به بهانه پست جدید پریش و درباره حیوون خونگی:
اگر بخوام ماجرای میلو رو تعریف کنم باید برم خیلی عقب تر. زمانی که من هم مثل هر بچه دیگه ای با نگهداری از جوجه رنگی در طفولیت شروع کردم. تقریبا دو ساله بودم و خب نتیجه رو هر ایرانی میدونه تقریبا. جوجه رنگی طفلک کلا عمرش به دنیا نیست چه برسه که برای بچه باشه. البته من بچه بدی نبودم و از ابتدا علاقه ای به بیرون کشیدن دل و روده این بینوایان نداشتم. بزرگتر که شدم بدلیل علاقه زیاد خواهر دو بار جوجه داشتیم که با توجه به ترس من و سختی نگهداریشون خداروشکر دیگه بیخیالشون شد. ( فکر نکنید ترس من زیاد برای این خانواده حائز اهمیت بوده؛ خیر صرفا دل دیدن مرگ و میرشون رو نداشتند.) تا رسید به سال تقریبا 1387 که مامانم در یک اقدام بچه دوستانه (خواهرم) یک بچه خرگوش برای هر دوی ما خرید. این بچه اینقدر ناز و کوچولو بود که ترس من رو کنار زد و دوست شدم باهاش. البته کماکان مسئولیت نگهداریش با بقیه بود. یکسال داشتیمش تا اینکه بزرگتر شد و جهش و پرش و... نهایتا یک روز که برگشتیم از مدرسه نبود توی خونه. مامان سپرده بودش به یکی از دوستهاش که حیاط داشتند. از اونجا به بعد من و خواهرم همیشه در حسرت یک خرگوش گوگولی کوچولو بودیم که تجدید خاطره کنیم تا سال 1403 که باز هم مامانم خیلی غافلگیرکنده برای خواهرم یک بچه خرگوش خرید. (تا اون سال خواهرم حیوون خونگی های دیگه ای هم داشت از قبیل: حلزون، فنچ و ماهی و خیلی زیاد هم دلبسته شون بود و مراقبت میکرد ازشون و خب رزومه ی خوبی در این مورد داشت اما خب به هرجهتی یا فوت شده بودند یا سپرده بودشون به کسی که بیشتر وقت داشت) پینات ناز و گوگولی و خیلی باهوش بود. خواهرم با علاقه و صرف وقت زیاد تربیتش کرده بود. توالت مخصوصش رو میشناخت، صداش میزدیم ، می اومد و از اینطور کارها اما همین باهوش بودنش دمار از روزگار ما درآورد! وقتی شروع به لجبازی میکرد هیچکس جلودارش نبود، پاهاش رو میکوبید زمین، تمام خونه رو میجوید و عمدا دستشویی میکرد خصوصا اگر دعواش میکردیم. گوشه دیوارها، زیره ی مبل، پایه های کلیه وسایل خونه و خیلی چیزها. توی باکسش که مخصوص خودش بود آروم و راحت بود اما پروسه ی گرفتن و گذاشتنش جانفرسا بود. اینقدر غر زدم و خودش هم با اذیت کردن همکاری کرد که بالاخره رضایت دادن که بودنش در جای دیگه که همنوعی براش وجود داشته باشه، به نفع خودشه! و رفت و من دو سالی استراحت کردم و در آرامش بودم تا با اقدام بی فکرانه شخصی نزدیک دوباره تاریکی های سلب آسایش بر زندگی من پرده افکند. همونطور که گفتم یکی از آشنایان نزدیک برای بچه بسیار پرشیطنتش یک توله سگ خرید. و شما خود بخوان حدیث مفصل. دلم سوخت براش و متاسفانه آتشش به دامنم افتاد. دلرحمی خانواده رو تونسته بودم هربار طوری دور بزنم اما حالا هم تیمی جدید و قوی اونها آبی بود که زورش میچربید. میلو اومد خونه ی ما و به قول همه انگار نسخه ی سگ اون بچه اومد! به واسطه ی سالهای زیاد حضور سگها در خانوادمون( هم خاله و هم داییم داشتند) همگی سگها رو دوست داشتیم اما این نسخه همه رو متعجب کرده بود. فضول، لجباز و بسیار بسیار وابسته بود. دروغ نگم دلم براش میسوخت. صاحبش با بی مسئولیتی تمام رهاش کرده بود و نه تنها تربیتش نکرده بود بلکه معکوس کلمه تربیت رو به سرش آورده بود. ( حتی بلد نبود جای دستشویی رو. خونه رو مداوم کثیف میکرد) و بعد بخاطر بی تربیتی نخواسته بودنش. سعی میکردیم با محبت آرومش کنیم اما متاسفانه با یک دیدار دوباره با صاحب اصلی تنظیماتش ریست میشد. خلاصه؛ این مسیر سربالا رو طی میکردیم اما بالاخره بخت با من یار بود و صاحب اصلی به یکی از دوستاش واگذارش کرد. بعد از اون خواهش و التماس رو کنار گذاشتم و از قدرت تصمیمم استفاده کردم. قرار بر این شد تا وقتی من توی هر خونه ای هستم، هیچ جانداری جز انسان در اون خونه وجود نداشته باشه. و تمام
لیست فیلمهای زیر، فیلمهاییه که در بازه ی یک ماهه ازمیانه شهریور تا میانه مهر دیدم. چند روزی هست که میخوام این پست رو بنویسم اما متصل کردن فیلمها طول میکشید و من مدام کار رو عقب مینداختم. چون بیشتر بحث بایگانی کردن و یه جور آمارگیری بود، فیلمها رو مثل همیشه گلچین نکردم اما اونهایی که بیشتر پسندیدم A Short Film About Love(1988) از کلیشوفسکی و (The Young Girls of Rochefort(1967 بود. بقیه لیست بدون ترتیب خاصی نوشته شده.
Riding in Cars with Boys(2001) ، Whip It(2009) ، Coyote vs Acme(2026) ، Barreda(2026) ، Benny's
Video(1992) ، The Munekata Sisters(1950) ، Asteroid City(2023) ، Nouvelle Vague(2025) ،
Parallel Tales(2026) ، I Vitelloni(1953) ، Toy Story(1997)(1999)(2010) ، The End of Oak Street(2026) ،Kind of Kindness(2024)
سری فیلمهای جیمز باند : TheMan with the Golden Gun(1974) ، Octapussy(1983) ، A View to a Kill(1985) ، The Living Daylights(1987)
و در ادامه : Gladiator(2000) ، Dersu Uzala(1975) ، The Stranger Case of Angelica 2010 ، Jules and Jim(1962) ، Sophie Scholl: The Final Days(2005) ، Unabomber(2026) ، Vanilla Sky(2001) ، Sheep in the box(2026) ، Licorice Pizza(2021) ، Body of Lies(2008) ، Frailty(2001) ، Bitter Moon(1992) حکم (۱۳۸۴) ، زهر عسل (۱۳۸۱) ، روسری آبی (۱۳۷۳) ، آخر بازی (۱۳۷۹) ، Sacrifice (2025) ، A Beautiful Imperfection(2024)
یک مینی سریال خیلی خوب از نظر خودم هم دیدم به نام East of Eden یا شرق بهشت که از روی کتاب جان استاین بک به همین نام ساخته شده و خیلی هم به داستان کتاب وفادار بوده.
دیگه همین.
سر صبح با صدای Dance of The Sugar Plum Fairy چایکوفسکی بیدار میشم. آبی یکبار گفت خیلی استرس زاست برای بیدار شدن اما من مثل همیشه کار خودم رو میکنم. کورمال کورمال گوشی رو پیدا میکنم و زنگ رو قطع میکنم تا کل اهل خونه بیدار نشن. درحالیکه چشمهام خوب باز نمیشه و از همون بدو کنار زدن پتو به بالشتم قول برگشتن میدم، از تخت میام بیرون. در همون حال سعی میکنم از چشمهام خیلی استفاده نکنم که بیشتر اذیت نشم. صبحانه، میوه، میان وعده و ناهارم رو آماده میکنم و بعد خودم آماده میشم. از همون لحظه ذهنم بیدار میشه و شروع به کار کردن میکنه. طعم برگر دیشب با فکر کردن به قرارداد امضا نشده و گزارش امروز مخلوط میشه. توی ماشین فکر میکنم به سرویسم که حالا نیست و به واسطه ی نبودنش یکی از بزرگترین مزیتهای این کار از دست رفته. به بزرگراه که میرسیم افکارم زنده تر و پرشورتر شده. نفس راحتی بابت یکی از خواسته های دیرینه ام که به واقعیت تبدیل شده میکشم. سعی میکنم به سختی ها و استرسها و راه هایی که دلم میخواست برای رسیدن بهش برم، فکرنکنم. به کار فکر نکنم. به جزئیات اتفاقات و رفتارهای خانوادگی فکر نکنم. به شرطی که آبی برده ( دوستهاش میگن این برده نه باخت) و فعلا کمی برامون سخته اما حتما انجامش میدیم فکرنکنم. به تکمیل شدن فرایند خواسته ام در این هفته فکرنکنم و در کل هرکاری کنم تا ذهنم برگرده به همون لحظه اول این پست. یک نوا و مستی تبدیل خواب به بیداری. میرسم جلوی شرکت و تمام این افکار دود میشه. شبیه فایل اکسلی که ذخیره نشده و برق رفته باشه با گذاشتن انگشتم روی حسگر ثبت ورود، ذهنم مجدد راه اندازی میشه و در قالب کار درمیاد. از ساکت بودن فضا اینطور برمیاد که روز آروم و کم کارتری شروع شده. ماگ بزرگ سبز رنگم رو برمیدارم و از چای تازه دم پر میکنم. پشت میز و مینشینم و بخاطر فروریختن ترسم از دوربین و شاید حتی تا حدودی بی اهمیت بودن نارضایتی مدیران (که هم میدونم دلیلش رو و هم نمیدونم) وبلاگ رو باز میکنم و مینویسم.
پی نوشت: فکر کنم آرشیو این ماه پر حرف ترین شد.
خیلی دلتنگتم ثمرجان. بارها و بارها وبلاگ رو باز کردم و دنبال اسمت گشتم برای پیام یا کامنتی. خیلی دلم تنگ خوندن پستهات و حضور پر آرامشت شده. یکبار بهت گفته بودم برام واقعا شبیه اسم وبلاگت هستی. مثل حباب شیشه ای شفاف و روشن، به همین خاطر گلس صدات میزدم. دلم برای تو ، دوستی و حرفهامون تنگ شده. کاش بودی و دوباره مینوشتی گلس جانم.
دارم مینویسم درحالیکه دوربین دقیقا بالای سرمه و هنوز دو هفته نیست که در این مجموعه مشغول به کار شدم. البته که وظیفه من پست گذاشتنه اما بدانید و آگاه باشید که این خطر رو فقط و فقط به خاطر آقای کوهنورد جهت نپیوستن این بزرگوار به البلاگ اسکای و الروش به جون خریدم. واقعا خوندن پست های اسامه بن کوه باید سخت باشه اون هم توی این روزگار سخت و جنگی. البته این بار زیاد پیش وجدانم خجالت زده نیستم. بعد از پست آخر برای خودم یک یادداشت باز کردم و هر فیلمی این ماه دیدم رو نوشتم، یعنی هر روز به روزش میکنم. حال اینکه از وقتی شروع کردم انواع و اقسام کارها برام پیش اومده که نتونم فیلم ببینم از تولدهای سریالی بگیرید تا کمک در کارها به این و اون و الی آخر.(رسما با تولدهای شهریور به زیر خط فقر سقوط آزاد کردیم) مشاهده میکنید یکبار هم که خواستم خودم رو در چیزی بسنجم این وضعیت پیش اومد اما دلخوشم به اینکه تاریخ تحویلش مشخصه و یک پست سروقت دارم و منتشرش میکنم. بعد از این حرفها این روزها با اینکه استرس زیادی رو تجربه میکنم اما سعی میکنم آرومتر باشم. بودن در شغلی که هیچ تجربه ای در اون ندارم و ممکنه کمی تنش زا باشه، نبودن در این شغل، بودن در شغل دیگه، فروختن شورولت، ابتلا به کرونا، دردهای درونی ناشی از استرس، تسویه با محل کار قبلی و زنده بودن دغدغه های استرس زای این روزهامه البته استرس های پس زمینه هم که همیشه حی و حاضره و خودتون مستحضرید. تنها شادی کوچک این روزهام هوای دلپذیر و خنکیه که دلم میخواد تافت بزنم بهش و همیشه باشه که البته از همین الان میدونم پایدار نیست و با توجه به ال نینو و فلان و فلان آب و هوای دوست داشتنیم هم فانی و از دست رفتنیه اما خب لحظه ها رو در یابیم. خوب شد بهم یادآوری کردن پست بگذارم وگرنه این همه حرف رو میخواستم کی بنویسم؟!