تقریبا یک ماه پیش که هنوز هوا خوب بود (و گرما انسانها و سایر موجودات رو کباب نمیکرد)، درختها سبز خوشرنگ بودن، آسمون آبی کمرنگ بود و پر از ابرهای قلنبه ی سفید. با خانواده نمیدونم داشتیم کجا میرفتیم که طبق معمول همینطوری که از شیشه ماشین داشتم قشنگی ها رو میدیدم به مامانم گفتم: یعنی چندبار دیگه میتونم انقدر طراوت و قشنگی رو ببینم؟ مامان گرامی هم به سان عمده ی مادران خیلی عادی گفت میلیونها بار. حالا نمیدونم دلش نمیخواست من رو مرده فرض کنه یا واقعا براش عادی بود اما خودم خیلی داشتم بهش فکر میکردم. انگار اون دختره توی فیلم The Quiet Girl بودم که نمیدونه یعنی آخرین باری که جاده درختی رو میبینه کِی میشه؟ در ثانیه این حرفهای کلیشه ای که آره از لحظه باید لذت برد و اینها اومد توی ذهنم و درحالیکه مخ و مخچه سر اینکه این چرت و پرتها چیه و باز تو رو جو گرفت و فلان به جون هم افتاده بودن؛ چشمهام با تمام توانشون سعی کردن مغزم رو برای ثبت تصاویر به کار بگیرن و مثل همیشه هم زورشون بیشتر بود البته فقط در حد چند ثانیه. بعدش به این فکر کردم خب یه کارهایی واقعا میلیونها بارشون هم قشنگه مثل وقتی خسته میای توی خونه و بوی غذا میاد یا وقتی مامانت از بیرون میاد و یهو انگار دلت آروم میشه. مثل خودم که هر روز صبح به کادیلاک لاجوردی خسته ی کوچمون (اسمش رو با آبی گذاشتیم تیمسار) سلام میکنم. مثل وقتی باد توی موهات میپیچه و حس میکنی خدا داره نوازشت میکنه یا حتی مثل دیدن یه قاصدک. قدیمها وقتی کسی بهم میگفت «بهت عادت کردم» سخت برمی آشفتم که آرررره من عادی شدم و برو با همونا که برات خاص و جدیدن لکن الان دوست دارم عادت بقیه باشم. دوست دارم آدمهایی که برام مهمن به اخلاقم،افکارم، میمیک صورتم، مدل لباس پوشیدنم و هر چی راجع بهم هست عادت داشته باشن. اتفاقا بنظرم خیلی کیف میده که تو رو با یه ویژگی هایی بشناسن که مال خودته و نبودنش باعث شه جای خالیت به چشم بیاد. میدونم دیوونه ام و ثبات ندارم اما بنا بر سخن مولانا که میفرماید: «عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو» دیوانه شدم منتظرم پروانه شم.
+بنظرم کارهایی که تکرارشون خیلی سخته دوتان: اینکه فکر کنی چی باید بپوشی و اینکه چی باید بپزی! یعنی هربار سخت تر از بار قبل
نگو که میمیک درسته و من سالها به اشتباه میگفتم مینیک
+من از عادت کردن هم خوشم میاد هم فراری ام .
ببخشید ولی باید بگم
البته هرچی خانم مهندس بگن درسته.
+فکر کنم همین خوبه، یه جور میانهروی :))
با ذکر لعنت بر گرمای هوا و درود بر سرما شروع میکنم
به عقیده من عادی شدن اگه باعث بشه که حدود و خواسته های آدم مورد قبول و احترام قرار بگیره عالیه ولی اگه به معنی تکراری شدن باشه اصلا خوب نیس و نتیجه منفی خواهد داشت.
واقعا هم لعنت
بله تکراری شدن به معنای پس زمینه زندگی شدن، واقعا خوب نیست.
از بس اومدم و دیدم چیزی ننوشتی کلافه شدم. بنویس دیگه لیمو. هرچی باشه قشنگه :) اصلا روزمرگی بنویس چی میشه مگه؟ اصلا یه بلاگفا هم تاسیس کن برای روزمرگی هات. ادرسشم فقط به ما دوست جونی هات بده. :))))) پیشنهاد بدیه خدایی؟
اینجارو همینطوری خوشگل مشگل ادامه بده بلاگفا هم بزار برای دل نوشته و روزمرگی.
تولوخدا
ای جانم بهار

لذا وبلاگ بعدی که کنسله. روزمره هم قدیما مینوشتم اتفاقا بلاگفا هم مینوشتم ولی خب الان دیگه nmt.
تنبلم.
الهی بگردم که انقدر مهربونی. تجربه بهم ثابت کرده شعبهی دوم هر کاری رو که تاسیس کردم همون اولی رو هم از بین بردم.
اتفاقا دو سه روز بوده میخواستم بنویسم، الان دعوام کردی دیگه لپتاپ رو گذاشتم برم تو کارش.
اههه فکر میکردم فقط منم که از این سوالا تو سرم هست و هرموقع چیز قشنگی میبینم تو سرم سعی میکنم اسلو موشنشون کنم و مثل فیلم ضبط کنم تو حافظم... واقعا موقعی که به این فکر میکنی که چندبار دیگه میتونی این لحظه رو تجربه کنی،حواست به اطرافت بیشتر جمع میشه و تو لحظه از زندگیت لذت میبری.حتی چیزایی که به چشم بقیه خیلی عادی و روزمره هست.
نه تنها نیستی.
من کلی سکانس اسلوموشن توی بایگانی ذهنم دارم. بعضیاش رو وقتی تعریف میکنم با جزئیات بقیه اصلا یادشون نیست.
فکر مرگ میتونه زندگی را راحتتر کند
جالب بود از مرگ رسیدی به زندگی(بوی غذا و لباس و خاطره ...)
لطفا و اگر امکانش هست زیر نظرم چیزی ننویسید.ممنون
ایشالا که صدسال عمر کنی عمه جان، اما بصورت عمومی تو هزاران بار در طول روز زیبایی ها را میبینی اما چون عادی شدن برایت دقت نمیکنی



از مامانت دفعه بعد نپرس وگرنه دمپایی ابری جوابته
واقعا خوبه بعضی ها آدم را بشناسن به همراه عادتهاش. البته بعضی های خاص تو زندگی آدم
ممنون عمه جان در کنار شما. خب برام عادی نیست یعنی هربار فکر میکنم نکنه دیگه نباشه و نبینم.

+ اوه اوه آره دیگه
++حالا اول اون بعضیای خاص بعدشم بقیه. همه بشناسن اصلا
یکی از مهم ترین دغدغه های ما دختراس پاسخ ب همین سوال چی بپوشم
برای من که خیلی دغدغه ست. اکثرا سر همین به موقع نمیتونم برم بیرون. به خودم که میام میبینم مدتها گذشته و من نشستمجلوی کمدها دارم نگاه میکنم.
چقدر جالب و لطیف بود.

یه چیزی: معمولا وقتی سعی می کنی که آگاهانه از یه چیزی لذت ببری نمی شه. دیگه از حالت خودبخودی در میاد و لذت می شه هدف.
من که تازگیها دلم می خواد همه چی همین جوری فریز بشه. اصلا بهتر هم نشه. چون می دونم چقدر می تونه بدتر بشه. اصلا عاشق همین تکرار شدم. اون هم من هیجان طلب و تنوع دوست و زود حوصله سر رو...
دارم پیر می شم.
امیدوارم همونطور که مامانت گفته میلیونها بار حسهای خوب رو تجربه کنی.
ممنونم نگارجان
منم گاهی میگم اصلا بهتر نخواستم، همینطوری بمونه فقط!
نه بابا این چه حرفیه. فکر کنم هممون نیاز به آرامش داریم. فقط همین.
+ ممنونم همچنین شما
انقدر عجله داشتی که به عاشقا بگی دیوانه شن، یادت رفت که چند کلمه قبلش، مولانا عاشقا رو به «رها کردن حیلت» هم دعوت کرده :)))
برادر اون رو خیلی وقته رها کردم رفته.
رفتم سراغ اصل مطلب فعلی که با اینجانب همخوانی داره کسی رو دعوت نکردم که. 
اعع چقدر من
:))❤️
از عادت هامون خسته میشیم
غر میزنیم و سعی میکنیم تنوع ایجاد کنیم تکرار رو از بین ببریم
اما امان از روزی که میفهمیم به دلخوشی همون عادت ها زنده بودیم
ولی از دستشون دادیم و دوباره داشتنشون محاله
محال...
دقیقا انگار با همین عادتها زنده ایم وقتی به هم میریزه انگار یه چیزی کمه. یه جای خالی...
حالا چرا دنیای وارونه ؟ :) طفلی شاید قاعده اش همینه که با همین وارونگی هاش ما رو می چرخونه و می چرخونه تا از دل همین عادتهای میلیون باره برای خودمون حال خوش پیدا کنیم

