لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته
لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

همون کوهی که ...

حس میکنم شدم آقوی همساده. هر جا میرم به جای یه سفرنامه شیک و پر آرامش و برنامه ریزی ، یه سری اتفاقات عجیب غریب برای تعریف کردن دارم! آخر هفته پیش مطابق معمول خانواده مادریم میخواستن قرار باغ بذارن که یکی گفت بیاین بریم یه جای خوش آب و هوا، باغ که همیشه هست. و حتما میدونین وقتی این صحبت پیش میاد همه میشن طبیعتگرد و عاشق محیط زیست و حیات وحش و اهل. فقط یه لطفی کردن یه خونه باغ ویلایی گرفتن از پیش.  وقتی رسیدیم انقدر گرم بود که گفتیم آقا تو رو خدا به ما کولر بده :( ما گناه داریم، پخته میشیم. بعد از خنک شدن هوا و بهبود شرایط به زندگی پرداختیم تاااا شب. مطابق معمول خانومها اومدن وسط بازیهای آقایون (یعنی اگر هزارسال کنار هم باشن یه دست پاسور[ ورق؛ همونی که همراه عرقه] براشون کافیه :|)که پاشین بریم یه راهی بریم و این پشت یه کوهه بریم بالا و اصلا این ساعت رو بذارید روی میز بگید برای ما گذاشتید و شما ما رو دوست ندارید و همه ش بازی میکنین و اینطور صحبتها که همه همراه شدن. با فاز توریستی و کوهنوردی رفتیم که دیدیم عه مسیر کوه آسفالته! گفتیم بهتر همین رو راحت میریم. هرچی میرفتیم بالاتر به طبع تاریکتر و خلوت تر میشد تا نوک کوه. که یه ماشین دیدیم و یه پارک. گفتیم ایول واقعا اومدیم همون کوهی که نه تنها عقاب تاب داره، بلکه تاب آدمیزادی هم داره؛ آی بله. سرخوش و خوشحال به سمت پارک (خدا شاهده فقط یه دونه تاب فلزی دوتایی بود و یه سرسره آهنی تقریبا زنگ زده بعد من بهش میگم پارک!) میرفتیم که ماشینه دور زد. دور زدن همانا و روشن شدن قسمت کناری پارک همانا. واقعا نمیدونم به این ایده ی سمی چه کسی جامه ی عمل پوشونده بود که روح اهل قبور در کنار پارک میتونن به آرامش برسن! حالا گیریم که اونها هم آرامش رو بغل کردن، اون طفل معصومی که اومده پارک چی؟! طفل معصوم هم هیچی؛ والدین بدبخت چی؟!! به هر جهت بخاطر تاریکی خیلی زیاد و البته دلیل صادقانه ی ترسیدن عکس نگرفتیم  اما دلیل نمیشد که تاب بازی نکنیم. یه کم تاب ارواح خوردیم و برگشتیم. بعدش هم بدو بدو برگشتیم و به خودمون قول دادیم هیچوقت شب به طبیعت و ورزش و هوای خوب واکنش نشون ندیم. وقتی هم کلا برگشتیم کاشف به عمل اومد که یه حشره من رو گزیده و اطراف گزیدگی سیاه و کبود شد. رفتم دکتر فرمودن خانوم شما لطف کن طبیعت نرو. دیگه این تیر آخر بود.


+  اینجا رو تقریبا به آبی لو دادم! البته آدرس ندادم و چون هم قبلا و هم بعد از اعتراف گفتم که شخصیه و دوست دارم پنهون بمونم؛ گفت احترام میذاره و نمیاد دنبالش. اما اسمهامون رو میدونه. خداااا من دوست دارم پنهون بمونم. چرا انقدر زود گول میخورم آخه؟!

