لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته
لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

خاطرات محال شماله یادم بره!

هر بار که پست های سفرنامه دوستان رو میخوندم خیلی غبطه میخوردم که به به ببین لیمو دو سال بعد که دیگه یادت نیست حتی سال 1401 وجود داشته میان پست سفرنامه رو میخونن و خاطراتشون زنده میشه. پس به خودم قول دادم که پا جای پای بزرگان بذارم و من هم یه نیمچه سفرنامه بنویسم اما فراموش کرده بودم که دست تقدیر خیلی پرقدرته. از اوایل سال توی خانواده زمزمه یه سفر دسته جمعی به یاد گذشته ها بود و بالاخره زمان دقیقش مشخص شد و عدل افتاد وسط شلوغ ترین و پر استرس ترین روزهای کاری من! طوریکه من یکسره آنلاین و لپتاپ به دست گوش به زنگ بودم که اگر زنگ زدن راهشون بندازم. بگذریم خلاصه هر طور که بود این سفر شروع شد اما چیزی که باعث شد این تیتر رو بزنم و بنویسم اتفاقیه که افتاد و انقدر برام غیرطبیعی بود که کل خاطرات سفر یک طرف و این یک طرف.

تمنا: شما را به خدا اگر ماجرا برایتان آشنا بود و حس کردید مرا میشناسید به خودم مراجعه کنید و اینجا رو لو ندین مرسی. 


شب بود که به شهر مذکور رسیدیم و هیچ ویلایی با مشخصاتی که میخواستیم پیدا نمیشد و اگر هم میشد از دریا دور بود. بعد از کلی گشت و گذار تقریبا ساعت دوازده شب بالاخره مقصود حاصل  شد و مستقر شدیم. بعد از دوش و شام و غیره دور هم نشسته بودیم که صدای دعوای شدیدی از فراسوی دیوارها شنیدیم و سپس رخ و جمال شخص دعواگر بر اثر پرش به داخل حیاطمون رو دیدیم! بر اثر شوک وارده هر کسی چیزی میگفت و بحث سر اینکه با پلیس تماس بگیریم یا نه با شوخی و خنده تموم شد و جمعیت دوباره به آغوش آرامش برگشت. صبح روز بعد شاد و زیبا به همراه بارون شروع شد. وسایل رو جمع کردیم و رفتیم دریا، سرتون رو به درد نمیارم وقتی که برگشتیم منتظر بودیم تا بریم داخل که شخص دعواگر شب پیش (که زین پس بی اعصاب مینامیمش) مجددا سوار بر موتور رویت شد.

از اینجا به بعد داستان مهیج شروع میشه: بی اعصاب با یک قمه ی جوووندار از موتور پیاده شد، قمه رو بوسید و از دیوار مکانی دقیقا چسبیده به ویلا بالا رفت. اینجا ما تازه دیدیم که توی اون یه تیکه جا سه تا سنگ قبر موجوده! بی اعصاب خان سر هر سنگ قبر نشست فاتحه خوند و قمه اش رو تیز کرد! بله با هر سه سنگ!! وقتی ماموریت انجام شد با رخ عقاب به موتورش رجوع کرد و رفت. ما هم که همگی از ترس نیازمند شلوار اضافه شده بودیم با صاحب ویلا تماس گرفتیم که بیا بگو این وضعیه آخه. برامون گفت که اون سه سنگ برادرهای بی اعصاب خان بودن که فوت کردن البته مزارشون اینجا نیست و این سنگها تزئینیه( باور میکنید؟). بی اعصاب خان تازه از کمپ ترک اعتیاد فرار کرده و دعوای دیشب به علت عدم تحویل پول به شخص شخیص بود. در نهایت از ما خواست که بگیم هنوز هم یک شب دیگه میمونیم یا نه و بنظرتون جواب ما چی بود؟

نظرات 25 + ارسال نظر
لیلی شنبه 2 مهر‌ماه سال 1401 ساعت 16:34 http://Leiligermany.blogsky.com

اگر اخرش می گفتی صحنه ی یک فیلم رو توصیف کردم باز هم عجیب بود چه برسه به واقعیت

آره واقعاعجیب بود دیدنش. حس میکردیم خواب میبینیم، مدام از هم میپرسیدیم تو هم دیدی؟!

مریم پنج‌شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 18:54 http://Sooskesiah.blogsky.com

از کامنتا فهمیدم که اونجا موندین
حقیقتا قبل اینکه کامنتارو ببینمم حدس میزدم مونده باشین

بله. شما من رو خوب میشناسی دیگه
________________________________________________________
مریم جان ببخشید که از قسمت پاسخ به کامنتت سواستفاده میکنم، روی صحبتم با آقایی هست که برای من کامنت گذاشتن: ببخشید که نمیتونم کامنت خودتون رو تایید کنم چون داخلش فحش هست و خواننده های من دوستان من هستن و احترامشون واجبه. در مورد اصل صحبتتون هم باید بگم اشتباه قضاوت میکنید. تک تک( یعنی دقیقا دونه به دونه) دوستانی که برای من کامنت میذارن وبلاگ دارن

ممد پنج‌شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 06:53 http://Dailymammad.blogsky.com

قمه رو بوسید
این آدما به تاریخ نپیوسته بودن مگه

تاریخ که چی بگم والا من تا حالا نه شنیده بودم نه دیده بودم!

ساناز چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 15:50

موندین
حدسم غلط بود

بله بله

آرش سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 21:34 https://apblog.ir/

چه سفر اکشن و پرهیجانی بوده...
باز خوبه که هوا خوب بوده و بارون باریده که حداقل یه هوایی عوض بشه.

آره قشنگ انگار وسط فیلم بودم.

moon •‿• سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 10:49 https://goodtext.blogsky.com/

خیلی ممنونم که توضیح دادی

امیدوارم به کارت بیاد عزیزم.

همراز سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 10:41 http://rahnatamam.blogfa.com/

لیمو نگو که اونجا موندین ؟
عجب سفری بوده هاا خداییش محاله یادتون بره
صحنه های عجیبی داشته
باز خداروشکر که سالمین

بلههههه مییییگم خودم یکی از اشخاصی بودم که پافشاری کردم بمونیم.
آره خداروشکر. ممنون که آدرس گذاشتی. دنبال آدرست بودم.

samar سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 09:56 https://glassbubbles.blogsky.com

موقع خوندن ناخوداگاه خنده ام گرفت ولی اگر خودم اونجا بودم واقعا دیدنی بود حالم! همه با حال گرفته و دل شکسته میرن سر قبر این بنده خدا چقد جنگاوری میره سر میزنه!

راحت باش سمر جان. من اونجا که داشتن میگفتن وای حالا چیکار کنیم گفتم که حتما بی اعصاب خان دوتا خواهر هم داشته. بقیه پرسیدن چرا و من در جواب همراه با بشکن و قر ریز آهنگ ما چهارتا برادر به همراه دوخواهر رو براشون خوندم.

شادی سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 08:41 http://setarehshadi.blogsky.com/

وای چه باحال و هیجان انگیز بوده سفرتون، و البته ترسناک، خوب شد قصد کردید سفرنامه بنویسید همین اول کار سفر نامه جذاب شد.

ممنون شادی جون. آره میبینین؟ خوب شد از اول دست به قلم نشدم وگرنه چه اتفاقی میفتاد.

قندک میرزا سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 07:52 http://ghandskmirza.blogfa.com

خاطرات محال،
شماله یادت بره!
اونجا گرون فروشن...
بپا تو پاچت نره!!

موج سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 06:44 http://Www.Akharinmoj.blogsky.com

با این اوصافی که کردی نمیدونم چرا شهر ماسال به ذهنم اومد .اما اصرار ندارم تایید کنی ..

نه ماسال نبود. من اصرار دارم آقا

الف گمشده سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 06:38 https://elfinz.blogsky.com/

منم تو شهر خودمون یه چنین خاطره‌ای دارم، از ما هم به‌خیر گذشت البته

عههه خب باز هم خوبه بخیر گذشته.

الیشاع دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 21:43 http://daily-elisha.blogfa.com/

خیلی جالب بود
خوشحالم که سالم هستین و اون فرد بی‌اعصاب به شما حمله نکرد.
صاحب ویلا هم خوب بود از قبل یه ندایی می‌داد که اوضاع اینطوریه :))

ممنون. خودم هم خوشحالم.
+ دیگه اوشون دستش هم درد نکنه، نه تنها نگفته بود بلکه بعدش هم ماست مالی میکرد!!

قندک میرزا دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 21:38 http://ghandskmirza.blogfa.com

شبی خوش است؛
بدین قصه اش دراز کنید!

زهره دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 17:39 https://zohreh1400.blogsky.com/

وای چه خوفناک! بیشتر انگار رفته بودید شهرک خون آشام ها ویلا گرفته بودید! من از قاب عکس اموات خوف برم میداره حالا فکر کن سنگ قبر هم باشه
ولی عوضش سفر دسته جمعی خیلی خوش میگذره. همین که همت کردید و رفتید خودش عالیه. همیشه به گشت :)))

یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی! بعد خب ما شب رسیده بودیم اصلا ندیده بودیم اونجا رو!!
آره خیلی. خصوصا که برای هیچ چیزی سخت نمیگرفتیم و هروقت حسش بود حرکت میکردیم.
برات یه سفر خیییلی خوب و شاد آرزو دارم

moon •‿• دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 17:01 https://goodtext.blogsky.com/

