میخواستم دوباره بنویسم از اینکه وقتی میرم توی رویاهام چه چیزهایی میبینم. اینکه وقتی روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو بستم، پشت پلکهام دنیای خوشرنگی رو میبینم که توی اون همه چی طوری که دوست دارم چیده شده. پیراهن صورتی روشنی دارم با یک ماشین لیمویی. خونمون جلوی درش چمن داره با گلهای ریز قرمز و بنفش. هنوز میخوام بیشتر بنویسم که آهنگ Those Were The Days مری هاپکین توی سرم پخش میشه. میبینم همه ی زندگیم رویاست. همین بوده و شاید باشه. پس خودش رو مینویسم براتون.
"روزگاری میخانه ای بود
جایی که قبلا یکی دو گیلاس مینوشیدیم
بیاد بیار که چطور ساعتها میخندیدیم
و برای کارهای بزرگی که میخواستیم انجام بدیم رویا پردازی میکردیم
یاد اون روزا بخیر دوست من
فکر میکردیم که هرگز به پایان نخواهند رسید
هر روز و همیشه میخوندیمو میرقصیدیم
چیزی رو که انتخاب خودمون بود زندگی میکردیم
مبارزه میکردیمو هرگز شکست نمیخوردیم
چون جوان بودیم و از راهی که در پیش گرفته بودیم مطمئن
امشب درست در مقابل همون میخانه ایستاده ام
هیچ چیز مثل قبل بنظر نمیرسید
توی شیشه انعکاس عجیبی دیدم
آیا آن زن تنها واقعا من بودم؟
یاد اون روزا بخیر دوست من
فکر میکردیم که هرگز به پایان نخواهند رسید
هر روز و همیشه میخوندیمو میرقصیدیم
چیزی رو که انتخاب خودمون بود زندگی میکردیم
مبارزه میکردیمو هرگز شکست نمیخوردیم
چون جوان بودیم و از راهی که در پیش گرفته بودیم مطمئن
از میان در ، خنده آشنایی آمد
صورتت رو دیدم و شنیدم که اسممو صدا می کنی
آه دوست من ، ما بزرگتر شدیم ، اما عاقلتر نه
چون تو قلبهامون هنوز همون رویاها رو داریم "
نمیدونم از چند وقت پیش اما یه روزی از روزها توی سرم افتاد که تقویم تاریخی پست ها در کنار وبلاگم نباید کسری داشته باشه و اصطلاحا نباید آرشیو ماهی رو از دست بدم و هر ماه حتی شده بدو بدو ( صبح قبل از سرکار رفتن تا چشم باز میکردم توی ذهنم می اومد که امروز بنویسی ها، آرشیو میپره) این پروسه رو طی میکردم. یک زمانی هم شروع کردم راجع بهش صحبت کردن که خب دکتر ربولی چون دقیق هستند و حافظه ی خوبی دارند چندبار لطف کردند و بهم یادآوری کردند اما کار از جایی خراب شد که من رسما سقوط کردم. شاید حتی با اغماض بگم ما سقوط کردیم. روز و شبها درهم و برهم شد. خواب و بیداری مخلوط شد و بدتر از اون شبیه انسان در کما، فقط زنده هایی بودیم که به چیزی دسترسی نداشتیم. حالا اینهمه آسمون و ریسمون به هم بافتم که بگم دیگه آرشیو برام مهم نیست. یعنی نه اینکه مهم نباشه چون همین پست صرفا برای حفظ آرشیو نوشته شده! اما دیگه چشمهام رو که صبح باز میکنم هزار و یک چیز جلوی چشممه و از این مورد فراموش میکنم. شرمنده میشم، ناراحت میشم ( چون هنوز اون ته مها آرشیوم مهمه برام) اما بی حسم. من برای گذر کردن باید بی حس میشدم که شدم . دیگه موضعی و غیرموضعی نداره :)
وقتی آموزش شنا میبینیم معمولا از همون اول با فریاد زیر آب و بعدها بصورت پیشرفته تر هواگیری در حین حرکات رو آموزش میبینیم. اینکه توی ثانیه ی خاصی از حرکات منظم کرال یا قورباغه و غیره فقط به اندازه ای سر رو از آب بیرون بیاری که بتونی با دهان نفس رو به داخل بکشی و حبس کنی برای بقیه راه زیر آب. حالا حس میکنم بعد از یک شنای طولانی سرم رو آوردم بالا که برای صدم ثانیه ای هوا رو بکشم تو و دوباره برم قعر آب. بله بالاخره سایت برام باز شد! کم کم به این فکر افتاده بودم که سرورها از کار افتادند نگو احتمالا شهر من به دلایل عاقلانه ای! نباید وصل میشده. این مدت از طریق گوشی و سیستم و حتی ابزارهای اتصال هر چه تلاش کردم پوچ بود و حقیقتا خیلی خوشحالم دوباره دارم اینجا مینویسم و مینویسید. نمیدونستم تا این حد به اینجا و خوندن و نوشتن وابسته باشم. همونطور که تک تک بندهای وابستگیم به دنیا و متعلقاتش باریک و باریکتر میشه و گاهی معلق میشم؛ داشتم با نبود این فضا به طور کلی کنار می اومدمولی خب خداروشکر لااقل یکی از بیشمار از دست رفتگانم بازگشت.
مثل یه آهنگی که معنیشو نمیدونی بلندم کن
از آخرین لیوان خالی توی مهمونی بلندم کن
دارم می افتم مثل سروی ناز. چشمها مست، موها باز
با اسب از توی خیابونهای بارونی بلندم کن
رو آخرین دیوار این کشور نوشتم
من وقت کم دارم واسه بوسیدن تو
تو وقت کم داری واسه بوسیدن من
رو آخرین دیوار این کشور نوشتم
ما عمرمون کوتاهه مثل خندهی تو
ما عمرمون کوتاهه مثل دامن من
از تیسفون تا سیستان جنگه. دل خونه، دل تنگه
با خواب از بیداریِ سنگین این میهن بلندم کن
- شعر از احسان گودرزی