نمیدونم حس بقیه به خاطره ها چیه اما برای من حتی خاطره های بقیه ارزشمند و جذابه. خاطره چیه شما بگو حتی گذران روزهای ساده عمر. مثلا یکی از فکرهام همیشه اینه که فلان درخت چه چیزهایی دیده یا فلان ماشین چه جاده هایی رو رفته، چه خنده ها و گریه هایی رو دیده حالا شما تعمیم بدین به همه اشیا و اجسام و جانداران. قابل حدسه آلبوم ها و عکس و فیلم های آرشیوی رو چقدر دوست دارم و با ذوق میبینم اما نکته ای که هنوز برای خودمم خاموشه (دلیلش روشن نیست!) اینه که به همون اندازه ی دوست داشتنشون و ذوق داشتنم غمگین میشم. میدونم شاید فکر کنید چون حس میکنم سنم میگذره و لابد حس پیری و این حرفها که من هم منکرش نمیشم؛ بله گاهی همینه ولی من کلا به خاطرات و چیز میزای قدیمی بقیه هم همین حس رو دارم. حس دوست داشتن زیاد همراه با غم. نزدیکام میدونن که اصلا حافظه ی عددی خوبی ندارم یعنی بصورت واضح تمام ارقام و تاریخ تولدها و کارهایی که باید انجام بدم رو فراموش میکنم. سر همین انقدر غذا سوزوندم که نمیدونین. برعکس بصورت غریبی بعضی خاطرات و اتفاقات رو با جزئیات تمام به یاد دارم که برای بقیه عجیبه چون اصلا یادشون نیست. حس میکنم خدای جمع کردن «خاطرات بی اهمیت برای بقیه» شدم. کلی ورق پاره دارم که دوران تحصیل سرکلاس دست به دست میشد و یادآوری اون خنده ها. آزمونهایی که تمام گوشه و کنارهاش پر از شعره. عکسهایی که خراب شده بودن و کسی منتشرشون نکرده بود. وسایل معمولی و ریزه میزه که شاید برای بقیه زباله محسوب بشه مثل یه کاور کیت کت که دوران کنکور دوستم روش با روان نویس چیزی نوشته یا یه پاکت سیگار از آبی مربوط به روزی که نوشابه رو با نی آیس پک خورده بودم و خندیده بودیم. نمیدونم این علاقه و حافظه و غصه ی الکیم آخرش کار دستم میده یا چی اما با منه :))
پی نوشت۱ : یه جوری این هفته استرس کشیدم و اذیت شدم از نظر کاری که حس میکنم پنج سال از عمرم کم شد. آبی میگه اینطوری نگو اما خب چطوری بگمش پس؟!
پی نوشت۲ : دیشب توی گوشی موش موشی (لقبیه که از بچگی بهش میدادیم البته هنوزم واسمون کوچولو مونده با ۱۵ سال سن) یه فیلم از خودم دیدم که مال چند ماه پیش بود.تولد یکی از فامیل بود، مست بودم و داشتم با آهنگ یه دختر دارم شاه نداره استاد شماعی زاده میرقصیدم. بنظرم حسش قشنگ اومد. مستی از چهره م مشخص نبودفقط شاید پلکهام یه کم سنگین شده بود. داشتم آروم و سبک میرقصیدم با لبخند و باد آروم میزد تو موهام. کاش میشد این ورژن از خودم رو توی کیفم نگه میداشتم و هر وقت دلم میگرفت میرفتم به اون لحظه.
یعنی تیرماه امسال برای اینجانب به کلی ماهی برای (ویرایش شده: ملاقات و دیدار) با اعضای محترم کادر درمان در تمامی رشته ها و زمینه ها بود لذا از اینکه الان نسبتا (اگر کبودی بزرگ ۳×۷ روی ساعدم رو به حساب نیارم!) سالمم خدا را شاکرم.از همین تریبون از تمامی دکترهای داخلی و عمومی، اورژانس بیمارستان و پرستاران و دنداپزشک محترم کمال تشکر رو جهت اعتلای سلامتی اینجانب (که البته در ازای مقادیر نسبتا زیادی پول مجددا اینجانب بود) دارم. البته از اون پرستاری که آنژیوکت رو بد از دستم کشید و الان دستم جوری کبوده که از سیاهی رد کرده یه مقدار دلگیرم که خب فکر نمیکنم زیاد در کار جهان هستی و ایشان تاثیری داشته باشه پس هیچی.
از طرفی انقدر هوا گرمه که عملا دلم نمیخواد پام رو از خونه بیرون بذارم و غالب اوقات کارهام رو به فرداهای روشن موکول میکنم و دیگه هرچی غر برای تیرماه بزنم کم گفتم! من نمیدونم تابستونهای گذشته رو به چه شکل گذروندم اما این تابستون اگر من رو نکشه فکر نکنم قوی ترم هم کنه. میخوام برم کلاس ورزش اما همزمان دلم نمیخواد چون گرمه یا مثلا میخوام برم شنا اما چون تابستونه شلوغه و واقعا درود بر پاییز و زمستان زیبا و خلوت. شنای تابستون فقط همین استخرهای باغ خوبه که میدونی تمیزه و کی داخلشه اما خب مشکلاتی مثل آفتاب سوختگی و زغال شدن هم در پی داره.
پی نوشت اول: روز آخری گفتم حسابی غر بزنم و بگم خوشحالم تیر تموم شد و مرداد میاد با اینکه شاید گرمتر باشه و اینکه خدایاااا من واقعا برنمیتابم گرما رو. پس چی بود میگفتن تابستون کوتاهه و اینها؟ 
پی نوشت دوم: این ماه تجربه کردم که هروقت دارو گرفتم به دستور داروخانه برای مصرف داروها توجه نکنم و حتما دوباره دارو ها رو به دکتر نشون بدم و از خودش دستور بگیرم زیرا نزدیک بود اوردوز کنم اون هم نه از مخدر و اینحرفها؛ از پروفن و سفکسیم و کدئین.
پی نوشت سوم: خدایا جانم کاش میتونستم شبیه این خارجکی ها شاد بنویسم یه بلیط برای Barbie اما نهایتا میتونم شما رو شکر کنم که یکی دو روز دیگه نسخه دزدیده شده ش (خصوصا رایان جانم) رو از قاب تلویزیون و لپتاپ ببینم .
( به نولان خیانت نکردم و حتما Oppenheimer رو می بینم اما اول Barbie ، دوم Barbie و سوم Oppenheimer 
حس میکنم شدم آقوی همساده. هر جا میرم به جای یه سفرنامه شیک و پر آرامش و برنامه ریزی ، یه سری اتفاقات عجیب غریب برای تعریف کردن دارم! آخر هفته پیش مطابق معمول خانواده مادریم میخواستن قرار باغ بذارن که یکی گفت بیاین بریم یه جای خوش آب و هوا، باغ که همیشه هست. و حتما میدونین وقتی این صحبت پیش میاد همه میشن طبیعتگرد و عاشق محیط زیست و حیات وحش و اهل. فقط یه لطفی کردن یه خونه باغ ویلایی گرفتن از پیش. وقتی رسیدیم انقدر گرم بود که گفتیم آقا تو رو خدا به ما کولر بده :( ما گناه داریم، پخته میشیم. بعد از خنک شدن هوا و بهبود شرایط به زندگی پرداختیم تاااا شب. مطابق معمول خانومها اومدن وسط بازیهای آقایون (یعنی اگر هزارسال کنار هم باشن یه دست پاسور[ ورق؛ همونی که همراه عرقه
] براشون کافیه :|)که پاشین بریم یه راهی بریم و این پشت یه کوهه بریم بالا و اصلا این ساعت رو بذارید روی میز بگید برای ما گذاشتید و شما ما رو دوست ندارید و همه ش بازی میکنین و اینطور صحبتها که همه همراه شدن. با فاز توریستی و کوهنوردی رفتیم که دیدیم عه مسیر کوه آسفالته! گفتیم بهتر همین رو راحت میریم. هرچی میرفتیم بالاتر به طبع تاریکتر و خلوت تر میشد تا نوک کوه. که یه ماشین دیدیم و یه پارک. گفتیم ایول واقعا اومدیم همون کوهی که نه تنها عقاب تاب داره، بلکه تاب آدمیزادی هم داره؛ آی بله. سرخوش و خوشحال به سمت پارک (خدا شاهده فقط یه دونه تاب فلزی دوتایی بود و یه سرسره آهنی تقریبا زنگ زده بعد من بهش میگم پارک!) میرفتیم که ماشینه دور زد. دور زدن همانا و روشن شدن قسمت کناری پارک همانا. واقعا نمیدونم به این ایده ی سمی چه کسی جامه ی عمل پوشونده بود که روح اهل قبور در کنار پارک میتونن به آرامش برسن! حالا گیریم که اونها هم آرامش رو بغل کردن، اون طفل معصومی که اومده پارک چی؟! طفل معصوم هم هیچی؛ والدین بدبخت چی؟!! به هر جهت بخاطر تاریکی خیلی زیاد و البته دلیل صادقانه ی ترسیدن عکس نگرفتیم اما دلیل نمیشد که تاب بازی نکنیم. یه کم تاب ارواح خوردیم و برگشتیم.
بعدش هم بدو بدو برگشتیم و به خودمون قول دادیم هیچوقت شب به طبیعت و ورزش و هوای خوب واکنش نشون ندیم. وقتی هم کلا برگشتیم کاشف به عمل اومد که یه حشره من رو گزیده و اطراف گزیدگی سیاه و کبود شد. رفتم دکتر فرمودن خانوم شما لطف کن طبیعت نرو. دیگه این تیر آخر بود.
+ اینجا رو تقریبا به آبی لو دادم! البته آدرس ندادم و چون هم قبلا و هم بعد از اعتراف گفتم که شخصیه و دوست دارم پنهون بمونم؛ گفت احترام میذاره و نمیاد دنبالش. اما اسمهامون رو میدونه. خداااا من دوست دارم پنهون بمونم. چرا انقدر زود گول میخورم آخه؟! 
تقریبا یک ماه پیش که هنوز هوا خوب بود (و گرما انسانها و سایر موجودات رو کباب نمیکرد)، درختها سبز خوشرنگ بودن، آسمون آبی کمرنگ بود و پر از ابرهای قلنبه ی سفید. با خانواده نمیدونم داشتیم کجا میرفتیم که طبق معمول همینطوری که از شیشه ماشین داشتم قشنگی ها رو میدیدم به مامانم گفتم: یعنی چندبار دیگه میتونم انقدر طراوت و قشنگی رو ببینم؟ مامان گرامی هم به سان عمده ی مادران خیلی عادی گفت میلیونها بار. حالا نمیدونم دلش نمیخواست من رو مرده فرض کنه یا واقعا براش عادی بود اما خودم خیلی داشتم بهش فکر میکردم. انگار اون دختره توی فیلم The Quiet Girl بودم که نمیدونه یعنی آخرین باری که جاده درختی رو میبینه کِی میشه؟ در ثانیه این حرفهای کلیشه ای که آره از لحظه باید لذت برد و اینها اومد توی ذهنم و درحالیکه مخ و مخچه سر اینکه این چرت و پرتها چیه و باز تو رو جو گرفت و فلان به جون هم افتاده بودن؛ چشمهام با تمام توانشون سعی کردن مغزم رو برای ثبت تصاویر به کار بگیرن و مثل همیشه هم زورشون بیشتر بود البته فقط در حد چند ثانیه.
بعدش به این فکر کردم خب یه کارهایی واقعا میلیونها بارشون هم قشنگه مثل وقتی خسته میای توی خونه و بوی غذا میاد یا وقتی مامانت از بیرون میاد و یهو انگار دلت آروم میشه. مثل خودم که هر روز صبح به کادیلاک لاجوردی خسته ی کوچمون (اسمش رو با آبی گذاشتیم تیمسار) سلام میکنم. مثل وقتی باد توی موهات میپیچه و حس میکنی خدا داره نوازشت میکنه یا حتی مثل دیدن یه قاصدک. قدیمها وقتی کسی بهم میگفت «بهت عادت کردم» سخت برمی آشفتم که آرررره من عادی شدم و برو با همونا که برات خاص و جدیدن لکن الان دوست دارم عادت بقیه باشم. دوست دارم آدمهایی که برام مهمن به اخلاقم،افکارم، میمیک صورتم، مدل لباس پوشیدنم و هر چی راجع بهم هست عادت داشته باشن. اتفاقا بنظرم خیلی کیف میده که تو رو با یه ویژگی هایی بشناسن که مال خودته و نبودنش باعث شه جای خالیت به چشم بیاد. میدونم دیوونه ام و ثبات ندارم اما بنا بر سخن مولانا که میفرماید: «عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو» دیوانه شدم منتظرم پروانه شم. 
+بنظرم کارهایی که تکرارشون خیلی سخته دوتان: اینکه فکر کنی چی باید بپوشی و اینکه چی باید بپزی! یعنی هربار سخت تر از بار قبل 
خیلی وقت بود که میخواستیم با رفیقامون به جای دانس تو طبیعت بالانس بشیم اما هربار یه اتفاقی مانع میشد؛ چمیدونم یه بار هوا گرم بود و میرفتیم خونه زیر باد کولر باشیم! یه بار بنظرمون تجهیزات نیست و اذیتیم پس بریم باغ! یه بار من سرماخوردم یه بار آبی و خلاصه روزها رفت تا پنج شنبه گذشته یعنی ابتدای تور تعطیلات ملت راه افتادیم. (به شکلی که ساعت یازده و ده دقیقه چهارشنبه شب قرار راه افتادن برای فردا عصر رو گذاشتیم. بگذریم که قرارمون از چهار عصر نهایتا شد شش و نیم بعداز ظهر.) خلاصه ساعت هفت ما چهار نفر با یک ماشین راه افتادیم. چون وقت نبود قرار شد برای شام ساندویچ سرد بگیریم و بقیه وعده ها رو از شهر A که برای رسیدن به مقصدمون باید ازش عبور میکردیم، تهیه کنیم. به A که رسیدیم طبق فراخی همیشگی گفتیم ولش کن همونجا حتما مغازه هست، نبود هم دوباره میایم اینجا خرید و رفتیم به سمت مقصد که B می ناممش. ساعت تقریبا نه شب شده بود که رسیدیم به C که روستای قبل از مقصد بود. یه سوپر خسته پیدا کردیم و اندک مایحتاجی تهیه کردیم و آدرس گرفتیم. بهمون گفت که مقصد زیاد جای مناسبی نیست اما بر اساس ممارستی که داشتیم رفتیم تو دلش البته این رو بگم که دلگرمیمون چندتا چادر و ماشینهایی بودن که توی کوه های نرسیده به مقصد کمپ کرده بودن. دیگه داشتیم جابجا میشدیم و آخ جون رسیدیم و اینا که دیدیم چه عجیبه، کل روستا خالی از سکنه و آدمه! یعنی حتی خونه هایی که چراغاشون روشن بود خالی بنظر میرسید. شاید اینجا خوندنش زیاد خاص نباشه اما در واقعیت برای ساعت نه و نیم شب ترسناک بود. داشتیم دور میزدیم که یه نفر رو دیدیم که از خونه اومد بیرون جلوی در نشست. گفتیم بذار ازش سوال کنیم. در جواب هر جمله تنها جوابی که میگرفتیم کلمه ی «هاع؟» بود. -ــ- تنها در جواب سوال: بخوایم شب بمونیم امنیت داره گفت «نه». توی برگشت هم یکی دیگه رو دیدیم که وقتی گفتیم: بقیه کجا کمپ میکنن؟ گفت: چیکار میکنن؟!! و قاه قاه زد زیر خنده! خلاصه پروسه همونجا کنسل شد و شوخی هایی از قبیل خوش گذشت و میریم همون نقشه اول، خونه زیر باد کولر و اینا راه افتاد تا با چشم غره و تذکر لسانی دوتا خانوم جمع تموم شد و قرار شد بریم همون C که سر راهمون بود. جلوی یه مغازه ایستادیم و آدرس جایی برای موندن مثل بوم گردی رو پرسیدیم. ایشون هم ما رو از تاریکی های جهل رهانیدن که امشب عروسیه و همه رفتن، اینهایی که موندن هم دعوت نبودن اعصاباشون خرابه زود برید رد کارتون. خلاصه بصورت کاملا سرگردان درحالیکه میخندیدیم گفتیم چیزی تموم نشده میریم پیش اون کمپی ها.(با قیافه چیزی از ارزشهامون کم نشده و اینها
) به محضی که ترمز کردیم برای اولین بار عشایر رو از نزدیک دیدم. هم خودمون ترسیدیم و هم اونا پس خیلی آروم و منطقی و با آرزوی شادکامی برگشتیم به جاده. تو فکر اینکه چه کنیم چه نکنیم منطقه D از طرف دوستان پیشنهاد شد و رفتیم به سمتش. در همین حین از طریق تلفن مطلع شدیم که اونجا هم مناسب نیست پس مقصد به E تغییر پیدا کرد. نشون به اون نشون که دقیقا سر خروجی E به این نتیجه رسیدیم که دوستش نداریم، پس ردش کردیم به سمت شهر کوچولوی G و چون هیجانمون کم بود خالی شدن باک بنزین هم به داستان اضافه شد. بعد از کلی دور زدن توی شهر بوم گردی ها رو پیدا کردیم که تعطیل بودن و ما چون دستهامون از پاهامون درازتر شده بود و گرسنه و خسته بودیم نشستیم کنار خیابون و به مظلومانه ترین حالت ساندویچ هامون رو خوردیم. خاطرنشان میکنم که ساعت دوازده شب بود و جز ما یک سگ در اون خیابون حضور داشت! بعد از اینکه سیر شدیم غفلتا شیر شدیم و گفتیم تا امشب جایی برای کمپ گیر نیاریم آروم نمی گیگیریم و اینطوری شد تصمیممون برای رفتن به شهر H رو گرفتیم. بنزین زدیم و با ذکر جمله ی انرژی ها نیفته و آهنگ شاد و هر ضربی بود خودمون رو به H رسوندیم که ناگهان (واقعا ناگهان ها) راننده گفت بیاین بریم شمال. حالا همه فقط با لباسهای تنشون اومده بود و نهایتا یه تیکه اضافه داشتن برای مبادا. بنظرتون جواب چی بود؟ باشه بریم.
یه کم که رد شدیم دیدیم واقعا نمیتونیم و همه داریم از خواب میمیریم دوباره برگشتیم به H. مقداری جوونهای مست در حال پایکوبی رو دیدیم و بعدش محلی برای اسکان پیدا کردیم و بالاخره ساعت سه شب چادر زدیم. وقتی دراز کشیدیم کلی به خودمون خندیدیم با این برنامه هشلهفتمون طوریکه با اعلام ساعت همسایه بغلی ساکت شدیم و خوابیدیم. البته همسایه عزیز لطف کرد و صبح هم با دعوای زن و شوهری سر اینکه چرا آقا دو روز از مناسبت دیرتر گل خریده بود؛ بیدارمون کرد. صبحانه خوردیم و راه افتادیم به سمت جنگل. تقریبا ساعت سه ظهر رسیدیم، یه رستوران پیدا کردیم ناهار خوردیم و برگشتیم. البته برای اینکه خالی خالی نباشه یه نیم ساعتی هم توی جنگل نشستیم.
توی راه برای داروخانه، اسنک پیتزایی!، سوپر برای هله هوله و هزاران عناوین دیگه ایستادیم البته که جالبترینش دور میدون یه شهری میان جاده ای بود. آقایون برای خرید قهوه پیاده شده بودن که یه مرد تقریبا چهل ساله اومد برای گدایی و احوالات عجیب غریبی داشت. آهنگ قرارمون یادت نره رو با ریز و جزئیات میخوندم و حرکات موزون. وقتی همه سوار شدیم اومد لب پنجره و دلیل حال خوبش رو بهمون گفت: یک شیشه ای زدم از سر شب هی میپرم اینور هی میپرم اونور. خیییلی جنسش خوب بود!
حالا ما
.هیچی دیگه ساعت نه شب رسیدیم به خونه و این سفرک؟ پر مخاطره ما به انتها رسید. البته من یه مشکلی برام پیش اومده بود و اذیت شدم که فاکتور میگیرم اما برای خودش یه چالش مستقل بود. آخرش اینکه خیلی خوش گذشت.
پی نوشت: یه گراف گذاشتم که گیج نشید. نقاشیم زیاد حرفه ای نیست اما کار راه اندازه. 
پی نوشت بی ربط: بعد از پست قبلی ما تقریبا تا سه هفته بصورت مداوم دعوا کردیم و ناراحت بودیم! اینها رو هم بنویسم فکر نکنین خیلی شاد و خوشحال و عاشقیم!