لیموجان می‌تونم بپرسم که چجوری "ادامه‌ی مطلب" رو ایجاد کردی؟
من هردفعه روی ادامه‌ی مطلب می‌زنم بازم مطلبم کاملا توی صفحه اصلی میاد :|

عزیزم وقتی متن مورد نظر برای دیده شدن رو نوشتم، اون بالا توی نوار ابزار یادداشت جدید، گزینه ادامه مطلب رو انتخاب کردم و نوشته ای که میخواستم پنهان بمونه رو پایین خط چین فرضی که بهم نشون میداد نوشتم.

moon •‿• دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 16:59 https://goodtext.blogsky.com/

من عاشق خوندنِ ماجراهای هیجانی هستم D:

پس جات خالی کاش بودی تصویری میدیدی

بهار دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 16:11 http://www.i6anne.blogfa.com

وای چه جالب و هول انگیز:/ خوبه که رفتی سفر فقط تو نرفته بودی که توام رفتی من موندم و حوضم. من خیلی بیچاره ام که چند ساله سفر نرفتم دلم برای خودم میسوزه

آره هولناک رو خوب گفتی.
ای بابا نگو اینطوری قلبم آب شد، حتما درگیر زندگی بودی و عوضش میری یه سفر صد برابر سفر ما ها بهت خوش میگذره.

پونیو دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 15:33

به هیجانش فکر کن‌...چه خفن

والا خیلی خفن بود

ربولی حسن کور دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 15:18 http://Rezasr2.blogsky.com

سلام
آقا من باید پیش شما لنگ بندازم توی نوشتن سفرنامه!
سفر جنایی رفتین!

سلام به شما
نفرمایید دکتر سفرنامه نوشتید آدم سیر نمیشه از خوندنش انگار کتاب چاپ شده‌ست. قلمتون سبز.
واقعا جنایی بود ولی

تیلوتیلو دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 14:37 https://meslehichkass.blogsky.com/


اینم از سفر رفتن....

میبینی خواهر، اینم شانس مایه

واتو واتو دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 14:09 http://www.zehne-bi-alayesh.blogfa.com

رفتی( شمال) نموندی بی وفا ، انگار اثر نداشت دعا ... گفتی ک چاره سفره و دعای ما بی اثره ؟؟؟ اره ؟؟؟
دیدی ک دعای ما بی اثر نبود . بی اعصاب دست ما تو خونده مونده ها بود ک اونجا ظاهر شد !!! این دعای من و نگار بود

من که داشتم دقیقا با ریتم آهنگ اصلی میخوندم
آره فکر کنم دعای دوستان بود دیگه لطف عالی مستداااام جناب واتو خان

حرمان دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 13:10 https://mrherman.blogsky.com/

والا این رویداد اون قدر غیرطبیعی بوده که حتی سبک نوشته شما هم غیرمعمول نسبت به سایر پستها در اومده
خیلی جالب بود. آخه قبر وسط اون ویلاها، مگر کمبود قبرستان بوده و بعد هم تیز کردن قمه‌ها با اون سنگ‌ها که یاد مراسم‌های آئینی باستانی افتادم که برای این که روح درگذشتگان حامی‌شون بشه از این کارها می کردن این هم توکل کرده به اونا
هیچ فرضیه درست و حسابی در مورد بی اعصاب خان که لوتی به نظر میاد به ذهنم نمی رسه مگر این که برادران محترمش طی همین درگیری ها و اعتیاد و ... جان تسلیم کرده باشند.

بله پست تحت تاثیر آدرنالین و هیجان بسیاری نوشته شده که حتی با تصور کردنش هم بهم دست میده.( فقط بهم نگید که بد شده، تو دلتون بگید)
وای اگر حرکاتش رو میدیدن!بعد تیز کردن، قبر و قمه رو میبوسید بعد میرفت بعدی!
چی بگم والا طفلک مادرشون فقط. چه حرصی خورده توی زندگیش.

ساناز دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 12:52

ولی بازم خداروشکر رفتین و یه حال و هوایی عوض کردی

آره خداروشکر. یعنی تا فرق سرم پر از انرژی های مخرب بودم بدنم احتیاج به ویتامین sea داشت.
+ خانوم ببخشیدا من نمیدونم چرا جدیدا بلاگفا کل کامنتهام برای دوستهام رو میخوره! عمیقا متاسفم.

ساناز دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1401 ساعت 12:51

اگه مونده باشین که جای تعجب داره
چه سفر عجیب و غریبی شد
رفتی خستگی در کنی تازه استرسم بهت وارد شد

پس تعجب کن ساناز جان چون رای آقایون رو زدیم و گفتیم اصلا حسش نیست وسایل رو جا به جا کنیم.
خییییلی. میبینی تو رو خدا؟ اینم شانس مایه.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد