لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته
لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

صدای نرم سه تار و هجوم بی خوابی

از صبح توی فکرم رژه میره، هر چی خودم رو قانع میکنم یا سعی میکنم دورش بزنم باز هم هست. گوشه ای ایستاده و نگاهم میکنه و شاید کمی ترسناک بنظر برسه اما منتظره. هر لحظه امکان داره به دعوتش بله بگم و خودم رو بدون خودم جا بگذارم. انگار من ممکنه هر لحظه شبیه یک روح از وجودم بیرون بیاد و کالبدم رو همچنان نشسته در حال خندیدن، کتاب خوندن، کارکردن وچه و چه جا بگذاره و بره. باتمام سرعت. درست شبیه حمید هامون؛ همونقدر جنون وار، به سمت دریای پیش روش با اون صدای شکست موجها در ساحل بدوه. اونوقته که نیرو میگیرم، تمام این جاده و کیلومترها برام بی‌معنی میشه. میدوم بی وقفه تاجایی که پام بره توی ماسه ها. فکر ها وخیال ها و گرفتاری ها جا میمونه پیش کالبدم. بدن مادی ام که شاید برای رنج کشیدن از ازل ساخته شده. فکر سوختن جنگلها و آلودگی هوا و آینده و هر واژه‌ای رو هم جا میگذارم. برای روح، مغز نیاز هست؟ فکر نمیکنم. کاش میشد. کاش میشد حداقل شبیه شازده کوچولو مهاجرت کرد. در بدترین حالت با دسته ی مرغان مهاجر و در بهترین حالت به مار بگویی بیاید.  :)

بی برگی

نمیدونم این پاییز چه چیزش از همه برام آزاردهنده تره. بارونی که نمیباره، برگی که نمیریزه، شکلات داغی که نمیچسبه و نمیخورم، لباسهای تابستانه ای که هنوز میپوشم، قدم هایی که نمیزنم یا از همه بدتر نیمی ازش که گذشت و اصلا حس نشد. مهمونی هایی که نیست، مراسم های فوتی که رفتم. بهرحال میدونم که آزارم میده. میدونم دلم نمیخواد اینطوری باشه. توی ذهنم پرواز میکنم به سالهای پیش،  نه خیلی دور، یک عصر پاییز تقریبا ساعت های سه و نیم یا چهار عصر که توی کوچه پشتی شرکت راه میرفتم. بوی پاییز و اون سرمایی که از بارونی و لباس فرم میگذشت و صاف مینشست توی استخوانم. برگهایی که گهگاه جلوی پام می افتادن و حتی دقیقا توی ذهنمه چه اهنگهایی گوش میدادم. با بی قیدی تمام خیابون اصلی که شرکت توی حاشیه اش بود رو ول میکردم و از کوچه ها میرفتم. شیفته ی اون سکوت و برگها و سوز سرما بودم. گاهی عجله داشتم و به خودم امید روزی بی عجله رو میدادم که کلی راه برم. کی قرار بود برسه اون روز؟ نمیدونم. حالا دیگه خود پاییز رو هم ندارم چه برسه اون سبکباری و بی قیدی قدم زدن های طولانیم رو. کاش بیشتر از این از دست ندم. تنها سنگری که باقی مونده فیلمه. تنها چیزی که هنوز هم دلخوشم میکنه. دو روز پیش فیلم وقتی همه خوابیم رو دیدم و واقعا خیلی زیاد آقای بهرام بیضایی رو تحسین کردم. چطور میشه این قدر زیبا انتقاد رو بصورت بخشی از فیلم دربیاری و مستقیم بگی. جالبی قضیه این بود که بعد از دیدن فیلم نقدهاش رو خوندم و اینکه فیلم به اندازه توقع منتقدین نبود! سلیقه جمعی و منتقدین در چه حدی بالا بوده که چنین فیلمی بنظرشون دارای نقص بوده درحالیکه امروز همینکه توی فیلم نرقصن و بدبختی و فقر و اعتیاد و پولداری بیش از اندازه رو برای بار هزارم نشون ندن برامون کافیه. من سگ کشی رو هم دوست داشتم یعنی با این سبک فیلم برداری و نمایشنامه ی بیضایی ارتباط برقرار میکنم. اگر بتونم دلم میخواد مرگ یزدگرد یا باشو رو ببینم. فیلم های خوب دیگه ای هم دیدم که بعدا مفصل مینویسم اما فیلم Happy End هم نمونه جالبی بود که از صنعت برگردوندن فیلم به عقب استفاده کرده بود اما داستان فیلم رو به جلو بود! ممکنه تعجب کنید یا درست متوجه موضوع نشید، پیشنهادم اینه که ببینید تا متوجه بشید چه شاهکاری در حال روی دادن روی صفحه نمایشگره. کمدی و جالبه.

صدا ، دوربین ، حرکت

امروز صبح به این نتیجه رسیدم که هر چقدر دیرتر سراغ نوشتن این پست برم لیست بلند بالاتر میشه و نوشتن ازش سخت تر. پس وقت وفای به عهد فرا رسیده است. اولین فیلمی که میخوام اسم ببرم رو احتماالا دیده باشید.  فیلم Kingdom of Heaven : فیلم نسبتا طولانی سه ساعته با مضمون تاریخی- واقعی از زمان جنگهای صلیبی در اورشلیم که پیام های قشنگی داشت و خوش ساخت بود. بنظرم اورلاندو بلوم تا ابد در این مدل از نقش ها میدرخشه. فیلم بعدی Read My Lips فرانسویه که بنظرم نمیشه گفت اکشن اما هیجان اتفاقات رو داشت همراه با یک داستان خوب و احساسات به مقدار کافی و البته مثل تمام فیلمهای فرانسوی خوبی که دیدم با دید شناخت روان که البته از وینسن کسل کمتر از این هم توقع نمیره. در عوض اگر یک اکشن مورد پسندم رو بخوام بگم فیلم Gone in 60 Seconds که یک اکشن پر از ماشین های جذاب و دوست داشتنی با بازی پسرطلایی هالیوود! نیکلاس کیج و آنجلینا جولیه.  فیلم بعدی یک فیلم زنانه، واقعی و تقریبا تاریخی در مورد نویسندگی خانمها در محدودیت هاست و اگر از زندگینامه و دوران کلاسیک تر اروپا خوشتون میاد Colette فیلم خوبی بابت این ماجراست و همونطور که همیشه برازنده ست نقش اصلی کولت رو خانم نایتلی زیبا بازی میکنه. فیلم The Story of Adele H رو هم دیدم که اگر زندگینامه دوست دارید فیلم قشنگیه و داستان زندگی دختر ویکتور هوگو نویسنده معروفه. کتاب و فیلم Jane Eyre هم که معرف حضورتون هست منتها من نسخه 1943 رو دیدم که اگر مثل من کلاسیک میپسندید انتخاب خوبیه. فیلم Intermezzo هم کلاسیک رمانتیک زیبایی بود که بازیگران خوبی هم داشت . بازیگر نقش اول مرد آقای لزلی هوارد، همون اشلی در "بر باد رفته" بود و بازیگر نقش اول خانم اینگرید برگمن زیبا نقش خانم لاند در "کازابلانکا" بود.تقریبا یک دهه بعد از این فیلم، فیلم Green Fire با بازی گریس کلی زیبا که درونمایه شجاعت ، همکاری و  وطن پرستی داشت. فیلم The Philadelphia Story یک کمدی بانمک درباره انتخاب بین ثروت و عشقه با بازی جیمز استورات عزیزم که از فیلم " چه زندگی شگفت انگیزی" شناختمش و خیلی از خودش و بازیش خوشم میاد.  فیلم City of Women ایتالیایی اما از نوع فیلمهای عجیب و غریب روانشناختی آروتیک و کمدی بود که به چرایی و احساسات درونی در سن مینسالی میپرداخت. اگر از فیلم Daisies خوشتون اومده باشه قطعا طرفدار این فیلم هم هستید. فیلم مجموعه ای از سکانسهایی پر از رنگ، پرمعنا و متفاوت و رها از هر قید و بندی. بدترین فیلم این مدت هم دوباره فیلمی از اسکارلت جوهانسون بود به اسم My Mother's Wedding بود که داستان سه خواهر با زندگی های متفاوته که بصورت خیلی کلیشه ای در مجلس ازدواج مجدد مادرشون پی به رازهای خانوادگی و دلیل روانشناسی رفتارها و انتخاباتشون میرسند. اصلا توصیه نمیشه!

