لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

دل دیوانه

چند وقتیه برای بدست آوردن مجدد تمرکزم، استفاده از گوشی علی الخصوص شبکه های اجتماعی رو به شدت کم کردم و دوباره رو به کتاب خوندن آوردم و تازه فهمیدم چقدر دلم برای این دنیای جادویی تنگ  شده بود. یک زمانی که شاید بشه بهش گفت اوایل جوونی خانواده از کتاب خوندنم به تنگ اومده بودند و گوشه و کنار اخطارهایی میگرفتم که نباید بیدار بمونم تا کتاب بخونم. من اما مدهوش بودم، خورشید رو میدیدم که طلوع میکرد و هوا روشن میشد اما نمیتونستم در باغ جادو رو ببندم  و دل ببرم. بهترین خاطره ی خوندن کتابم برمیگرده به سال 93 که در تعطیلات عید به شمال رفتیم و من یک روز بصورت پیوسته کتاب سرگذشت ندیمه رو خوندم. توی ماشین خوندم، کنار دریا خوندم، حتی یادمه سر ناهار به زور چشم از روی کلمات برداشتم. بعد از ناهار دقیقا وقتیه که بخاطرش این خاطره رو شروع کردم. روی علفهای تازه سبز شده بهار _ و شاید همیشه سبز شمال_  جدا از خانواده یک زیرانداز کوچک پهن کردم و دوباره غرق شدم. لحظات خیلی آهسته و زیبا میگذشت. کلمات در ذهنم بود و نور خورشید تنم رو گرم میکرد. صدای جیرجیرکها و حشره های ریز از لابلای صدای گذر هوا بین برگهای درخت ها به گوشم میرسید. اواخر کتاب بودم و غم به وجودم رسوخ کرده بود اما وقتی سر بلند میکردم انگار رهاترین مخلوق بودم. و اون حس و اون لحظات _ بی اونکه بدونم از بهترین لحظات عمرم هستن _ گذشت و هیچوقت در هیچ حالتی دوباره برنگشت. جمعه قبل از ظهر خونه در خاموش ترین حالت ممکن بود. از اون وقت ها که زمان کش میاد و من کتاب سقوط  رو شروع کردم. قبلا بیگانه ، افسانه سیزیف و کالیگولا رو خونده بودم و کمابیش با آثار کامو آشنا بودم. بعد از یک ساعت و نیم حس کردم اینکه توی تخت و زیر پتو ام خیانت بزرگی به چشمهامه که حتی نور طبیعی روز رو ازشون دریغ کردم. یک پتو ضخیم، یک پتوی مسافرتی و یک بالشت تمام چیزهایی بودند که من رو تا ساعت سه ظهر روی بالکن همراهی کردند. دوباره توی کتاب غرق بودم و باد توی موهام میپیچید. خودم رو توی ژان باتیست کلمانس میدیدم. نور خورشید روی دست و پاهام می افتاد و من کلمات رو میبلعیدم. برای چند ساعت دوباره تونستم به اون خوشی دست پیدا کنم و حتی این خاطره ی خاک گرفته دوباره جون بگیره و به یادم بیاد.

پی نوشت : این روزها بیشتر مشغول به دیدن فیلم هایی که قبلا دیدم برای بار دومم اما چندتایی فیلم ایرانی دیدم. گلدن تایم مجموعه ی چند داستان کوتاه بود که واقعا ارزش دیدن رو داشت و من رو به یاد کتابهای مجموعه داستانهای کوتاه مینداخت. پارتی رو تا نیم ساعت دیدم اما زیاد برام جذاب نبود که ادامه بدم. آب و آتش جدید و البته غمگین بود و من رو خیلی زیاد به یاد سالاد فصل انداخت. انگار دقیقا توی همون فضا ساخته شده بود که مطمئنا بخاطر کارگردانی یکسان هر دو فیلم بود.

نظرات 18 + ارسال نظر
کوهنورد یکشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1403 ساعت 13:48 http://1kouhnavard.blogsky.com

سلام
حالتون چطوره؟
بهترید ان شالله؟

سلام. خیلی ممنون بهترم .
خیلی وحشتناک بود. روز و شبهای پر از تب و دردی رو گذروندم.

پـرنسـس کـُـردِلـیا چهارشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1403 ساعت 13:08 http://onlyspring.blogfa.com

چطوری لیمو جان؟ کم پیدایی

سلام بهارجان. آبله مرغون گرفتم، داغانم

Pariiish سه‌شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1403 ساعت 14:34 http://magicgirl.blogsky.com

آخ که چقدر حس خوبیه و کاش میشد منم مثل قدیمای خودم هروقت که از شلوغی این دنیا خسته میشم فرار کنم به دنیای کتابهام و واسه چند ساعتم که شده پشت سر یه شخصیت قایم بشم.الان که نوشته ی تورو خوندم لیمو جانم، خودمو وسط سر و صدای جیرجیرکا که ما به اون نوع خاصش میگیم زلزله تصور کردم و صدای باد بین برگ درختا و آواز پرنده ها.تو چه بهشتی بودم و خبر نداشتم روزی چقدر دلم براش تنگ میشه.

عزیزدلم. یه حس رفاقت قدیمی بهم میدی، از اونها که میشه نشست و کلی صحبت کرد و خندید و سپیده‌ ی صبح رو باهاشون دید. به امید برگشت دوباره ی همه مون به دنیای زیبای کتاب و رویا

قره بالا یکشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1403 ساعت 23:13

دلم کتاب خواست
ولی چند ساله نمیتونم حتی یه خط هم بخونم

چرا؟؟ البته میدونم وقتت پره. حق داری. دلم برات تنگ شده.

الف چهارشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1403 ساعت 10:33 https://elfinz.blogsky.com/

منم دلم می‌خواد غرق بشم تو خوندن. چقدر حالت رو دوست داشتم.

عزیزدلم

درسا آزاد سه‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 22:56 https://insideout.blogfa.com/

وای چه خاطره جذابی و چه توصیف قشنگی! کتاب دنیاییه که هیچی باهاش قابل قیاس نیست، چون آدمها و چهره ها و کوچه ها و خونه ها همگی اونطور ساخته شده ن ‌که خودمون میخوایم. همه جیز توی کلمات و ذهن ماست و این تجربه مثل هیچ چیز دیگه ای نیست.

به اندازه آشپزی های شما؟
واقعا همینطوره. هیچ چیز ابدا هیچ چیز قابل مقایسه نیست باهاش و من در عجبم از اولین کشف این احوال.

خانم مهندس سه‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 16:36

از وقتی باهات آشنا شدم دلم میخواست مثل تو اینقدر قشنگ بنویسم
از کتاب هایی که میخونی بیشتر بنویس تا شاید راهنمای ماهم شد

خانم مهندس خجالتم میدین. محبت دارید واقعا. چشم حتما یادم میمونه هر چی میخونم بنویسم.

Joy سه‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 00:42

سلام لیمو جون
بعد از مدتها دور بودن از فضای وبلاگ، یهو یادم اومد بیام اسم وبلاگتو سرچ کنم لمن با دو تا ن .
این پستت منو یاد چه خاطراتی از خودم که ننداخت :)
حقیقتا کتاب خوندن توی طبیعت جوری توی ذهن آدم می مونه که حداقل برای من اینطوریه که یادم میاد زیر درخت گیلاس توی اوایل تیر ماه، داشتم کدوم صفحه از کتاب رو نوش جان میکردم.

سلام جوی قشنگمممم
من هربار اسمت رو میبینم کلی خوشحال میشم و چه افتخاری که توی خاطرت بودم اون هم با دو تا "ن".
حقیقتا درک میکنم، بد هم درک میکنم. انگار ذرات و مولکول های بوییایی چسبیده به خاطراتم و حتی اونها هم یادم میاد.

فاطمه دوشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 18:39 http://Ttab.blogsky.com

والا همسرچن وقتیه کتاب غرور وتعصب روبرام خریده.تونوجوونی کتاب روخونده بودم ولذت برده بودم ولی الان هیچ همت نمیکنم که دوباره بخونمش،شایدم ازترس اینکه احساسم متفاوت بشه

غرور و تعصب عالیه اما حق دارید. دید ما خیلی تفاوت داره خصوصا اینکه معمولا موقع نوجوونی که خوندیمش افکار و احساسات دیگه ای داشتیم.

تیلوتیلو یکشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 21:13

سلام عزیزم
منم دلم برای اون وقتایی که یه نفس کتاب میخوندم تنگ میشه
ولی دیگه در توانم نیست ... البته شاید هم هیاهوی زندگی و مسئولیتهایی که روی دوشم سنگینی میکنه اجازه نمیده از این دنیا جدا بشم ...
ولی خوب یادمه که از کل جهان جدا میشدم و فقط و فقط میخوندم
عین چیزی که گفتی لابلای کلمات زندگی میکردم و نفس میکشیدم

سلام تیلو جون
چرا واقعا؟ چی به سرمون اومده؟ بچه که بودم فکر یکردم نباید سرانه مطالعه این قدر کم باشه آخه من خودم تکی باید کلی برده باشمش بالا. حالا میبینم این رویای هر نوجوونی بوده که الان توی زندگی و مسئولیت هاش گم شده. کاش بچه میموندیم...

