لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته
لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

یه سکانس خاطره

- عینکت رو میشه برداری؟

+ باشه.

-خب چرا چشماتو میبندی؟! میخوام ببینمشون.

+آخه وقتی عینکی ها ، عینکشون رو برمیدارن تا چند دقیقه چشماشون ریزه.

- مگه گفتم میخوام ببینم چه شکلیه؟ فقط میخوام ببینمشون.

+چرا؟ (با خنده)

-می خوام فراموششون نکنم و یادم بمونه تا برگردی.

+(زیر لب) من که یادم میمونه ، عمرا یادم بره.

- خب تو حافظه ات قویه، من زود از  یادم میره. (با لبخند)

+( از اون نگاه ها و دوباره یه حرف نامفهوم زیرلب)


قفس شدی و ...

چندوقت پیش پرنده ی  یکی از دوستانمون بصورت اتفاقی از پنجره پریده بود و رفته بود، بعنوان دلداری بهش گفتم اشکالی نداره در عوض الان آزاده. اون هم چیزی گفت که به فکر فرو رفتم. گفت : این پرنده ها قفسی ان از اول توی قفس بودن و بیرون از قفس اصلا زنده نمیمونن. در بهترین شرایط که خوراک بقیه حیوانات نشن خودشون از گرسنگی تلف میشن.

با خودم فکر کردم که هی لیمو به خودت نگاه کن. بجز قفس های بیشماری که ا.جتماع و سنت و قا.نون برات ساخته، خودت چه قفس هایی ساختی برای خودت؟ چرا سعی میکنی اونها عادی باشن و بشن زندگی روزمره ات؟

+چند روزه که با پخش شدن خبر خیانت بازیکن بارسلونا به خواننده معروف دوباره همون موجی که زمانی برای ماجرای خیانت به خواننده و بازیگر معروف دیگه اتفاق افتاده بود به راه افتاده که " آهای مردم! توی دنیایی که به فلانی و فلانی خیانت میشه شما دیگه چه توقعی دارین از زندگی خودتون" این جمله شاید اول منطقی بنظر بیاد اما در لایه های بعدی که بهش فکر میکنم میگم چرا باید من خودم رو لایق خیانت دیدن بدونم؟ چون به اندازه اونها مشهور نیستم؟ پول ندارم؟ تیپ و قیافه ندارم؟ دانش ندارم؟ هنر ندارم؟ اگر همه اینهاست پس من چیم اصلا؟ فقط انگار خودت رو زیر سوال بردی و تصور کردی هیچی نیستی در حالیکه اغلب بجز شهرت از اکثر این امکانات برخورداریم و فقط خود کم پنداری داریم .

 بعد از این چرا وارد لایه بعدی میشیم که خب خیانت عمل غیراخلاقی و زشتیه چرا باید عادی باشه برای منِ مردم؟ یعنی مثلا چون فلان خواننده به قتل رسیده پس طبیعیه من رو هم به قتل برسونن و من باید این توقع رو داشته باشم؟!


 اینجاست که یاد شعری میفتم : قفس شدی و به پرواز بسته خو کردی، نفس شدی و به آهِ ندیده رو کردی...

یک همزاد در فراسوی مرزها

از لیمو به لیمو جانم


روزی که از پیوند های یک وبلاگ، وبلاگِ دکتر رو پیدا کردم و هیجانزده از کشف قشنگم مشغول خوندن بودم،  فکرش رو هم نمیکردم که باعث بشه تو رو پیدا کنم. خیلی اتفاقی بهم گفتن که از وبلاگ یک نفر هم اسم من دیدن کردن و من باز هم خیلی اتفاقی وقتی میخواستم پاسخ کامنتم رو ببینم اسمت رو توی کامنتها دیدم.

وقتی شروع به خوندن وبلاگت کردم قشنگ بود اما هرچی میرفتم جلوتر دوتا شاخ خوشگل روی سرم سبز میشد از این همه شباهت! من معمولا برای همه آدم عجیبی ام و اینکه یکی مثل خودم پیدا کردم برای خودم از همه عجیبتر بود آخرش هم با یکی از پستات حسابی دلم رو بردی و الان اینجام و دارم پست مینویسم.

امیدوارم در کنار خانواده خوشگلت همیشه شاد و موفق باشی.


با محبت فراوون ، لیمو


پی نوشت اول: باید بگم در دلبری حرف نداری

پی نوشت دوم: خیلی از جاها برات کامنت گذاشتم و متوجه شباهت هامون شدی اما چون نمیخواستم پنگوئن از شاخهای مامانش بترسه خیلی از شباهت ها رو نگفتم بهت!