دنیای وارونه

تقریبا یک ماه پیش که هنوز هوا خوب بود (و گرما انسانها و سایر موجودات رو کباب نمیکرد)، درختها سبز خوشرنگ بودن، آسمون آبی کمرنگ بود و پر از ابرهای قلنبه ی سفید. با خانواده نمیدونم داشتیم کجا میرفتیم که طبق معمول همینطوری که از شیشه ماشین داشتم قشنگی ها رو میدیدم به مامانم گفتم: یعنی چندبار دیگه میتونم انقدر طراوت و قشنگی رو ببینم؟ مامان گرامی هم به سان عمده ی مادران خیلی عادی گفت میلیونها بار. حالا نمیدونم دلش نمیخواست من رو مرده فرض کنه یا واقعا براش عادی بود اما خودم خیلی داشتم بهش فکر میکردم. انگار اون دختره توی فیلم The Quiet Girl بودم که نمیدونه یعنی آخرین باری که جاده درختی رو میبینه کِی میشه؟ در ثانیه این حرفهای کلیشه ای که آره از لحظه باید لذت برد و اینها اومد توی ذهنم و درحالیکه مخ و مخچه سر اینکه این چرت و پرتها چیه و باز تو رو جو گرفت و فلان به جون هم افتاده بودن؛ چشمهام با تمام توانشون سعی کردن مغزم رو برای ثبت تصاویر به کار بگیرن و مثل همیشه هم زورشون بیشتر بود البته فقط در حد چند ثانیه. بعدش به این فکر کردم خب یه کارهایی واقعا میلیونها بارشون هم قشنگه مثل وقتی خسته میای توی خونه و بوی غذا میاد یا وقتی مامانت از بیرون میاد و یهو انگار دلت آروم میشه. مثل خودم که هر روز صبح به کادیلاک لاجوردی خسته ی کوچمون (اسمش رو با آبی گذاشتیم تیمسار) سلام میکنم. مثل وقتی باد توی موهات میپیچه و حس میکنی خدا داره نوازشت میکنه یا حتی مثل دیدن یه قاصدک. قدیمها وقتی کسی بهم میگفت «بهت عادت کردم» سخت برمی آشفتم که آرررره من عادی شدم و برو با همونا که برات خاص و جدیدن لکن الان دوست دارم عادت بقیه باشم. دوست دارم آدمهایی که برام مهمن به اخلاقم،افکارم، میمیک صورتم، مدل لباس پوشیدنم و هر چی راجع بهم هست عادت داشته باشن. اتفاقا بنظرم خیلی کیف میده که تو رو با یه ویژگی هایی بشناسن که مال خودته و نبودنش باعث شه جای خالیت به چشم بیاد. میدونم دیوونه ام و ثبات ندارم اما بنا بر سخن مولانا که میفرماید: «عاشقا دیوانه شو دیوانه شو  و اندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو» دیوانه شدم منتظرم پروانه شم.

+بنظرم کارهایی که تکرارشون خیلی سخته دوتان: اینکه فکر کنی چی باید بپوشی و اینکه چی باید بپزی! یعنی هربار سخت تر از بار قبل

قرارمون یادت نره، با اعمال شاقه!

