقاد نداشتم اما هر چی توی مسیر زندگی میرم جلو نظرم بیشتر تغییر میکنه. خیلی وقتها دویدم و نرسیدم و چه همه وقت ها که حتی ناامید و یا نه؛ بی هیچ پیش زمینه ذهنی نشسته بودم و رسیدم! برنامه هایی داشتم و نشده و برنامه هایی نداشتم و اتفاق افتاده. از آوار مشکلات و اتفاقاتی که هیچ فکرش رو هم نمیکردم هم نمیگم چون مطمئنا همه داشتند. و حالا همه گذشته و شده تجربه، خاطره یا هر نامی و گوشه هایی از بایگانی ذهنم خاک میخوره. مقداریش هم با تاثیرات بلند مدتشون همراهیم میکنند. فکر میکنم تا رسیدن به پذیرش کامل فاصله کمی دارم و این برای من به معنای قدم دیگه ای در بزرگسالیه. آیا ازش میترسم؟ بله. آیا دوستش دارم؟ بله. گاهی متنفرم و گاهی عاشق همین غیرقابل پیش بینی بودنم که اسم زندگی رو زندگی میکنه.

پی نوشت1: گلهای قشنگی که پست قبل گفته بودم بعد از دو سال و خرده ای دیگه نیستند! بله به همین عجیبی. گلهای به اون زیبایی انگار به کلی هرس شدند و من اصلا به خاطر ندارم آیا این قسمتی از پروسه رشدشون بوده و پارسال هم اتفاق افتاده یا نه فقط دارم یاد میگیرم روزم رو بدون دیدنشون زیبا کنم.

پی نوشت2:  آهنگ چلچراغ که امروز گوش میدادم یک بیت داشت که خیلی بنظرم لطیف و واضح ذهنیتم رو توصیف میکنه:  تو آخرین دقایق صبرم تورو بهم داد ،وقتی بریده بودم عشق اتفاق افتاد. :)

با ستاره ها

تقریبا دو هفته ست که این دور و بر نبودم. اینجا نبودم اما هزاران کلمه و پست توی سرم با خودم صحبت کردم. هزاران دقیقه و میلیونها ثانیه رو بلعیدم و زل زدم به پرواز پرنده ها توی برف، عقربه ها و تیک تاک ساعت یا حتی لاستکیهای ماشین ها و اون صدای حاصل از اصطکاکشون با آسفالت. نمیدونم جمله ی ثمر عزیزم بود یا اِلفی یا یکی دیگه از دوستان که لابد به نوشته هاش معتادم و مدام میخونم (یه کم شرمنده ام که دقیقا خاطرم نیست) اما این چند روز برام نمود عینی داشت که حقا انسان بنده ی هورمون هاست. روزها با انرژی و کار شروع میشدن بعد کم کم انگار خورشید به گلوله برفی بتابه، غم و غصه آبم میکرد. ظهر ها تا خونه گریه می کردم (نه همیشه). عصر ها به ورزش یا خواب میگذشت و شب ها به دیدار آبی، مهمانی، خرید یا کارهای واجب برای زندگی. حتی محض رضای خدا نتونستم یک فیلم ببینم یا کمی از کتابم رو بخونم. نه اینکه وقت نباشه، جان نبود. دو روز پیش که برمیگشتم خونه توی سکانسی از زندگی گیر کردم. سرما استخوانهام رو میسوزوند، یکی از والس های محبوبم رو میشنیدم و قبلش به قرار هرروز مقادیری اشک هم ریخته بودم که جاش رو پوستم سوزش ناچیزی داشت اما حس میشد. یه پراید دیدم که سپرش شکسته بود و ابرهای داخلش (اسفنج مانند) دیده میشد. با خودم فکر کردم که چرا میگن کاش مردم هم دانه های دلشان پیدا بود؟ مگه نمیدونن اون انار متشابه هم میشکنه تا دونه هاش دیده میشن؟ این سپر بی نوا هم شکسته و برف میره تو عمق جونش که من می بینم. مردم فقط میخوان دل و جیگرت رو ببینن، فقط میخوان معما حل بشه. براشون مهم نیست شکسته باشی، فقط میگن اوه نمیدونستیم توی سپر ابر هست مثلا. یا اوه چه جالب دونه های این اناره سفیده. بعد احساس کردم که خُل شدم. ایستادم توی سرما ها و دارم مردم رو قضاوت میکنم در حالیکه خودم هم برای عابر اون طرف کوچه مردمم.  این حس امروز صبح هم باهام بود، وقتی داشتم فکر میکردم کاش فرار کردن مقصد نداشت. یعنی میدونید کاش برای فرار کردن فقط مبدا لازم بود، همین که میدونستی از اینجا میخوای بری کافی بود. یهو با یه ساعتی که حتی رُند هم نبود همه چیز رو ول میکردی و میرفتی. البته شاید این فکر از خُل بودن نباشه. بعضی وقتها خیلی از زندگی میترسم اما بعد که به خودم میام میبینم پررو پررو دارم ادامه میدم انگار که قبلا دوره اش رو هم دیدم!

دیروز رو مرخصی گرفتم. سه تا فیلم دیدم (پله ی آخر، شاعر زباله ها و The immigrant) و چند فصل کتابم رو خوندم. سفرنامه ی یک استاد دانشگاه ست که دکترای ادبیات داره و سال ۶۴ ه.ش از طرف دانشگاه به انگلستان رفته. جالبه و خیلی من رو به یاد دکتر ربولی میندازه.دلیل علاقه ی بیشترم هم اینه که نسخه اولیه ش دست منه با برگه های کاهی که از بین کتاب های دست دوم یک دستفروش پیدا کردم؛ آخه من شیفته ی کتاب های خونده شده ی قدیمی ام.

دنیای وارونه

تقریبا یک ماه پیش که هنوز هوا خوب بود (و گرما انسانها و سایر موجودات رو کباب نمیکرد)، درختها سبز خوشرنگ بودن، آسمون آبی کمرنگ بود و پر از ابرهای قلنبه ی سفید. با خانواده نمیدونم داشتیم کجا میرفتیم که طبق معمول همینطوری که از شیشه ماشین داشتم قشنگی ها رو میدیدم به مامانم گفتم: یعنی چندبار دیگه میتونم انقدر طراوت و قشنگی رو ببینم؟ مامان گرامی هم به سان عمده ی مادران خیلی عادی گفت میلیونها بار. حالا نمیدونم دلش نمیخواست من رو مرده فرض کنه یا واقعا براش عادی بود اما خودم خیلی داشتم بهش فکر میکردم. انگار اون دختره توی فیلم The Quiet Girl بودم که نمیدونه یعنی آخرین باری که جاده درختی رو میبینه کِی میشه؟ در ثانیه این حرفهای کلیشه ای که آره از لحظه باید لذت برد و اینها اومد توی ذهنم و درحالیکه مخ و مخچه سر اینکه این چرت و پرتها چیه و باز تو رو جو گرفت و فلان به جون هم افتاده بودن؛ چشمهام با تمام توانشون سعی کردن مغزم رو برای ثبت تصاویر به کار بگیرن و مثل همیشه هم زورشون بیشتر بود البته فقط در حد چند ثانیه. بعدش به این فکر کردم خب یه کارهایی واقعا میلیونها بارشون هم قشنگه مثل وقتی خسته میای توی خونه و بوی غذا میاد یا وقتی مامانت از بیرون میاد و یهو انگار دلت آروم میشه. مثل خودم که هر روز صبح به کادیلاک لاجوردی خسته ی کوچمون (اسمش رو با آبی گذاشتیم تیمسار) سلام میکنم. مثل وقتی باد توی موهات میپیچه و حس میکنی خدا داره نوازشت میکنه یا حتی مثل دیدن یه قاصدک. قدیمها وقتی کسی بهم میگفت «بهت عادت کردم» سخت برمی آشفتم که آرررره من عادی شدم و برو با همونا که برات خاص و جدیدن لکن الان دوست دارم عادت بقیه باشم. دوست دارم آدمهایی که برام مهمن به اخلاقم،افکارم، میمیک صورتم، مدل لباس پوشیدنم و هر چی راجع بهم هست عادت داشته باشن. اتفاقا بنظرم خیلی کیف میده که تو رو با یه ویژگی هایی بشناسن که مال خودته و نبودنش باعث شه جای خالیت به چشم بیاد. میدونم دیوونه ام و ثبات ندارم اما بنا بر سخن مولانا که میفرماید: «عاشقا دیوانه شو دیوانه شو  و اندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو» دیوانه شدم منتظرم پروانه شم.

+بنظرم کارهایی که تکرارشون خیلی سخته دوتان: اینکه فکر کنی چی باید بپوشی و اینکه چی باید بپزی! یعنی هربار سخت تر از بار قبل

چشمهای واقعی، دروغهای واقعی رو میفهمن.

چند وقته از هر طرف میشنوم دروغ دروغ دروغ. خیلی عجیبه که همه از دروغ بدشون میاد، میدونن بده و باهاش مشکل دارن اما نه تنها استفاده میکنن بلکه پنهان کاری رو هم جزئی از اون به حساب نمیارن. اصلا یه جورایی انگار پنهان کردن حقیقت یه امر عادیه و باید همینطوری باشه!

یادمه وقتی دخترخاله ام که متولد بلاد کفره بعد سالها اومده بود ایران، مدام میپرسید که مگه فلان کارممنوع نیست اینجا ؟چرا همه انجام میدن؟ و من هم مدام میخندیدم و میگفتم آره ما عادت داریم. بالاخره یه بار که بعد از خرید توی کافی شاپ نشسته بودیم گفتم ببین عزیزم اینجا کاری که میخوای رو انجام میدی اما باید مراقب باشی کسی نفهمه و اتفاقا همه هم میفهمن اما باز هم بصورت خودکار موظفن به روی خودشون نیارن!! بعد از حرف خودم به فکر رفتم. کِی و چه زمانی این مورد آموزش داده شد؟ اصلا این چه آرامشی داره که از خطا آگاه باشی اما اینکه فریبت بدن رو دوست داشته باشی؟ مثلا کِی به بچه ها یاد دادن سیگار بکشید اما جلوی خانواده نه (خانواده ای که خبر داره اما خودش رو به ندونستن میزنه)، یا مثلا  دیدم کسی از آقایی که به همسرش خیانت کرده بود پرسید اگر همسرت هم اینکار رو بکنه راضی هستی؟ و اون جواب داد آره به شرطی که من نفهمم!

 حالا امروز توی وبلاگ  joy  عزیزم حرف خوبی رو خوندم: "داشتم فکر میکردم اساسا سیستمی که ما رو بزرگ کرده باب آموزش دورویی بوده! اصلا ما مجبوریم چند مدلی زندگی کنیم. رفته توی خون ما." شخصا توی خانواده نسبتا آزادی بزرگ شدم، بیشتر تفریحاتی که دوستهام مجبور بودن با اصطلاحا پیچوندن خانواده داشته باشن من توی خود خانواده داشتم. اکثر اوقات به تصمیم احترام گذاشتن و این باعث شد نخوام هیچوقت چیزی رو ازشون پنهان کنم.از طرفی بنظرم میرسه که تا سنین پایین هر کسی شبیه خانوادشه پس این نبود و دینگ! درسته اولین سیستمی که توش قرار گرفتیم مدرسه بود که به جای کشف استعداد و سلایق ما یک الگو میذاشت جلومون و به زور میخواست همه بچه ها با هر فکر و ذهنیتی رو توش جا بده! و ما فقط یاد میگرفتیم که اونجا طوری که میخوان وانمود کنیم. اینکه هم ما خبر داشتیم و هم اونها که این الگو اجرای دائمی نداره اما باید جلوی خودشون وانمود کنیم انگار صاف رفت توی ذهن و رگ و خون ما و روزها بعد زندگیمون محاصره شد با همین پنهان کاری و فریب و وانمود؛ که البته اسمهایی جز این ها میگیرن خصوصا اگر بحث انتفاع اون هم از نوع مالیش در میون باشه!

خلاصه که به قول خارجکی ها Real Eyes, Realize, Real Lies. حالا هی وانمود کن ، ماسکت افتاده و خودت خبر نداری :)

پی نوشت 1: شاید هم داری :))

پی نوشت 2: حتما داری :)))

نبرد من با من


بعضی روزها مثل امروز که فقط دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم درباره‎ ی چی، موضوعات مختلف شبیه مورچه های سیاه ریز با یک صف منظم در ذهنم راه میرن اما عملا بار خاصی به مقصد نمیرسونن چون مداوم حس میکنم نه این که موضوع خوبی نیست یا بقیه چه گناهی کردن این رو بخونن یا... .  به خودم میگم: خب لیمو! باید یه موضوعی انقدر ذهنت رو درگیر کنه که وقتی قسمت یادداشت جدید رو باز کردی اصلا لازم نباشه بهش فکر کنی. انگشتهات و کیبورد خودشون بدونن باید چی بشه و حتی لازم نباشه به جمله بعدی فکر کنی. بعد از اون طرف ذهنم جایی توی تاریکی صدا میاد: خب که چی؟ یعنی همینجوری بشینی تا یه چیزی بشه؟ الان این ذهن در اختیار توست یا تو در اختیار اون؟ و خب باید اعتراف کنم این صدا که نمیدونم مال کیه و همش از اون پشت مُشت ها میاد یکسره سوال میپرسه و من هم جدا نمیدونم باید چی جوابش رو بدم!

یکی از سوالات اخیرش درباره ترک ناگهانی بود. اینکه چی میشه کسی با خودش فکر میکنه بقیه هیچ حقی راجع به اینکه بدونن چی شده ندارن؟ مثلا مثل هر روز صبح بیدار میشی و کارهای روزمره که تموم شد میشینی پای سیستم و از طریق نظرات میخوای به دوستانت سر بزنی میبینی که عه، وبلاگ حذف شده! گوشی رو برمیداری میری داخل اینستاگرام به فلانی پیام بدی حالش رو بپرسی میبینی که عه، دی اکتیو شده!! من که حقیقتا جوابی برای این سوالش ندارم و چون حتی احساس میکنم این قسمت از ذهنم یه کم پررو تشریف داره، نمیدونم که اصلا باید بهش حق بدم این سوالات رو بپرسه یا نه. ( البته که اون توجهی به حس من نداره، میپرسه )


پ.ن :

این هفته فیلمهای Inglourious Basterds  و Django Unchained  رو دیدم که ساخته تارانتینو بودن و امضای فیلمسازیش یعنی خون و خون روزی در هر دو به وضوح نمایان بود. اما داستان هر دو  رو دوست داشتم و از بازی کریستف والتس در هر دو بسیااار لذت بردم.

سه گانه رنگ ها یعنی : red ، blue و white  رو دیدم که به نظرم حس لحظات رو خیلی خوب نشون داده بود.

فیلم The Sixth Sense  رو هم دیدم که فقط میتونم بگم ممکنه چندبار دیگه هم ببینمش :))