چون دنیای وارونه اینو خوب میدونه که من دیوونه...
شاید که نه حتما همینکار رو میکنه فقط امیدوارم هممون بتونیم اون حال خوش رو پیدا کنیم. یه کم سخت شده این روزها
چقدر دیدگانمون فرق می کنه به عادت کردن دیگران بهمون. یک روز از این که عادی بشیم می ترسیم و یک روز عادی بودن رو نشونه شناخت و انس می دونیم
واقعا. فکر میکنم بستگی به روحیاتمون توی زمانهای مختلف داشته باشه.
زندگی خوشبختانه یا بدبختانه همین چیزاییه که برامون عادت میشه
قبلا هروقت بابا راس ساعت 7 میومد دم در اتاق میگفتم باز اومدی؟ دفعات بعدی که میومد خودش بلند بلند میگفت باز اومدم ها
و من الان 3 ساله که هرروز منتظرم دوباره ساعت 7 بابا بیاد بگه باز اومدم
زندگی همین کامنت گذاشتن هامون واسه همدیگه س
خیلی ها خرق عادت رو دوس دارن ولی من الان عاشق همین عادی بودنم
عزیزدلم چقدر قشنگ تعریفش کردی... دقیقا چنین چیزی توی ذهنمه. جاشون سبز عزیزدلم❤️
سلام لیمو جان


خوشحالم که حالت خوبه و توی یه دنیای رنگی رنگی سیر میکنی
فقط کاش اون دوتا معضل هم حل میشد، دیگه چی کم داشتیم؟
سلام رها جون مهربونم
دنیات پر ا رنگهای خوووشگل


خدا بهم عقل بده که سیاهیا رو نمیبینم البته از نظر من سیاه هم یه رنگه. نه؟
+ خیلی چیزها اما لااقل من سروقت به قرارهام میرسیدم و مامانمم کلافه نمیشد.
فقط پی نوشتت حق تاابد.
چه قشنگ گفتی که چه خوب که مارو با ی ویژگی خاص بشناسن...
یعنی همیشه بخاطر انتخاب لباس دیر میشه حاضر شدنم.
همیشه لحظه آخر ده تا لباس عوض میکنم تا یکی رو بپسندم.

+ چشمات قشنگه.
سلام



این نوشته تو خیلی دوست داشتم
حس خیلی خوبی رو منتقل کرد بهم
امیدوارم همیشه پر از حسهای قشنگ باشی
سلام پری جانم، چه خوووب
❤️
خوشحالم از این بابت و همین آرزوی قشنگ رو برای خودت دارم.
بعد مدت ها تونستم بیام وبلاگت




البته ی مدت خیلی می اومدم میدیدم هیچ حرکتی نزدی
فاصله های سر زدنم بیشتر شد
در لحظه زندگی کردن خیلی خوبه
کلاس آوازی که میرم استادش در لحظه زندگی میکنه
یا حداقل میگه و اعتقاد داره که در لحظه زندگی میکنه
در مورد اون زیبایی ها
به نظر بستگی به خودمون داره
که چقدر زیبایی ببینیم در اطرافمون
یعنی دنیامون را زشت یا زیبا ببینیم
اگر به قول سهراب نگاهمون زیبا باشه
پس جای نگرانی برای پرسیدن سوال چند بار نیست
خوش اومدین



بله متاسفانه یه دوره یکی دوماهه ناراحتی داشتم، وقتی ناراحتم ناراحت مینویسم پس تلاش میکنم چیزی ننویسم.
وای اگر بشه چییی میشه
اصلا می پرسم پس هستم!
نمیدونم چرا یاد فیلم perfume: 2006 افتادم؟ حدودا ۱۶ سال پیش بطور اتفاقی دیدمش.
داستان زندگی پسرکی که در نوزادی در زیر زباله ها و بازار ماهی فروشان رها شده بود. اون شامه خیلی قوی داشت. دختران رو میکشت و داخل دیگهای کارگاه گلابگیری عطرشون رو جمع آوری میکرد.
در پایان فیلم زمانیکه قرار بر اجرای حکم اعدامش بود شیشه عطرش رو رها کرد. باد رایحه رو در میدان اعدام پخش کرد و همه مردم تماشاچی حتی کشیش ناظر بر کار برهنه شدن و در بغل هم شروع به معاشقه کردن. اون از سکوی اعدام پایین اومد و در میان جمعیت به راهش ادامه داد.
بله دیدمش و نمیدونم چرا شاید چون لحظه های زندگیش رو نشون میداد و بو میکشید. البته من کسی رو برای عطر نکشتم
در واقع شاید مفهوم زندگی همین باشه و لذت بردن و حس کردن دنیا، با همهی زیباییهاش سهم ما باشه از بودن توی این دنیا...
مرسی بابت این نوشته و حس خوبی که داره...
شاید. کاش بتونیم سهممون رو اونطوری که باید بگیریم :))
لطف دارید خوشحالم که حس خوبی گرفتین
من گاهی در این مورد نوشتم ... حتما خوندی... گاهی روزمره ها... روتین ها ... عادتها ... میشن یه نقطه امن و آرامش بخش توی زندگی آدم
گاهی میبینی چیزای تکراری و روتین میتونن حال آدم را خوب کنن
از یه جایی به بعد متوجه میشی چی بپوشم و چی بپزم هم خیلی سخت نیست ...
آره کلا تیلوجان نوشته های تو دقیقا همین ریزه کارهای خوشگل زندگیه.
+ بخدا فکر کنم تا ته عمرم جلوی کمدام نشستم و دارم فکر میکنم درحالیکه داره دیرم میشه.
منم هرسال بهار و مخصوصا اردیبهشت ماه فکر میکنم آیا سال دیگه هم هستم و می تونم اینهمه زیبایی رو ببینم؟
دو مورد تکراری و طاقت فرسای چی بپزم و چی بپوشم رو خوب اومدی که واقعا سخته
وای دقیقا شادی جون. وقتی میپرسم مامانم میگه آره هستی و هر سال میبینی اما خب خودتون مادرین میدونین مهربونین
بالاخره قطره ای از قلم لیمو هم چکید
ای جان ❤️ من قلم لیمویی میخوام
به به باز هم توصیفات لیمویی دیگر... بسی قشنگ مثل همیشه. هنوز به این درجه از عرفان نرسیدم که بدونم عادت کردن خوبه؟ یا نه باید بگن عادت نکردیم بلکه خیلی دوستت داریم و بهت دلبسته ایم
وابستگی و دلبستگی و عادت و ...
نمیدونم.
لباس پوشیدن رو درک میکنم ولی غذا پختن رو نه! چون اشپزی نمیکنم :) متاسفانه.
+ لیمو جانم امکان حذف ادرسم هست؟ یا تغییرش؟ چون سر در نمیارم از این موضوع در بلاگ اسکای.
میدونی که آدرسم نباید منتشر بشه :|
بهارم :)
بوس بهت بهار