خیلی وقت بود که میخواستیم با رفیقامون به جای دانس تو طبیعت بالانس بشیم اما هربار یه اتفاقی مانع میشد؛ چمیدونم یه بار هوا گرم بود و میرفتیم خونه زیر باد کولر باشیم! یه بار بنظرمون تجهیزات نیست و اذیتیم پس بریم باغ! یه بار من سرماخوردم یه بار آبی و خلاصه روزها رفت تا پنج شنبه گذشته یعنی ابتدای تور تعطیلات ملت راه افتادیم. (به شکلی که ساعت یازده و ده دقیقه چهارشنبه شب قرار راه افتادن برای فردا عصر رو گذاشتیم. بگذریم که قرارمون از چهار عصر نهایتا شد شش و نیم بعداز ظهر.) خلاصه ساعت هفت ما چهار نفر با یک ماشین راه افتادیم. چون وقت نبود قرار شد برای شام ساندویچ سرد بگیریم و بقیه وعده ها رو از شهر A که برای رسیدن به مقصدمون باید ازش عبور میکردیم، تهیه کنیم. به A که رسیدیم طبق فراخی همیشگی گفتیم ولش کن همونجا حتما مغازه هست، نبود هم دوباره میایم اینجا خرید و رفتیم به سمت مقصد که B می ناممش. ساعت تقریبا نه شب شده بود که رسیدیم به C که روستای قبل از مقصد بود. یه سوپر خسته پیدا کردیم و اندک مایحتاجی تهیه کردیم و آدرس گرفتیم. بهمون گفت که مقصد زیاد جای مناسبی نیست اما بر اساس ممارستی که داشتیم رفتیم تو دلش البته این رو بگم که دلگرمیمون چندتا چادر و ماشینهایی بودن که توی کوه های نرسیده به مقصد کمپ کرده بودن. دیگه داشتیم جابجا میشدیم و آخ جون رسیدیم و اینا که دیدیم چه عجیبه، کل روستا خالی از سکنه و آدمه! یعنی حتی خونه هایی که چراغاشون روشن بود خالی بنظر میرسید. شاید اینجا خوندنش زیاد خاص نباشه اما در واقعیت برای ساعت نه و نیم شب ترسناک بود. داشتیم دور میزدیم که یه نفر رو دیدیم که از خونه اومد بیرون جلوی در نشست. گفتیم بذار ازش سوال کنیم. در جواب هر جمله تنها جوابی که میگرفتیم کلمه ی «هاع؟» بود. -ــ-  تنها در جواب سوال: بخوایم شب بمونیم امنیت داره گفت «نه». توی برگشت هم یکی دیگه رو دیدیم که وقتی گفتیم: بقیه کجا کمپ میکنن؟ گفت: چیکار میکنن؟!! و قاه قاه زد زیر خنده! خلاصه پروسه همونجا کنسل شد و شوخی هایی از قبیل خوش گذشت و میریم همون نقشه اول، خونه زیر باد کولر و اینا راه افتاد تا با چشم غره و تذکر لسانی دوتا خانوم جمع تموم شد و قرار شد بریم همون C که سر راهمون بود. جلوی یه مغازه ایستادیم و آدرس جایی برای موندن مثل بوم گردی رو پرسیدیم. ایشون هم ما رو از تاریکی های جهل رهانیدن که امشب عروسیه و همه رفتن، اینهایی که موندن هم دعوت نبودن اعصاباشون خرابه زود برید رد کارتون. خلاصه بصورت کاملا سرگردان درحالیکه میخندیدیم گفتیم چیزی تموم نشده میریم پیش اون کمپی ها.(با قیافه چیزی از ارزشهامون کم نشده و اینها) به محضی که ترمز کردیم برای اولین بار عشایر رو از نزدیک دیدم. هم خودمون ترسیدیم و هم اونا پس خیلی آروم و منطقی و با آرزوی شادکامی برگشتیم به جاده. تو فکر اینکه چه کنیم چه نکنیم منطقه D از طرف دوستان پیشنهاد شد و رفتیم به سمتش. در همین حین از طریق تلفن مطلع شدیم که اونجا هم مناسب نیست پس مقصد به E تغییر پیدا کرد. نشون به اون نشون که دقیقا سر خروجی E به این نتیجه رسیدیم که دوستش نداریم، پس ردش کردیم به سمت شهر کوچولوی G و چون هیجانمون کم بود خالی شدن باک بنزین هم به داستان اضافه شد. بعد از کلی دور زدن توی شهر بوم گردی ها رو پیدا کردیم که تعطیل بودن و ما چون دستهامون از پاهامون درازتر شده بود و گرسنه و خسته بودیم نشستیم کنار خیابون و به مظلومانه ترین حالت ساندویچ هامون رو خوردیم. خاطرنشان میکنم که ساعت دوازده شب بود و جز ما یک سگ در اون خیابون حضور داشت! بعد از اینکه سیر شدیم غفلتا شیر شدیم و گفتیم تا امشب جایی برای کمپ گیر نیاریم آروم نمی گیگیریم و اینطوری شد تصمیممون برای رفتن به شهر H رو گرفتیم. بنزین زدیم و با ذکر جمله ی انرژی ها نیفته و آهنگ شاد و هر ضربی بود خودمون رو به H رسوندیم که ناگهان (واقعا ناگهان ها) راننده گفت بیاین بریم شمال. حالا همه فقط با لباسهای تنشون اومده بود و نهایتا یه تیکه اضافه داشتن برای مبادا. بنظرتون جواب چی بود؟ باشه بریم. یه کم که رد شدیم دیدیم واقعا نمیتونیم و همه داریم از خواب میمیریم دوباره برگشتیم به H. مقداری جوونهای مست در حال پایکوبی رو دیدیم و بعدش محلی برای اسکان پیدا کردیم و بالاخره ساعت سه شب چادر زدیم. وقتی دراز کشیدیم کلی به خودمون خندیدیم با این برنامه هشلهفتمون طوریکه با اعلام ساعت همسایه بغلی ساکت شدیم و خوابیدیم. البته همسایه عزیز لطف کرد و صبح هم با دعوای زن و شوهری سر اینکه چرا آقا دو روز از مناسبت دیرتر گل خریده بود؛ بیدارمون کرد. صبحانه خوردیم و راه افتادیم به سمت جنگل. تقریبا ساعت سه ظهر رسیدیم، یه رستوران پیدا کردیم ناهار خوردیم و برگشتیم. البته برای اینکه خالی خالی نباشه یه نیم ساعتی هم توی جنگل نشستیم. توی راه برای داروخانه، اسنک پیتزایی!، سوپر برای هله هوله و هزاران عناوین دیگه ایستادیم البته که جالبترینش دور میدون یه شهری میان جاده ای بود. آقایون برای خرید قهوه پیاده شده بودن که یه مرد تقریبا چهل ساله اومد برای گدایی و احوالات عجیب غریبی داشت. آهنگ قرارمون یادت نره رو با ریز و جزئیات میخوندم و حرکات موزون. وقتی همه سوار شدیم اومد لب پنجره و دلیل حال خوبش رو بهمون گفت: یک شیشه ای زدم از سر شب هی میپرم اینور هی میپرم اونور. خیییلی جنسش خوب بود! حالا ما .هیچی دیگه ساعت نه شب رسیدیم به خونه و این سفرک؟ پر مخاطره ما به انتها رسید. البته من یه مشکلی برام پیش اومده بود و اذیت شدم که فاکتور میگیرم اما برای خودش یه چالش مستقل بود. آخرش اینکه خیلی خوش گذشت.

پی نوشت: یه گراف گذاشتم که گیج نشید. نقاشیم زیاد حرفه ای نیست اما کار راه اندازه.

پی نوشت بی ربط: بعد از پست قبلی ما تقریبا تا سه هفته بصورت مداوم دعوا کردیم و ناراحت بودیم! اینها رو هم بنویسم فکر نکنین خیلی شاد و خوشحال و عاشقیم!


سکوتت گفتن تمام حرفهاست

بعضی وقتها مثل الان خیلی از دست خودم حرصم میگیره. اینکه یه چیزی که میدونم راجع به چیه و کی گفته و اصلا همین هفته پیش اتفاق افتاده بوده و میخواستم بیام اینجا بنویسم رو فراموش میکنم! بعد با خودم میگم چیه این ذهن انسان. دو تا جمله رو به این زودی فراموش میکنه (طوریکه وقتی به خاطره اون روز فکر میکنم انگار تصاویر صامته) ولی یه خاطره از هفت سالگی رو به صورت فول اچ دی همراه با عطر و جزئیات تا ابد پخش میکنه!

چیزی که فراموش کردم یک یا دو جمله بود از آبی که بعد از تقریبا یک هفته تنش و اعصاب ناآروم گفت و شبیه یک لیوان شربت آلبالوی خنک توی ظهر مردادماه بود. از این حرفهای کلیشه ای یا قلب قلبی هم نبود که توی توییتر بنویسم و لایک بگیرم و اینها. یه چیزی بود که مطمئنم میکرد که هست.همون حسی که وقتی کنار همیم و بند کفشم باز میشه میدونم میشینه و با حوصله برام میبنده. که اگر اعصابمون خرده؛ مشکلی داریم؛ با هم متفاوتیم؛ میترسیم؛ کمتر حرف میزنیم یا حتی نسبت به خیلی تصمیمات شک میکنیم قرار نیست حل نشه. حالا اون جمله رو فراموش کردم و دوباره حس اشتباه کردن دارم؛ حس اینکه شاید باید منطقی تر باشم مثل تموم زندگیم اما میدونم همچین جمله ای بوده و هست. جمله ای که اگر ذهنم فراموش نمیکرد نتیجه عوض میشد به جمله ی پیش به سوی قشنگترین اشتباه :)


پس گفتار: بعد از نوشتن این پست دو سه هفته فقط دعوا کردیم و ناراحت بودیم و بد اصلا. خواستم بگم اون جیلینگ بیلینگ ها و خوشگلی ها همیشگی نیست و سیاهی و افسردگی و گریه زاری هم به همراه داره.

ابرهای پنبه ای؛ خورشید انبه ای

نمیدونم هر سال چطوری شروع میشد و میگذشت اما امسال از همون اولش برام جدید بوده و هنوزم هست. از اون سالها که احتمالا بعدها رقمش یادم میمونه و بی حواسیم هم نمیتونه کاری کنه فراموش کنم. خوب و بد رو نمیتونم استفاده کنم براش فقط میدونم که قبلا نبوده و تجربه نکردم؛ من هم که سرم درد میکنه برای تجربه کردن و یکی نیست بگه آخه دختر جان به بعدش هم فکر میکنی؟ نکنه..؟ البته واقعیتش یکی هست و مدام این سوال رو میپرسه ولی دو سه ساله حریفش شدم (حالا  اوایل باز هم بیشتر به حرفش گوش میدادم اما الان شاید اندازه ی یک ته استکان!)  دیگه حس میکنم دلم میخواد تجربه کنم؛ اصلا بخورم زمین و دوباره بلند شم. گول بخورم، بخندم، گریه کنم، اشتباه کنم. همه ی کارهایی که شاید ذهن محافظه کارم قبلا با ترس ضربه خوردن و شکست بهم اجازش رو نمیداد. دلم نمیخواد دیگه همیشه قوی باشم؛ اصلا چرا باید همیشه کامل باشم؟ میخوام خودم باشم. همینی که هستم. توی این راه خسته میشم اما خستگیش رو هم دوست دارم چون تهش شناختن خودمه. توی مواقع خستگیم چشمام رو میبندم و بانو هایده رو میبینم که خودش رو با دست باد میزنه و تو دلم با صداش میگم: شهین جان؛ اون ویسکی رو بیار.


پی نوشت: روزهام روی دور تنده. خیلی وقته درست حسابی دوستهام رو ندیدم و سر نزدم. برای شما هم همینطوره؟ بگید که همینطوره D:

آها راستی امیدوارم هممون بالاخره یه روز سرخوش و بیخیال، تو باغ پرتقال، در حال اشتغال به رقص بندری باشیم با اینکه بعیده اما خب آرزو که عیب نیست!