ساغر شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 01:17 https://rainy-day000.blogfa.com/

انگار همه ی آدمایی که کتاب خوندن رو دوست دارن، یه دوره ی رویایی این مدلی داشتن، چه تصمیم خوبی گرفتین

واقعا رویایی ساغر جان. این که میگن یه دوست خوبه بی اغراقه، چون باهاش کلی خاطره داریم و زندگی کردیم :))

..... پنج‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 11:38

ممنون که فیلم و کتاب معرفی میکنید خیلی خوبه

ممنون از شما که تشویق میکنید

Meys@m دوشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 12:16 https://meysamkh.blogsky.com/

منم مدتیه تو فکر کاهش تدریجی و در نهایت ترک کامل سوشال میدیا هستم که واقعا زندگیمو‌ درگیر کرده و‌حس خوبی بش ندارم، منم دوره ای خیلی کتاب میخوندم حتی دو‌تا کتاب همزمان البته الانم میخونم ولی به شدت و‌حدت گذشته و دوست دارم به اون دوران برگردم

درک میکنم و متاسفانه این روزها تعداد زیادی رو میبینم که واقعا قصد دارند کمش کند اما نمیشه. خودم هم جزو همین دسته بودم. در دسترس بودن و حجم زمان کوتاه هر کدوم از کلیپها متاسفانه ذهن رو وسوسه میکنه که دوباره و دوباره جذب فضای مجازی بشه. اولش سخته اما حس میکنم باید بتونیم، حتی شده با اجبار و از روی نخواستن کتابی رو شروع کنیم. به محض ورود به دنیای کتاب در دست، اجبار از ذهنمون پاک میشه.

آرش دوشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 10:28 https://apblog.ir/

سلام
منم متاسفانه خیلی وقته که فرصت کتاب و کتاب خوندن رو از دست دادم.
تا همین یکی دو سال پیش در کمترین حالت، برای خودم توی گودریدز چالش کتاب خوندن تعیین می‌کردم و یه مطالعه‌ی حداقلی داشتم ولی الان چند وقتی میشه که اصلا فرصتی براش ندارم و مطالعاتم همه مقالات علمی و مرتبط با کارمه.
واقعا حس نوشته عالی بود و خیلی خیلی انگیزه پیدا کردم برای خوندن کتاب...

سلام
بله درک میکنم اما خب خوندن مقاله هم بنظرم باز از چرخیدن توی اکسپلور اینستاگرام و وارد کردن کلی اطلاعات به درد نخورِ (به ظاهر به درد بخور) بهتره. درسته دنیاش جادویی نیست و شما رو همراه خودش نمیبره اما باعث میشه توی هر پاراگراف یکی از بن بستهای ذهن باز بشه.
محبت دارید. خوشحالم اینطور بوده.

شادی یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 14:02 http://setarehshadi.blogsky.com/

لذت کتاب و تجربه دنیاهای درونی و بیرونی واقعا ناب و دلچسبه. و چقدر قشنگ توصیفش کردی لیمو جان. متاسفانه دنیای مجازی این فرصت رو از خیلی هامون گرفته و تمرکزمون کم شده. هرگز نمیشه لذت کتاب خوندن رو با این گشتن های سرسری توی گوشی مقایسه کرد.

واقعا واژه ی ناب برای توصیف حسی که کتاب میده عالیه. هر بار یک دنیای جدید، هر بار حس جدید، حسی که در هر خواننده میتونه متفاوت از دیگری باشه. بله درسته یک لذت ناب و دست نخورده.
محبت دارید

Z یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 13:37

منم همیشه کتاب خونم البته با این همه مشکلات زندگی که گاهی نمیذاره تمرکز کافی رو مطالب داشته باشم.

دقیقا. من خیلی وقت بود دیگه نتونسته بودم شبیه سابق در یک کتاب غرق بشم و مثلا 120 صفحه رو پیاپی و دقیق بخونم. حتی لحظات روشنی به این دست پیدا میکردم که پاراگرافهایی رو با صدا برای خودم تکرار کنم.

پـرنسـس کـُـردِلـیا یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 12:17 http://Www.onlyspring.blogfa.com

سلام عزیزم
نه ایرادی نداره تایید کنی.
باهات همدردم. منم کتاب خوندنم همین شکلی بود.
یادمه هرکتابی که میگرفتم تا تمومش نمیکردم نمیگذاشتم کنار. مامانم همیشه میگفت بهار تا تموم کتابو نخونه ولش نمیکنه.
منم مجازی رو خیلی کم کردم. اینستا که اصلا ندارم.
ولی باز لذت اون زمان رو نمیدونم چرا تجربه نمیکنم.
):

سلام
آره خیلی کم پیش میاد دوباره اون حس و حال و اون ماجراجویی.

ربولی حسن کور یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 11:57 http://rezasr2.blogsky.com

سلام
متاسفانه از وقتی رفتم دانشگاه دیگه نتونستم کتاب غیردرسی چندانی بخونم و حالا هم که دیگه فرصتی نیست.
شاید چند سال بعد و با شروع دوران بازنشستگی.
پارتی برای همون دوران خوب بود.

سلام به شما
من حتی سر کلاس های دانشگاه هم کتاب میخوندم. بصورت اعتیادواری میخوندم. مثل آدامسی که بعضی آدمها مدام میجوند اگر کتاب در حال خوندن نداشتم فکرم به هم می ریخت.
+ آره حال و هواش و دغدغه ش به الان نمیخورد.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد