چند روزه که خیلی هوای نوشتن دارم اما ذهنم منسجم نیست. دو شب پیش یک خاطره خاک گرفته توی ذهنم روشن شد که حتی جزئیات دقیقش رو به یاد نمی آوردم اما حال و هوای اون زمان رو چرا. با توجه به اخلاقم حالا بعد از کلی سال تاثیرپذیری خاصی از خاطرات ندارم اما موردی که نظرم رو جلب کرد این غیرمنتظره بودن زندگیه. اینکه نمیشه هیچوقت پیش بینی کرد فردا چی میشه. میدونم. میدونم حالا با خودتون میگید این برای همه چیز نیست و خیلی چیزها رو میشه حدس زد. بله اما فقط حدس. کی میدونه فردا دقیقا چی میشه؟ هیچوقت به سرنوشت به صورت قطعی اعتقاد نداشتم اما هر چی توی مسیر زندگی میرم جلو نظرم بیشتر تغییر میکنه. خیلی وقتها دویدم و نرسیدم و چه همه وقت ها که حتی ناامید و یا نه؛ بی هیچ پیش زمینه ذهنی نشسته بودم و رسیدم! برنامه هایی داشتم و نشده و برنامه هایی نداشتم و اتفاق افتاده. از آوار مشکلات و اتفاقاتی که هیچ فکرش رو هم نمیکردم هم نمیگم چون مطمئنا همه داشتند. و حالا همه گذشته و شده تجربه، خاطره یا هر نامی و گوشه هایی از بایگانی ذهنم خاک میخوره. مقداریش هم با تاثیرات بلند مدتشون همراهیم میکنند. فکر میکنم تا رسیدن به پذیرش کامل فاصله کمی دارم و این برای من به معنای قدم دیگه ای در بزرگسالیه. آیا ازش میترسم؟ بله. آیا دوستش دارم؟ بله. گاهی متنفرم و گاهی عاشق همین غیرقابل پیش بینی بودنم که اسم زندگی رو زندگی میکنه.
پی نوشت1: گلهای قشنگی که پست قبل گفته بودم بعد از دو سال و خرده ای دیگه نیستند! بله به همین عجیبی. گلهای به اون زیبایی انگار به کلی هرس شدند و من اصلا به خاطر ندارم آیا این قسمتی از پروسه رشدشون بوده و پارسال هم اتفاق افتاده یا نه فقط دارم یاد میگیرم روزم رو بدون دیدنشون زیبا کنم.
پی نوشت2: آهنگ چلچراغ که امروز گوش میدادم یک بیت داشت که خیلی بنظرم لطیف و واضح ذهنیتم رو توصیف میکنه: تو آخرین دقایق صبرم تورو بهم داد ،وقتی بریده بودم عشق اتفاق افتاد. :)
چه خبرخانم لمون؟
هیچی سرماخورده بودم دارم بهتر میشم.
شما چه خبر؟ خوبید؟
چقدر همراهم با پیشبینیناپذیری زندگی و منم این روزها دقیقاً دارم به همین بعد فکر میکنم که واقعا تهش معلوم نیست و این قضیه تواماً ترسناک و هیجانانگیزه و خب همینه زندگی. :")
دقیقا :))))
بزرگسالی چیز عجیبیه. خودتی و خودت. پر از ناهمواریها و همواریها. چه خوب که دوستش داری.
میدونی الف جان حس میکنم راه دیگه ای ندارم. مکانیزم ذهنیم از کودکی این بوده هرجا مجبور شدی بپذیرش تا درد اجبار برات کمتر باشه. هر چی توی این راه جلوتر میرم و بیشتر صیقل میخورم بیشتر به خواسته کودکیم میرسم و راضی میشم انگار :)
عزیز دلم
بزرگ شدن پروسه قشنگیه، درست مثل از پیله در اومدن پروانه ها.
هر لحظه که گامی رو به جلو برمی داری پروانه ها رو دور خودت ببین. سخت و آسون با همن چه خوبه که داری ازش لذت میبری.
زندگی با همه پیش بینی ناپذیر بودنش ، معنای تمام زیبایی هاست، امیدوارم توی مسیر رشد ، این پیش بینی ناپذیری همیشه به سود دلت باشه
ممنون رهاجان. همچنین

چقدر خوبه که بازم پست میزاری ها
دیگه اینکه من با خودم فکر میکردم احتمالا شیرازی یا اصفهانی باشی نمیدونم چرا : )
حدست راجع به من اشتباه بود ولی ناراحت نشدم من بچه کوردستان هستم
رضا یزدانی کارهای دهه هشتادش واقعا عالی هستن مخصوصا اونها که زیاد توی سبک راک نیستند کلا کارهاش زیاد بد نیست این یکی هم که خیلی خوبه
همین دیگه بمونی برامون تا بعد
اتفاقا اون روز دلم پر بود میخواستم بیام یه پست پر از گله و شکایت بنویسم، دیگه شانس آوردین سیستم دم دستم نبود.
ناراحتی نداره ایرانه دیگه 
شیرازی رو دوست دارم باشم. به بعضی اخلاقهام هم میاد
آره واقعا بعضی هاش خیلی خوبن. ممناااان
سلام؛
یکی می گفت اگر به چیزی که فکر می کنید، احساستون هم با اون در یک راستا قرار بگیره، به واقعیت تبدیل میشه. چه مثبت و چه منفی...
سلام به شما
امیدوارم. گاهی اوقات ما اصلا روحمون هم خبر نداره اما یه اتفاقی میفته که زندگی رو دگرگون میکنه. منظورم اونهاست که معتجبت میکنن :)
من به سرنوشت معتقدم و اینکه طرح کلی زندگی هرکسی از قبل مشخصه ولی اینکه جزئیات هم تعیین شده باشه شک دارم. دیگه با ایناش کاری نداشتن و در این حد اختیار داریم
آره فکر کنم البته که بعضی جاها میبینیم به همون هم کار داشتن
یاد کلیپی افتادم از مصاحبه مسعود بهنود با هوشنگ ابتهاج.
نمیدونم موقع ضبط اون مصاحبه، آقای ابتهاج چند سالشون بود. ولی احتمالا سنشون بیشتر از ۸۰ بوده.
آقای بهنود ازشون پرسیدن که آیا از زندگیتون راضی هستید؟ ایشون جواب دادن: خیلیییی. ادامه دادن من تونستم سمفونی بتهوون رو بشنوم تونستم آلبوم عشق داند شجریان رو بشنوم.
من فکر میکنم سن تاثیر خیلی مثبتی در پذیرش داره، بالاتر رفتن سن باعث میشه سطح انتظار پایین تر بیاد، پذیرش راحت تر بشه. نتیجه اینا این میشه که چیزهای خیلی کوچیک و به ظاهر بی ارزش، انرژی های مثبت به آدم میده و این خیلی خوبه.
چه قشنگ. کاملا درک میکنم چون اکثر وقتهایی که ذهنم روی حالت آرامش و تفکره همینطورم. هر چی میگذره گذشته بیشتر شبیه یک آلبوم خوشگل خاطرات میشه که اگر کاری جز لذت بردن ازش انجام بدم به خودم آسیب زدم. به انتخاب خودم دوست دارم خوبی هاش رو ببینم و یا اگر خاطره سختیه فقط بیننده باشم شبیه فیلم. بهرحال که غیرقابل تغییره :)
برای همینه میگن عمه جان هیچکاری را تا کامل انجام نشده و تموم نشده نگو و به زبون نیار

اما امیدوارم تو این مسیر بزرگ شدن شادیهات پررنگتر باشه و از دست دادن هاتشامل غم ها و ترسهات باشه
آره واقعا حقیقته
البته فرهنگ ما همیشه در مدح ترس بوده و هست. یه جوری که اگر خوب خرافاتی باشی باید از همه چی بترسی. 
+ ممنون عمه جون.
سلام عزیزدلم
دارم اهنگ را گوش میکنم به یاد خودت البته با عطر لیمو...
بزرگ شدن و رشد کردن همینه...همینطوری اتفاق میفته
منم به غیرمنتظره و غیرقابل پیش بینی بودن زندگی کاملا معتقدم
گاهی حتی نمیشه برای چند دقیقه بعدتر برنامه دقیقی در نظر گرفت
همین غیرقابل پیش بینی بودن زندگی هست که معجزه ها را ممکن میکنه و البته غیرممکنها را
عزیزدلم
درسته و برام جالبه که تغییر میکنم. خواسته یا ناخواسته...
معجزه واژه درستیه. زندگی کلا یک معجزه ی عجیب و غریبه.
اومدم خصوصی واست بذارم بعد پشیمون شدم. تو یکی از با درک ترین و صاف و روشن ترین آدمایی هستی که با وجود اینکه اختلاف سنی مون زیاده همیشه صحبت کردن باهش واسم لذت بخش و حال خوب کن بوده.
چقدر از این پروسه یی که داخلش هستی از اینکه ذره ذره بلوغ و بزرگسالی ذهنی و احساسی رو داری طی می کنی لذت میبرم. از اینکه میشینی و انالیز میکنی و کم کم وارد مرحله پذیرش احوالات گوناگون و متغیر میشی انگار خودم دوباره دارم تجربه میکنم.
پی نوشت یک خیلی جالب بود, آره یاد میگیری بقا همیشگی نیس زیبایی و سلامتی و حال خوش همیشگی نیس. نه میتونی حرص از دست رفتن زودترش رو بخوری نه میشه بعد از دست رفتن خودتو ویرونه کنی.
پی نوشت دو, منم خیلی اون آهنگ رو دوست دارم مرسی برای یادآوریش
جانک عزیز من
وای ثمر چقدر خجالتم میدی. این احساسات واقعا دوطرفه ست. تو انقدر مهربون و لطیف و براقی که توی مخیله م نیست کسی ببینتت و عاشقت نشه.

+ حسش میکنی؟ من طرفدارش نیستم اما یه جاهایی از آهنگ قلبم یهو میریزه.
سلام
برای من هم پیش اومده که تا چیزیو تعریف کردم دیگه اتفاق نیفتاده یا خراب شده
سلام به شما
بله اصلا جمله ای در مجازی به عنوان "جلو جلو ذوق کنی، کنسله" رایجه.
دقیقا لیمو جان از یک سنی به بعد مرور گذشته یک حال و هوای خاص و جدیدی پیدا میکنه

من دعا میکنم درصد پشیمونیهامون کم باشه
درسته پریسا جون. پس احتمالا بخش زیادیش بخاطر سنه.
پشیمونی فایده ای نداره اما موافقم. کاش انتخابهامون خوب باشه.
دقیقا همینه لیمو جانم
اصلا معلوم نیست چی در انتظارته
فکر میکنی همه چی بر وفق مراده و یهو زندگیت از این رو به اون رو میشه، همه چیز رو از دست میدی
گاهی برای رسیدن به چیزی جون میکنی و نمیرسی ولی وقتی رها کردی یهو میبینی گذاشتنش جلوت
خلاصه که نباید دل بست
واقعا. البته درباره دل بستن مطمئن نیستم چون تقریبا محاله و واقعیتش حس و تجربه ی خوبی داره. بنظرم اگر بتونم بیشتر روی دل کندن تمرین کنم بهتره. طی چند سال اخیر قدمهای رو به جلویی برای کنار اومدن و عدم تاثیرگزاری خاطرات برداشتم. :)