لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته
لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

لیمو در جست و جوی زمان از دست رفته

هر جا برم هر جا بری یاد توام من

نمیدونم حس بقیه به خاطره ها چیه اما برای من حتی خاطره های بقیه ارزشمند و جذابه. خاطره چیه شما بگو حتی گذران روزهای ساده عمر. مثلا یکی از فکرهام همیشه اینه که فلان درخت چه چیزهایی دیده یا فلان ماشین چه جاده هایی رو رفته، چه خنده ها و گریه هایی رو دیده حالا شما تعمیم بدین به همه اشیا و اجسام و جانداران. قابل حدسه آلبوم ها و عکس و فیلم های آرشیوی رو چقدر دوست دارم و با ذوق میبینم اما نکته ای که هنوز برای خودمم خاموشه (دلیلش روشن نیست!) اینه که به همون اندازه ی دوست داشتنشون و ذوق داشتنم غمگین میشم. میدونم شاید فکر کنید چون حس میکنم سنم میگذره و لابد حس پیری و این حرفها که من هم منکرش نمیشم؛ بله گاهی همینه ولی من کلا به خاطرات و چیز میزای قدیمی بقیه هم همین حس رو دارم. حس دوست داشتن زیاد همراه با غم. نزدیکام میدونن که اصلا حافظه ی عددی خوبی ندارم یعنی بصورت واضح تمام ارقام و تاریخ تولدها و کارهایی که باید انجام بدم رو فراموش میکنم. سر همین انقدر غذا سوزوندم که نمیدونین. برعکس بصورت غریبی بعضی خاطرات و اتفاقات رو با جزئیات تمام به یاد دارم که برای بقیه عجیبه چون اصلا یادشون نیست. حس میکنم خدای جمع کردن «خاطرات بی اهمیت برای بقیه» شدم. کلی ورق پاره دارم که دوران تحصیل سرکلاس دست به دست میشد و یادآوری اون خنده ها. آزمونهایی که تمام گوشه و کنارهاش پر از شعره. عکسهایی که خراب شده بودن و کسی منتشرشون نکرده بود. وسایل معمولی و ریزه میزه که شاید برای بقیه زباله محسوب بشه مثل یه کاور کیت کت که دوران کنکور دوستم روش با روان نویس چیزی نوشته یا یه پاکت سیگار از آبی مربوط به روزی که نوشابه رو با نی آیس پک خورده بودم و خندیده بودیم. نمیدونم این علاقه و حافظه و غصه ی الکیم آخرش کار دستم میده یا چی اما با منه :))

پی نوشت۱ : یه جوری این هفته استرس کشیدم و اذیت شدم از نظر کاری که حس میکنم پنج سال از عمرم کم شد. آبی میگه اینطوری نگو اما خب چطوری بگمش پس؟!

پی نوشت۲ : دیشب توی گوشی موش موشی (لقبیه که از بچگی بهش میدادیم البته هنوزم واسمون کوچولو مونده با ۱۵ سال سن) یه فیلم از خودم دیدم که مال چند ماه پیش بود.تولد یکی از فامیل بود، مست بودم و داشتم با آهنگ یه دختر دارم شاه نداره استاد شماعی زاده میرقصیدم. بنظرم حسش قشنگ اومد. مستی از چهره م مشخص نبودفقط شاید پلکهام یه کم سنگین شده بود. داشتم آروم و سبک میرقصیدم با لبخند و باد آروم میزد تو موهام. کاش میشد این ورژن از خودم رو توی کیفم نگه میداشتم و هر وقت دلم میگرفت میرفتم به اون لحظه.

نظرات 28 + ارسال نظر
Pariiish یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 13:16 http://Magicgirl.blogsky.com

چقدر‌شبیه من... من انقدر چیز میز‌ کوچولو و به ظاهر بی ارزش نگه داشتم و گفتم یادگاریه که تکیه کلام شوهرم شده و هرچی میخواد بندازه دور میگه یادگاریه؟ یا میتونم بندازمش :)))
ترجیح دادم از پارسال یه اسکرپ بوک درست کنم که هم یه چیز کوچیکی زیرش بنویسم از جزئیات اون خاطره و هم نگران گم شدنشون نباشم.ولی احساس میکنم انقدر جزئیات از چیزای ریز و درشت تو سرم نگه داشتم و محکم گرفتمشون که از یادم نرن، که از زمان حال گاهی غافل میشم...

ای جان یه جورایی دوست دارم فقط خودم بدونم و اون آدمایی که تو خاطره بودن. فانتزی ذهنیم اینه یه اتاقی داشته بشم همه اینا رو شبیه موزه توی شیشه بذارم یا قاب کنم. هروقت دلم گرفت بینشون قدم بزنم

همراز سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 07:49 http://hamraaz.blogfa.com/

زورم به زندگی که نمیرسه تهش به همین وبلاگ بی زبونم میرسه و هی دیلیت میزنم باز میام

شما در اعماق قلب ما جا داری خانوم لیمو

ای جان. فدای سرت خب

همراز دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 13:17 http://hamraaz.blogfa.com/

فقط میتونم بگم تنها نیستی لیمو ...
من جزئیات بعضی چیزا تو ذهم باقی مونده که خود صاحب اثر اون خاطره هم به یاد نداره :)

کجایی تو همراز؟؟ هر چی به آدرسی که دارم ازت سر میزنم هیچی نیست که باز!
+ تو ماه و مهربونی آخه

شکیبا چهارشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1402 ساعت 23:11 http://Zendegi2021.blogfa.com

من فکرکنم دوباربرای این پست کامنت گذاشتم وگویا گم وگور شده،بلاگفا دزدی میکرد،بلاگ اسکای هم انگاریادگرفته

آره بلاگفا تابحال خیلی کامنتم رو خورده. بلاگ اسکای رو فقط میدونم اگر اموجی گوشی استفاده کنید بعدش رو دیگه نشون نمیده کلا.
ممنون از لطف و توجهتون شکیباجون

Lunacy یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 12:37 https://lunacy.blogsky.com/

چه مستی شیکی

مستی غیر شیک هم داشتم اما هیچوقت طوری نبوده که کارهامو متوجه نشم نهایتا وسایل از دستم میفتادن یا بیشتر میخندیدم . هوشیاری همیشه وجود داره :))

مهربانو شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 10:49 http://baranbahari52.blogsky.com/

لیمو جان منم خیلی چیزای عجیب و غریب رو نگه میدارم .. گفته بودم که مثلاً فیش کافی شاپی که بیست سال قبل با نفس رفتیم رو نگه داشتم
(جالبه پاک هم نشده )!!
منم خیلی غمگین میشم مخصوصا که عکس و فیلمای عروسی چیزی باشه و نصف بیشتر مدعوین رو دیگه نداریم درمورد خودمون هم فکر میکنم اون غمگینیم مستقیما به همون از دست رفتن جوانی و توانایی و شادابیمون ربط داره . چیزی که حقیقت محضه و نمیشه هم ازش فرار کرد

آخ که من عاشق همچین چیزی ام یعنی مثلا اگر دست من بود حتی قاب میگرفتمش و میزدم توی اتاقم.
موافقم و اون حال خوب که تکرار نشدنیه. شاید هزاران لحظه خوب دیگه وجود داشته باشه اما ابدا شبیه قبلی نمیشه :))

نگار پنج‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 22:11 https://zanekhoshbakht.blogsky.com/

دلم خواست اون فیلم از ورژن رها و شادت رو ببینم...

خودم هم دلم میخواد، خیلی زیاد.... آرزو میکنم برای شما

طیبه پنج‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 14:43 http://parandehdararamesh.blogfa.com/

سلام لیموی خوشبو
درکت می کنم
رنج و شادی حست به خاطره ها رو درک می کنم چون خودم هم آدم خاطره بازی ام.متاسفانه من زیاد هم سر خاطره بازیام رنج کشیدم .این یه مهارته که بتونی از خاطره بازیهات لذت ببری که من متاسفانه چندان نداشتم

راستی من از خواننده های تنبلتم که کامنت نمیذاشتم

سلام طیبه جان
لذت همزمان با غم دارم و هنوز نتونستم درستش کنم :)
خیلی خیلی خوشحالم که روشن شدی و آدرس گذاشتی تا من هم افتخار خوندنت رو داشته باشم.

آرش دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 16:42 https://apblog.ir/

نگاه کردن به خاطرات همیشه تلخ و شیرینیه. خوشی‌هایی که در گذشته باقی مونده و حس خوبش هست اما دیگه امکان تکرارش به اون صورتی که بوده نیست...
کاش همه بتونیم به نسخه‌ای از خودمون که دوست داریم، چیزی شبیه به پی نوشت 2 هر وقت که دلمون می‌خواد تبدیل بشیم و زندگی رو زندگی کنیم.

خب چرا آخه غصه خوشی های تکرار نشدنی آدمهای غریبه رو هم من میخورم؟!
+کاش واقعا. بعضی وقتها شدیدا احتیاج دارم توی کالبد زمان حالم نباشم...

دزیره دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 13:49 https://desire7777.blogsky.com/

به حس اون فیلمه تافت بزن لیمو و برای خودت نگهش دار

الان میرم لوازم آرایشی

عمه اقدس الملوک دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 10:40 https://amehkhanoom.blogsky.com

من اصلا اوم خاطره بازی نیستم. اما اگر ناراحت بشم، هرچی خاطره بد از طرفم دارم میاد تو ذهنم و اونوقت قابلیت این را دارم که با شاتگان طرفم را بکشم

شما از پوشه های سابقه فرد مذکور استفاده میکنی عمه جان.

فاطمه دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 03:49 http://Ttab.blogsky.com

این خاطره بازی هامنوهم غمگین میکنه،تاجایی که سعی میکنم اصلابه این اسباب یادآوری خاطره نگاه هم نکنم.
راست میگی یه ورژن ازخودمون که دیگران میبینن وحتی ماشایدازوجودش بی اطلاع باشیم..

آره منم کسایی که خیلی میشناسنم و دوستم دارن نمیذارن وارد وادی خاطرات شم زود بحث رو عوض میکنن.
دقیقا چون من خودم این ورژن رو ندیده بودم :))

الیشاع دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 02:18 http://daily-elisha.blogfa.com/

من خیلی اهل دوره کردن خاطرات نیستم حقیقتا؛ مگه اینکه اتفاق خاصی بیفته که یاد قدیما کنم یا اینکه کسی خاطره‌ای رو تعریف کنه.

امیدوارم همیشه لحظه‌های شاد و به یاد موندنی رو تجربه کنی

قبول نیست شما خیلی به روح و روانت اهمیت میدی و مراقبشی. من گاهی که خیلی وضعیتم وخیم میشه و گریه م میگیره پوشه های ذهنیم رو میزنم کنار میرم از اول بچگی هرررچی ناراحتم کرده با ربط و بی ربط به یاد میارم و زار میزنم. البته این مورد خیلی خیلی خیلی کم پیش میاد و در زمانهای خاصیه که حالم چندان دست خودم نیست.
ممنونم شما هم همینطور

مریم دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 02:00 http://Saghf.blogsky.com

چقدر خوب بود اون ورژنت ،بی خیالی ....رها...سبک ...دوستش داشتم....

کاش میتونستیم وقتی حالمون بده مستقیم بریم روی اون حالت... برات حال خوب آرزو دارم بهتر از اون حتی

هنوز زندگی دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 00:27 https://hanooz-zendegi.blogsky.com/

منم گاهی چیزاییو از آدما تعریف می کنم که اصلا یادشون نیست. یعنی براسون مهم نبوده که یادشون بمونه ولی من همه رو یادمه‌....
من همه چیز یادم میمونه لیموجان. یعنی چیزی به اسم فراموش کردم تو فرهنگ لغات مغزم نیست.

آره مثلا یه مدل خنده یا رفتار تکرارشونده. به یکی از دوستان دوران دبیرستان گفتم تو همینجا فلان جا مینشستی و پاهات رو جمع میکردی و فلان خوراکی مورد علاقه ت بود؛ خودش یادش نبود.
فکر کنم خوبه اینطوری نه؟ من تولد هیچکسی یادم نمیمونه :(

بهار یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 23:13 http://Www.^^^^^^^.blogfa.com

آره واقعا باید فرد جالبی برای بقیه باشی. خوشم اومد راستش که انقد خوب همه چیو نگه میداری. من بیشتر روی پیام ها و عکسای مجازی اینطوریم. یه چیزایی رو نگه میدارم که نگو. طرف خودشم برگهاش میریزه که من هنوز دارمش. ولی چیزای واقعی رو کمتر نگه داشتم. شاید چون اهمیتی برام نداشتن هنوز. به جز هرچی مربوط به گیلبرت باشه که همیشه مث جونم نگهش میدارم. به قول تو حتی یه کاغذ کیت کت ..
+ پی نوشت ۲

نمیدونم فکر نکنم اهمیت چندانی بدن. نمیگم بهشون آخ گفتی من هم توی نوت گوشیم و اسکرین شاتهام حتی یه لحظه ای که خیلی خوب بوده و خندیدیدم رو هم نگه داشتم مال سالهااا قبل. عشقتون همیشگی باشه خوشگل خانوم
+

پریسا یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 19:11 http://sepidarsabz.blogsky.com

مثل همیشه انقدر عالی نوشتی که چندبار خوندمش. از قضا منم خیلی خاطره بازم تلخ و شیرین با هم ولی نود درصد اوقاتم با مرور خاطره ها میگذره و البته نمیدونم خوبه یا بد

شما لطف دارید پریسا جون خجالتم میدین. من هم نمیدونم چون زیاد مرور میکنم حتی خودم نشد بیوگرافی آدمهای مشهور گذشته رو میخونم تا فیلمش رو میبینم :))

دخترکاکتوس یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 16:59 http://sadness-girl.blogfa.com/

منم ذهنم عجیب همه چیو یادش میمونه من ی خاطره دارم از دوسالگیم،ی وقتایی بدِ چون واو ب واو همه چی دونه ب دونه با جزئیات و تاریخ و ساعتش یادم میمونه و خب هم قشنگ هم دردناک چون اتفاقات و خاطرات بد و هیچ وقت نمیتونم از یادم ببرم.
لیمو وبلاگت بوی تازگی میده برام بوی لیمو، اسمت خیییلی بهت میاد لذت میبرم از نوشته هات ببخش ک با اومدن ب وب من بوی غم میفهمی.
ار درک میکنم چی میگی ی روزایی و ی هفته هایی ی سال میگذره و ادمو پیر میکنی امیدوارم دیگ تجربش نکنی.
حاااال دلت آروم

آره درک میکنم یه وقتهایی با خودم میگفتم کاش آلزایمر بگیرم راحت شم که متاسفانه گویا دعام تا قسمتی مستجاب شد. یه چیزایی واااقعا یادم میره.
الهی بگردم عزیزم لطف داری. این چه حرفیه که میزنی، غم و شادی جزو احساسات واقعی آدمهاست. باید باشن، نباشن میشیم ربات.
ممنون عزیزم امیدوارم حال دل و روزهای تو هم قشنگ از قشنگتر بشه.

لیلی یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 16:00 http://Leiligermany.blogsky.com

باید عطر لحظه های خاص رو تو کیف مون جا بدیم برای لحظه های غم

واقعا باید. بنظر میرسه این باگ خلقته :)))

قره بالا یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 01:46 http://Www.eccedentesiast33.blogsky.Com

پیر نشو لعنتی
من لیمو های تر و تازه رو دوس دارم
ولی حتی لیمو ها چروکیده که میشن بوی خوبشون بازم باهاشونه
و من چقدر این رایحه رو دوس دارم
هربار وب تو رو باز میکنم بوی لیموی تازه به مشامم میخوره، اون لیمو کوچولو ها که بوی بهشت میدن
شاید از بهشت اومدی تا خاطره های همه رو نگه داری

الهی بگردم که انقدر مهربونی شما
یه درخت سبز و بزرگ پر لیمو تقدیم بهت
این از محبت و دل پاکته. پس من شما رو از بهشت میشناسم؟ میگم آشنایی نگو فرشته اونجا بودی.

samar شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 23:00 http://glassbubbles.blogsky.com

- خیلی این جمله و احساس پشتش خوب بود " خدای جمع کردن «خاطرات بی اهمیت برای بقیه»" ولی هیچ چیزی بی اهمیت نیس فقط مرور زمان و حوادث یه سری اتک ریز و درشت بهت میزنن که یه جاهایی میکشی عقب.
- امیدوارم این هفته چنان حال خوب دلبری واست پیش بیاد که ده سال ببرتت جلو جبران هفته قبل شه
- پی نوشت دو منو یاد ساعت برنارد انداخت که زمان رو نگه میداشت, منم همیشه عاشق این بودم یه ورژنایی از خودمو و بیشتر اون حال اون ورژن خودمو بزنم رو پاز و نگه دارم.

نه خب جدا برای بقیه بی اهمیته طوری که میگن اینا چیه نگه داشتی. بریز بره :)) اتک رو خوب گفتی
+ آخ بوووس به تو مهربون برای شما هم.
++ آی آره البته اون چون زمان رو از کار میندازه لابد آهنگ رو هم پاز میکنه و باد هم متوقف میشه.

خانم مهندس شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 19:05

همیشه حس هات رو دوست دارم لیمو
اون غمی که میگی شاید به خاطر اینه که دیگه اون لحظه ها رو نداریم.

ممنونم شما به من لطف دارین
آآ درسته. چون من حتی برای غریبه ها هم حس میکنم. شاید چون خودم اون لحظه شون رو ندارم و از نردیک ندیدم.

ربولی حسن کور شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 16:08 http://Rezasr2.blogsky.com

سلام
دقیقا اون حفظ یادگارها را درک میکنم.
خودم هم ازشون دارم.

سلام به شما
جدی دکتر؟ چه جالب. لابد کلی داستان پشتشونه

ایراندخت شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 15:10 http://delneveshtehayedeleman.blogsky.com

حس نوستالژی همینه، ترکیب غم و شادی.
اما امیدوارم غماش کم تر باشه و شادیاش بیشتر.
همیشه شاد باشی

باید سعی کنم شادیش رو بیشتر کنم پس :))
بوسه به تو. همچنین

سحر شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 14:34

چه پست قشنگی بود
توش حس زندگی جریان داشت
منم عین خودتم ی چیزایی یادم اطدافیان هنگ می کنن حتی از کسی که چندبار دیدم

ممنونم سحر جان
آخ مثلا با دوستای دبستانم وقتی از یه خاطره ای صحبت میکنم همشون میگن اینا رو چجوری یادته :(

شادی شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 11:09 http://setarehshadi.blogsky.com/

از پی‌نوشت 2 خیلی لذت بردم ، امیدوارم پی نوشت 1 رو با دومی بشوری بره

بوسه به شما و محبتتون شادی جون.

تیلوتیلو شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 10:48 https://meslehichkass.blogsky.com/

چه پست جالبی بود
یه زوایایی از وجودمون را میبینی که گاهی از دیدنشون غافل میشیم
این حس هایی که ازشون حرف زدی حسهای واقعی زندگی هستند

ممنونم تیلوجان که میخونی
خودم رو مینویسم اما دوست دارم بدونم بقیه هم همینطورن یا نه. بعضی وقتها زندگی و احساسات خیلی پیچیده میشن.

یه مرد شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 09:53 http://Whiteshadow.blogsky.com

فیلم رو بفرست ماهم ببینیم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد