نمیدونم از چند وقت پیش اما یه روزی از روزها توی سرم افتاد که تقویم تاریخی پست ها در کنار وبلاگم نباید کسری داشته باشه و اصطلاحا نباید آرشیو ماهی رو از دست بدم و هر ماه حتی شده بدو بدو ( صبح قبل از سرکار رفتن تا چشم باز میکردم توی ذهنم می اومد که امروز بنویسی ها، آرشیو میپره) این پروسه رو طی میکردم. یک زمانی هم شروع کردم راجع بهش صحبت کردن که خب دکتر ربولی چون دقیق هستند و حافظه ی خوبی دارند چندبار لطف کردند و بهم یادآوری کردند اما کار از جایی خراب شد که من رسما سقوط کردم. شاید حتی با اغماض بگم ما سقوط کردیم. روز و شبها درهم و برهم شد. خواب و بیداری مخلوط شد و بدتر از اون شبیه انسان در کما، فقط زنده هایی بودیم که به چیزی دسترسی نداشتیم. حالا اینهمه آسمون و ریسمون به هم بافتم که بگم دیگه آرشیو برام مهم نیست. یعنی نه اینکه مهم نباشه چون همین پست صرفا برای حفظ آرشیو نوشته شده! اما دیگه چشمهام رو که صبح باز میکنم هزار و یک چیز جلوی چشممه و از این مورد فراموش میکنم. شرمنده میشم، ناراحت میشم ( چون هنوز اون ته مها آرشیوم مهمه برام) اما بی حسم. من برای گذر کردن باید بی حس میشدم که شدم . دیگه موضعی و غیرموضعی نداره :)