از فیلمهای خوب ایرانی این مدت میتونم  لیلا رو نام ببرم. و آخ آقای مهرجویی چقدر حرص دادی ما رو و چه فیلم زیبایی خلق کردی. و پایان.

گذشتن و رفتن پیوسته

لیوان دمنوش اسطوخدوسم رو یک نفس سر کشیدم و همزمان به تمام حرف های مامانم و رفیق قدیمی راجع به اینطوری آب خوردن فکر کردم لیوانم رو که روی میز برگردوندم خودم رو با فکر به اینکه "دمنوش بود نه آب" متقاعد کردم. هنوز هم مثل بچگیم که تا دارویی رو میخوردم منتظر میموندم تا تاثیرش رو ببینم، منتظرم تا آرامشی که  روی بسته دمنوش کیسه ای قول داده بود رو حس کنم. در لحظه صدای همکارم که شماره مشتری رو پشت تلفن میگیره  و برای یادداشت تکرار میکنه با صدای چوب تی که جایی از شرکت به دیوار میخوره با یکسری صداهای واضح از همکاران دیگه که مشغول صحبت  های متفاوت کاری هستند با هم آش شله قلمکاری رو توی ذهنم راه انداخته که فقط صدای زنگ تلفن یا روی اسپیکر بوق خوردن رو کم داره که طولی نمیکشه اون هم حاصل میشه. چشمم هم به نوشته ی چاپ شده کاغذی روی دیوار بیفته هم  که دیگه نور علی نور میشه. از صبح درگیر اضطرابی ام که دقیقا نمیدونم حاصل کدوم یکی از رفتارهای اطرافمه اما میدونم یکی از ناراحتی هام از کی شروع شد. دو روز پیش وقتی از بنیاد نیکوکاری برگشتم و خواستم برای تکمیل لوازم تحریر باقی مانده به پک های آموزشی از اینستاگرامم کمک بگیرم چشمم به استوری های قدیمیم افتاد. انگار از یک دید دیگه به خودم نگاه میکردم که چه منفعل و خموش شدم. که چقدر این من دیگه منی که میشناختم نیست. نمیدونم این بهتره یا نه اما مطمئنم که تغییر کردم و متاسفانه اون من پرشور تر سابق رو خیلی دوست داشتم. انگار تمام اضطراب های این مدت دونه به دونه توی رودخونه ی چشمم ته نشین شدن و سطح آب رو انقدر بالا آوردن که به اشاره ای سرازیر میشه.  با جلو رفتن و طولانی تر شدن رابطه م با آبی هم مسلما سطح توقعات و احساس نیاز به درک و کلی احساسات و منطق دیگه داره برام بیشتر میشه  و به زوایای خصوصی تری از روان و احساساتش مشرف میشم. تمام تلاشم رو میکنم و حس میکنم اون هم همینطوره اما همین اضطراب های روزانه و دلمشغولی ها معادلات رو بهم میزنه. و دیگه چی بگم حس میکنم یک غرنامه پر و پیمون نوشتم. از اینکه مدام غمگین باشم خوشم نمیاد اما خب آدمی تا حدود زیادی بنده هورمونهاست و من مدام این جمله رو توی ذهنم بالا وپایین میکنم چون نمیدونم میتونم تمام تقصیر ها رو به گردن اون فلک زده بندازم یا نه. فیلمهای خوبی که این مدت دیدم زیاد بودن اما حس میکنم به غرنامه نمیاد پس عجالتا این پست رو منتشر میکنم و اونها رو در پستی جدا توضیح میدم.

دامن کشان

شنبه به مناسبت روز پزشک یک ویروس زدم زیر بغلم و با تب و بدن درد و سایر علائم مشهود ابتدا به بیمارستان و سپس به درمانگاه مراجعه کردم. پزشکی که معاینه م  کرد خیلی زیاد به تصویر ذهنیم از دکتر ربولی نزدیک بود و بسیار هم خوش اخلاق بود و اگر حال و اوضاع درست و حسابی داشتم شاید مصاحبت خوبی میشد اما متاسفانه دیدار به این شکل بود که ایشون سوال میکرد من گریه میکردم، شوخی میکرد من گریه میکردم، دستور مینوشت من گریه میکردم. البته استرس آبی رو کم کرد و با هم شروع به شوخی و خنده کردند! بعد از اون بازدید یک سرم و دو آمپول نوش جان کردم که لااقل عدد فشارم دو تا بره بالا و از حال مرگ دربیام. مثل همیشه و کاملا کلیشه ای در تمامی لحظات بدن درد فهمیدم چقدر سلامتی مهمه و باید قدرش رو در روزهای عادی! بدونم اما خب میدونید که همیشه اینطور چیزها فقط توی اون موقعیت برای آدم نمود داره و بعدش اثری از آثارش توی ذهن نمیمونه. خلاصه که روز پزشک مبارک، من رو که نجات دادند واقعا.

با توجه به تعریف هایی که شنیده بودم فیلم بن بست رو دیدم. واقعا قشنگ بود و البته یک کم نسبت به ماجرا طولانی، شبیه داستانهای کوتاه داستایوفسکی ( شبهای روشن و الخ) و البته خود داستان هم بر اساس یک داستان کوتاه از آنتوان چخوف بود. فیلم بر فراز آسمانها رو هم بخاطر اینکه آهنگ تیتراژش رو دوست داشتم و البته حقیقتهایی از این دست که کل فیلم توسط آقای فردین جلو رفته یا اینکه واروژان عزیز در حین آهنگسازی همین فیلم فوت شده؛ دیدم، فیلم لطیف و بانمکی بود اما از شدت کلیشه خنده دار شده بود ماجرا. فیلم Julieta  رو دیدم و باید بگم تقریبا از اونطور فیلمهاست که دوست دارم. آروم و زیبا به همراه نتیجه گیری. هر سکانس از فیلم چنان بازی زیبایی با رنگبندی راه میندازه که چشم رو نوازش میده. مورد جذابی هم که چشمم شکار کرد پوستر یک فیلم ایرانی روی دیوار سینما در یکی از سکانسها بود :) فیلم Annie Hall  رو برای بار دوم دیدم و فکر میکنم از اون دسته فیلمهاست که باید هر از گاهی دید. وودی آلن خیلی ذهنش باز بوده برای این فیلم. اینکه یک رابطه رو بشکافی و فراتر از اون خودت رو، کودکیت رو کنکاش کنی خیلی ایده آله. باز هم مثل همیشه فیلمهای جدید ناامیدم کرد. فیلمهای Cleaner ، Eenie Meanie و Back in Action کاملا به این نامیدی دامن زد. کتاب مرگ ایوان ایلیچ رو هم خوندم، فکر کنم آقایون درک بیشتری ازش داشته باشن اما بعنوان یک خواننده حسش کردم. و همین دیگه امیدوار از بیماری دور باشید و سلامتی در آغوشتون باشه. روز پزشک هم با تاخیر مبارک.