دیگه من مودی ام فعلا چسبیدم که آبی باید عادت کنه حالا بگه عادت کردم باز نصفش میکنم که نه باید دلبسته باشی لابد.
+ من هم آشپزی نمیکنم اما مامانم طفلک هرشب این سوال رو میپرسه و این دو مورد معضل خونه ماست.
++ باید بگم که اصلا کامنت گذاشتنت نیاز به آدرس نداره توی بلاگ اسکای. ننویس من آدرست رو سیو دارم اما اگر بنویسی امکان ویرایش ندارم نهایتا میتونم تایید نکنم. این یکی رو که خودت زحمتش رو کشیدی منتشر کردم تا جوابت رو هم نوشته باشم.
++ میشناسمت خانوووم شما تو قلبم منتشری.
چه حس خوبی داشت این پُست لیمو جان

دقیقا، خوشیها تو همین چیزهای کوچیکه. مثل پیدا کردن یه قاصدک.
آدما با ویژگیهایی که دارن، خاص میشن دیگه
هر چقدر هم که عادی بشه، بازم ویژگی خاصِ اون آدمه.
همیشه شاد باشی
خوشحالم که شما با انرژی خوبت حس خوب داشتی الیشاع جان

آره اما یه چیزهایی هست خیلی کوچولو، مثلا من بچه گربه ها رو که میبینم یاد یه دوستی میفتم که وقتی بهار شد فقط یکبار گفت آخ جون یکی دو هفته دیگه خیابونا پر از پیشی هایی میشه که بازی میکنن :)))
+ ممنونم شما هم
هروقت یه زیبایی اینطوری میبینی با خودت بگو سهم من از این زیبایی چه قدره؟ و هرقدر که ازش لذت ببری سهمت میشه
والا من انقدر لذت میبرم که هر لحظه حس میکنم روحم از تنم جدا میشه و درخت میشم.

بدون اغراق یکی از دوست داشتنیای روزگار هستی واسم توی این چند سال اخیر, بدون غل و غش و صاف و یه دست. کسایی که دنیا رو اینطوری میبینن, کسایی که امضای شخصی توی جونشون دارن و یه ردی از خودشون به جا میذارن همیشه واسم همیشه جذاب و خواستنی بودن.
چند خط آخر که میگی دوست داری توی ذهن آدما چطوری دیده بشی و بمونی یکی از مهمترین اصول نه رابطه ها که زندگیه.
p.s: انتخاب لباس و غذا از معضلات حل نشدنی بشر نگران نباش هیچ وقت حل نمیشه :))
بله بله دوست مورد علاقه من هم که اینجااااست


تو خودت از خوبهای روزگاری که من رو اینطوری دیدی❤️❤️
بازم ممنون که بهم معرفیش کردی.
اینطوری نگو خجالت میکشم پیش خلق الله
+ حالا هیچکدوم از مشکلاتمون که حل نشده اما کاش این میشد.
چقدر خوب مینویسی. آدم رو وادار به تفکر میکنی دمت گرم
در مورد سه خط آخر هم باهات هم نظرم واقعا سخته و وقت گیر و استرس زا
لطف داری نگاهت قشنگه :))

+ آره؟ وای من سر اینکه چی بپوشم کلی وقت از دست میدم.